#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۹۴: نتیجهای که باید اعلام شود
در کلاس باز شد.
چند نفر سرشان را برگرداندند.
بعد زمزمهای در کلاس پیچید.
— «ولیعهد…»
جونگکوک در آستانه در ایستاده بود.
آرام، رسمی و کاملاً خونسرد.
استاد فوراً صاف ایستاد.
— «قربان، حضور شما باعث افتخار ماست.»
جونگکوک سرش را کمی خم کرد.
— «ببخشید که کلاس را قطع میکنم.»
نگاهش در کلاس چرخید.
تا اینکه روی سوآ ثابت شد.
قلب سوآ یک لحظه ایستاد.
جونگکوک گفت:
— «خانم سوآ.»
چند نفر از دانشجوها با کنجکاوی به او نگاه کردند.
جونگکوک ادامه داد:
— «پروژه اورورا که برای دربار طراحی میکنید…»
سوآ فوراً بلند شد.
— «بله قربان.»
جونگکوک با همان لحن آرام گفت:
— «هنوز کامل نشده؟»
چند نفر زیر لب گفتند:
— «اوه…»
استاد ناگهان اخم کرد.
— «خانم سوآ.»
سوآ به او نگاه کرد.
استاد با لحن جدی گفت:
— «این پروژه برای خاندان سلطنتیه و تو هنوز تحویل ندادی؟»
سوآ سعی کرد توضیح بدهد.
— «من در حال اصلاح بعضی جزئیات هستم—»
استاد حرفش را قطع کرد.
— «اصلاح؟ تو باید از زمانت بهتر استفاده کنی. چنین فرصتی نصیب هر دانشجویی نمیشه.»
سوآ ساکت شد.
چند نفر در کلاس نگاههایشان را رد و بدل کردند.
جونگکوک چند ثانیه به استاد نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «در واقع…»
همه ساکت شدند.
جونگکوک ادامه داد:
— «من از خانم سوآ خواستم کمی بیشتر روی طرح کار کند.»
استاد مکث کرد.
— «قربان؟»
جونگکوک کاملاً خونسرد گفت:
— «پروژه برای درباره. طبیعیه که استانداردها بالاتر باشه.»
استاد فوراً لحنش نرم شد.
— «البته… کاملاً درست میفرمایید.»
جونگکوک دوباره به سوآ نگاه کرد.
نگاهش کوتاه اما معنیدار بود.
بعد گفت:
— «به خاطر همین هنوز منتظر نتیجه نهایی هستم.»
سوآ فهمید.
او هنوز درباره همان آزمایش حرف میزند.
سوآ سعی کرد خونسرد بماند.
— «بهزودی میگم.»
جونگکوک سر تکان داد.
— «خوبه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد او اضافه کرد:
— «امیدوارم این بار نتیجه رضایتبخش باشه.»
سوآ تقریباً مطمئن بود که دارد عمداً اذیتش میکند.
جونگکوک برگشت سمت در.
— «مزاحم کلاس نمیشم.»
و آرام از کلاس خارج شد.
در که بسته شد…
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار بود.
بعد یکی از دانشجوها زیر لب گفت:
— «وای…»
دیگری گفت:
— «ولیعهد شخصاً پیگیر پروژهاشه.»
میرا خم شد سمت سوآ.
و خیلی آرام گفت:
— «من مطمئنم منظورش اصلاً طراحی نبود.»
سوآ زیر لب گفت:
— «میرا ساکت شو.»
اما صورتش دوباره داشت سرخ میشد.
و میرا با لبخند شیطنتآمیز نگاهش میکرد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۹۴: نتیجهای که باید اعلام شود
در کلاس باز شد.
چند نفر سرشان را برگرداندند.
بعد زمزمهای در کلاس پیچید.
— «ولیعهد…»
جونگکوک در آستانه در ایستاده بود.
آرام، رسمی و کاملاً خونسرد.
استاد فوراً صاف ایستاد.
— «قربان، حضور شما باعث افتخار ماست.»
جونگکوک سرش را کمی خم کرد.
— «ببخشید که کلاس را قطع میکنم.»
نگاهش در کلاس چرخید.
تا اینکه روی سوآ ثابت شد.
قلب سوآ یک لحظه ایستاد.
جونگکوک گفت:
— «خانم سوآ.»
چند نفر از دانشجوها با کنجکاوی به او نگاه کردند.
جونگکوک ادامه داد:
— «پروژه اورورا که برای دربار طراحی میکنید…»
سوآ فوراً بلند شد.
— «بله قربان.»
جونگکوک با همان لحن آرام گفت:
— «هنوز کامل نشده؟»
چند نفر زیر لب گفتند:
— «اوه…»
استاد ناگهان اخم کرد.
— «خانم سوآ.»
سوآ به او نگاه کرد.
استاد با لحن جدی گفت:
— «این پروژه برای خاندان سلطنتیه و تو هنوز تحویل ندادی؟»
سوآ سعی کرد توضیح بدهد.
— «من در حال اصلاح بعضی جزئیات هستم—»
استاد حرفش را قطع کرد.
— «اصلاح؟ تو باید از زمانت بهتر استفاده کنی. چنین فرصتی نصیب هر دانشجویی نمیشه.»
سوآ ساکت شد.
چند نفر در کلاس نگاههایشان را رد و بدل کردند.
جونگکوک چند ثانیه به استاد نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «در واقع…»
همه ساکت شدند.
جونگکوک ادامه داد:
— «من از خانم سوآ خواستم کمی بیشتر روی طرح کار کند.»
استاد مکث کرد.
— «قربان؟»
جونگکوک کاملاً خونسرد گفت:
— «پروژه برای درباره. طبیعیه که استانداردها بالاتر باشه.»
استاد فوراً لحنش نرم شد.
— «البته… کاملاً درست میفرمایید.»
جونگکوک دوباره به سوآ نگاه کرد.
نگاهش کوتاه اما معنیدار بود.
بعد گفت:
— «به خاطر همین هنوز منتظر نتیجه نهایی هستم.»
سوآ فهمید.
او هنوز درباره همان آزمایش حرف میزند.
سوآ سعی کرد خونسرد بماند.
— «بهزودی میگم.»
جونگکوک سر تکان داد.
— «خوبه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد او اضافه کرد:
— «امیدوارم این بار نتیجه رضایتبخش باشه.»
سوآ تقریباً مطمئن بود که دارد عمداً اذیتش میکند.
جونگکوک برگشت سمت در.
— «مزاحم کلاس نمیشم.»
و آرام از کلاس خارج شد.
در که بسته شد…
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار بود.
بعد یکی از دانشجوها زیر لب گفت:
— «وای…»
دیگری گفت:
— «ولیعهد شخصاً پیگیر پروژهاشه.»
میرا خم شد سمت سوآ.
و خیلی آرام گفت:
— «من مطمئنم منظورش اصلاً طراحی نبود.»
سوآ زیر لب گفت:
— «میرا ساکت شو.»
اما صورتش دوباره داشت سرخ میشد.
و میرا با لبخند شیطنتآمیز نگاهش میکرد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۵.۶k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط