#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۸۵: درگیری دانشگاه
صبح قصر برخلاف شب قبل، دوباره پر از جنبوجوش شده بود.
نور آفتاب از پنجرههای بلند میتابید و صدای رفتوآمد خدمتکارها در راهروها پیچیده بود.
سوآ و میرا جلوی در اصلی ایستاده بودند.
میرا کلید ماشینش را چرخاند و گفت:
— «خب… آمادهای؟»
سوآ نفس عمیقی کشید.
— «نه.»
میرا خندید.
— «خیلی هم عالی. بریم.»
همان لحظه صدای قدمهای تند از پشت سرشان آمد.
جونگکوک.
با همان اخم همیشگی.
نگاهش مستقیم روی سوآ بود.
— «واقعاً میخواین برین؟»
میرا گفت:
— «بله اگه اجازه بدی.»
سوآ هم گفت:
— «جونگکوک، فقط دانشگاهه.»
جونگکوک باز هم قانع نشده بود.
— «اگه چیزی شد—»
میرا حرفش را قطع کرد.
— «هیچی نمیشه.»
سوآ هم لبخند زد.
— «نگران نباش.»
جونگکوک چند ثانیه به هر دو نگاه کرد.
واضح بود هنوز هم خیالش راحت نیست.
اما بالاخره آهی کشید.
— «باشه.»
میرا زیر لب گفت:
— «بالاخره…»
سوآ و میرا سوار ماشین شدند.
جونگکوک همانجا ایستاد و رفتنشان را نگاه کرد.
نگاهش هنوز نگران بود.
خیلی نگران.
چند دقیقه بعد*
دانشگاه.
همین که سوآ از ماشین پیاده شد، چند نفر از دانشجوها با هیجان دورش جمع شدند.
یکی گفت:
— «سوآ! واقعاً دزدیدنت؟»
دیگری گفت:
— «ما فکر کردیم شایعهست!»
یکی دیگر با خنده گفت:
— «پس واقعاً اون روز بعد از اومدن ولیعهد به دانشگاه رفتی قصر؟»
سوآ کمی معذب شد.
— «آره… ولی—»
یکی از دخترها گفت:
— «وااای پس تو واقعا الان توی قصر کنار ولیعصر زندگی میکنی؟»
یکی از پسرها گفت:
— «الان دیگه محافظ شخصی هم داری؟»
چند نفر خندیدند.
سوآ لبخند مصنوعی زد.
— «نه، ندارم.»
میرا که کنار او ایستاده بود زیر لب گفت:
— «اگه بدونن ولیعهد دیشب از بالکن بالا رفت چی؟»
سوآ آرنجی آرام به پهلویش زد.
— «خفه شو.»
در کلاس باز شد.
استاد وارد شد.
مردی حدوداً پنجاه ساله با چهرهای سختگیر.
همه ساکت شدند.
اما وقتی نگاهش به سوآ افتاد…
چهرهاش فوراً سرد شد.
چند قدم جلو آمد.
— «بالاخره تصمیم گرفتی سر کلاس هم بیای؟»
چند نفر از دانشجوها سرشان را پایین انداختند.
سوآ آرام گفت:
— «استاد، من—»
استاد حرفش را برید.
— «فکر نکن چون ولیعهد بهت اهمیت داده، حالا برای خودت کسی شدی.»
استاد ادامه داد:
— «اینکه چند روز رفتی قصر باعث نمیشه قوانین دانشگاه برای تو عوض بشه.»
سوآ ساکت ایستاده بود.
استاد با تحقیر گفت:
— «تو هنوز هم همون دانشجوی فقیری هستی که اگه تلاش نکنه حتی از این دانشگاه هم بیرون میافته.»
چند نفر از دانشجوها با شوک به او نگاه کردند.
میرا زیر لب گفت:
— «دیگه داره زیادهروی میکنه…»
استاد ادامه داد:
— «و صادقانه بگم، از همون اول هم نباید اجازه میدادم پات به قصر باز بشه.»
چند نفر از دانشجوها ناگهان به سمت در نگاه کردند.
چهرههایشان کاملاً شوکه شده بود.
صدایی از پشت کلاس آمد.
صدایی آرام اما کاملاً محکم.
— «چون من بهش اجازه ندادم بیاد.»
جونگکوک در چارچوب در ایستاده بود.
چند نفر از دانشجوها زیر لب گفتند:
— «ولیعهد…»
استاد با شوک برگشت.
و فوراً تعظیم کرد.
— «ولیعهد…»
جونگکوک آرام وارد کلاس شد.
نگاهش مستقیم روی استاد بود.
— «اگه دنبال کسی برای درگیری میگردین…»
چند قدم جلوتر آمد.
— «اون منم.»
استاد سریع گفت:
— «ولیعهد، شما اشتباه برداشت کردید. این دانشجو از همون اول هم برای شما دردسر درست کرده. حتی قصر شما رو هم به هم ریخته.»
بعد با تندی به سوآ گفت:
— «زود باش! از ولیعهد عذرخواهی کن!»
سوآ خشک شده بود.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید—
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «لازم نیست.»
استاد مکث کرد.
جونگکوک نگاهش را از او برنداشت.
صدایش آرام بود، اما آنقدر محکم که کل کلاس ساکت مانده بود.
— «اگه کسی باید عذرخواهی کنه…»
یک لحظه مکث کرد.
— «اون کسیه که جلوی یک کلاس کامل، به یک دانشجو توهین کرده.»
چند نفر از دانشجوها نفسشان را حبس کردند.
جونگکوک ادامه داد:
— «و درباره قوانین هم…»
نگاهش کوتاه به سوآ افتاد.
بعد دوباره به استاد برگشت.
— «من خودم ازش خواستم چند روز در قصر بمونه.»
کلاس کاملاً در سکوت فرو رفت.
جونگکوک در پایان فقط گفت:
— «پس اگر کسی باید پاسخگو باشه…»
نگاهش مستقیم در چشم استاد قفل شد.
— «اون منم. نه اون.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
42 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۸۵: درگیری دانشگاه
صبح قصر برخلاف شب قبل، دوباره پر از جنبوجوش شده بود.
نور آفتاب از پنجرههای بلند میتابید و صدای رفتوآمد خدمتکارها در راهروها پیچیده بود.
سوآ و میرا جلوی در اصلی ایستاده بودند.
میرا کلید ماشینش را چرخاند و گفت:
— «خب… آمادهای؟»
سوآ نفس عمیقی کشید.
— «نه.»
میرا خندید.
— «خیلی هم عالی. بریم.»
همان لحظه صدای قدمهای تند از پشت سرشان آمد.
جونگکوک.
با همان اخم همیشگی.
نگاهش مستقیم روی سوآ بود.
— «واقعاً میخواین برین؟»
میرا گفت:
— «بله اگه اجازه بدی.»
سوآ هم گفت:
— «جونگکوک، فقط دانشگاهه.»
جونگکوک باز هم قانع نشده بود.
— «اگه چیزی شد—»
میرا حرفش را قطع کرد.
— «هیچی نمیشه.»
سوآ هم لبخند زد.
— «نگران نباش.»
جونگکوک چند ثانیه به هر دو نگاه کرد.
واضح بود هنوز هم خیالش راحت نیست.
اما بالاخره آهی کشید.
— «باشه.»
میرا زیر لب گفت:
— «بالاخره…»
سوآ و میرا سوار ماشین شدند.
جونگکوک همانجا ایستاد و رفتنشان را نگاه کرد.
نگاهش هنوز نگران بود.
خیلی نگران.
چند دقیقه بعد*
دانشگاه.
همین که سوآ از ماشین پیاده شد، چند نفر از دانشجوها با هیجان دورش جمع شدند.
یکی گفت:
— «سوآ! واقعاً دزدیدنت؟»
دیگری گفت:
— «ما فکر کردیم شایعهست!»
یکی دیگر با خنده گفت:
— «پس واقعاً اون روز بعد از اومدن ولیعهد به دانشگاه رفتی قصر؟»
سوآ کمی معذب شد.
— «آره… ولی—»
یکی از دخترها گفت:
— «وااای پس تو واقعا الان توی قصر کنار ولیعصر زندگی میکنی؟»
یکی از پسرها گفت:
— «الان دیگه محافظ شخصی هم داری؟»
چند نفر خندیدند.
سوآ لبخند مصنوعی زد.
— «نه، ندارم.»
میرا که کنار او ایستاده بود زیر لب گفت:
— «اگه بدونن ولیعهد دیشب از بالکن بالا رفت چی؟»
سوآ آرنجی آرام به پهلویش زد.
— «خفه شو.»
در کلاس باز شد.
استاد وارد شد.
مردی حدوداً پنجاه ساله با چهرهای سختگیر.
همه ساکت شدند.
اما وقتی نگاهش به سوآ افتاد…
چهرهاش فوراً سرد شد.
چند قدم جلو آمد.
— «بالاخره تصمیم گرفتی سر کلاس هم بیای؟»
چند نفر از دانشجوها سرشان را پایین انداختند.
سوآ آرام گفت:
— «استاد، من—»
استاد حرفش را برید.
— «فکر نکن چون ولیعهد بهت اهمیت داده، حالا برای خودت کسی شدی.»
استاد ادامه داد:
— «اینکه چند روز رفتی قصر باعث نمیشه قوانین دانشگاه برای تو عوض بشه.»
سوآ ساکت ایستاده بود.
استاد با تحقیر گفت:
— «تو هنوز هم همون دانشجوی فقیری هستی که اگه تلاش نکنه حتی از این دانشگاه هم بیرون میافته.»
چند نفر از دانشجوها با شوک به او نگاه کردند.
میرا زیر لب گفت:
— «دیگه داره زیادهروی میکنه…»
استاد ادامه داد:
— «و صادقانه بگم، از همون اول هم نباید اجازه میدادم پات به قصر باز بشه.»
چند نفر از دانشجوها ناگهان به سمت در نگاه کردند.
چهرههایشان کاملاً شوکه شده بود.
صدایی از پشت کلاس آمد.
صدایی آرام اما کاملاً محکم.
— «چون من بهش اجازه ندادم بیاد.»
جونگکوک در چارچوب در ایستاده بود.
چند نفر از دانشجوها زیر لب گفتند:
— «ولیعهد…»
استاد با شوک برگشت.
و فوراً تعظیم کرد.
— «ولیعهد…»
جونگکوک آرام وارد کلاس شد.
نگاهش مستقیم روی استاد بود.
— «اگه دنبال کسی برای درگیری میگردین…»
چند قدم جلوتر آمد.
— «اون منم.»
استاد سریع گفت:
— «ولیعهد، شما اشتباه برداشت کردید. این دانشجو از همون اول هم برای شما دردسر درست کرده. حتی قصر شما رو هم به هم ریخته.»
بعد با تندی به سوآ گفت:
— «زود باش! از ولیعهد عذرخواهی کن!»
سوآ خشک شده بود.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید—
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «لازم نیست.»
استاد مکث کرد.
جونگکوک نگاهش را از او برنداشت.
صدایش آرام بود، اما آنقدر محکم که کل کلاس ساکت مانده بود.
— «اگه کسی باید عذرخواهی کنه…»
یک لحظه مکث کرد.
— «اون کسیه که جلوی یک کلاس کامل، به یک دانشجو توهین کرده.»
چند نفر از دانشجوها نفسشان را حبس کردند.
جونگکوک ادامه داد:
— «و درباره قوانین هم…»
نگاهش کوتاه به سوآ افتاد.
بعد دوباره به استاد برگشت.
— «من خودم ازش خواستم چند روز در قصر بمونه.»
کلاس کاملاً در سکوت فرو رفت.
جونگکوک در پایان فقط گفت:
— «پس اگر کسی باید پاسخگو باشه…»
نگاهش مستقیم در چشم استاد قفل شد.
— «اون منم. نه اون.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
42 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۷.۸k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط