{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرشته نجات

🪽فرشته نجات 🪽


Part 7




یونگی 🪽 مامان منم حق انتخاب دارم زورکی که نیست . پسرت دیگه بزرگ شده یه غولیه واسه خودش نگرانش نباش .

م.یونگی : همین دیگه کم مونده عین دخترا بهت بگن ترشیده . بعدشم پسرم بابات که نتونست تو لباس دامادی ببینتت حداقل بزار پدر بزرگت ببینه . حرف گوش کن دیگه پسرم قربون شکل ماهت بشم من اخه .

یونگی 🪽 باشه مامان بهم وقت بده دوست دخترمو راضی کنم بریم خواستگاریش ، من نمیتونم با کسی که مثل خواهرمه ازدواج کنم .
به ناچار گفتم که دوست دختر دارم که دست از سرم برداره ‌ یعنی من نهایتا ۲ روز وقت داشته باشم برای راضی کردن ات . از اونور نمیخوام به خاطر خودم به کس دیگه ای اسیب بزنم ، ولی از لحاظ دیگه ای میتونم بهش کمک کنم از اون وضعیت دربیاد . ولی از یه طرف خیلی کوچولوعه . نمیدونم مغزم کلا قاطی کرده.

م.یونگی : پسرم دوست دختر داشتی نمیگفتی؟
یونگی 🪽 اره . بهم وقت بدی راضیش میکنم خانوادشو راضی کنه بریم خواستگاری.
م.یونگی : خب اینکه خیلی خوبه . توهم به عشقت میرسی و باهاش میری سر خونه زندگی هم پدربزرگت تو رو تو لباس دامادی میبینه .
یونگی 🪽 اره مادر جون . میشه من برم بالا؟ خستم . فردا به دوست دخترم میگم با خانوادش حرف بزنه .

م.یونگی : باشه پسرم برو بخواب شبت بخیر .
یونگی 🪽 شبت بخیر مامانی.
بعد یه بغل و ماچ از مامانم جدا شدم و رفتم سمت اتاقم . هرچقدرم بزرگ بشم همینطوری منو میچلونه .از اینا بگذریم . الان من چیکار کنم؟ یعنی ات قبول میکنه ؟ اخه حتی ۱۸ سالشم نشده .تفاوت سنیمونم زیاده . هعییی درواقع اون اگهی رو من برای این زده بودم که اگه دختری امد که به چشمم امد و تونستم تو چشماش نگاه کنم بهش این پیشنهاد و بدم ولی یا اکثرن پسرای جون میومدن یا اگه دخترامیومدن که اونم خیلی کم بود و اکثرشونم زیاد با زرق و برق بودن و به چشمم نمیومدن و حتی نمی‌تونستم تو صورتاشون نگاه کنم چه برسه به چشماشون . ولی ات ... خیلی ساده بود و حتی یه تینت هم نزده بود و یه جور خاصی چشماش منو جذب خودشون کردن و چشماش به طور خاصی برق میزدن. عمق چشمای عسلیش ،ته صداش یه غم خاصی موج میزد و همه اینا نظر منو به خودشون جلب کردن .
هعی امیدوارم قبول کنه . لباسامو به یه تیشرت و شلوار راحتی عوض کردم و بزور روی تخت دراز کشیدم و بعد کلی فکر و خیال و اینور و اونور کردن خوابم برد .


صبح ساعت ۶:۳۰ ویو ات ✨

با درد شدیدی تو سرمو گرفتگی و خشکی وحشتناکی تو گلوم از خواب بیدار شدم .همونجا بودم که دیشب بابام منو پرت کرده بود . گردنم به شدت درد میکرد ، کلا تمام تنم درد میکرد . بزور بلند شدم که مچ پام تیر بدی کشید ،تلو تلو خوران رفتم سمت گوشیم که پرت شده بود زیر تخت . برش داشتم و نگاهی به ساعت کردم . بدبخت شدممم ۶:۳۰ دیرم میشه الانننن . سریع رفتم سمت دستشویی و تو اینه به صورتم نگاه کردم گونم و لبم زخم شده بود و استخون گونم کبود شده بود گردنمم که کبود شده بود و جای انگشتای بابام هنوز هم روش بود . سریع شیر روشویی رو باز کردم و ابی به صورتم زدم . اههه اب گرمههه ابو تا اخر سرد کردم و زدم به صورتم حالا یه چیزی . از تو کمد بالای روشویی جعبه کمک های اولیه رو اوردم و چسب زخمی برداشتم و زدم رو زخم گونم و کرمی هم زدم رو زخم لبم . سریع بقیه کارامو کردم و رفتم تو حیاط و کیفمو که قایم کرده بودم برداشتم و آمدم داخل و لباس فرممو برداشتم و پوشیدم و موهامو باز گذاشتم تا گردنمو تا حدودی بپوشونه . سریع کتابای امروزو برداشتمو بدو بدو از خونه خارج شدم . با اینکه مچ‌ پام درد میکرد ولی شروع کردم دویدن . بزور رسیدم اگه ۵ دقیقه دیگه دیر کرده بودم رام نمیدادن و اونموقع بدبخت بودم .رفتم نشستم سر میزم و سرمو گذاشتم رو میز . تنها جایی که کسی باهام کاری نداره همینجاست . در حال کشیدن نفس راحتی بودم که دبیرمون امد و شروع کرد به جمع کردن گوشی ها و کلاس شروع شد .

ادامه دارد 💜🩷❤️🤍


شرط
۱۵ لایک
۱۵ کامنت
۵ بازنشر


⭐ کامنتا و بازنشرا نرسه نمیزارم.
دیدگاه ها (۲۲)

🪽 فرشته نجات 🪽Part 8(فلش بک به پایان مدرسه ویو ات ✨)گفته بود...

چرا شرطارو نمیرسونید پارت بزارمم😭

✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨

✨✨✨✨✨✨✨🎉🎉🎉🎉🎉🎂🎂🎂🎂🎂🎂

🪽 فرشته نجات 🪽Part 9 بعد تحویل اون کتاب به مشتری کلی مشتری ...

part 5عشق پنهانجونگ کوک: اجومااا《 داد》اجوما: بلهجونگ کوک: گو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط