فرشته نجات
🪽 فرشته نجات 🪽
Part 8
(فلش بک به پایان مدرسه ویو ات ✨)
گفته بودم که ساعت ۱:۳۰ میرسم پس سریع راه افتادم سمت کتابخونه . امیدوارم یونگی اونجا نباشه چون خجالت میکشم بهش نگاه کنم نمیدونم چرا . از یه طرف صبح انقدر حواسم پرت بود و وقت کم داشتم که یادم رفت لباس بیرونی بردارم و مجبورم با همینا امروزو بگذرونم . اصلا حالم خوب نبود و اصلا حوصله و اعصاب نداشتم .در کتابخونه رو باز کردمو اولین کسی که دیدم یونگی بود . خدا یه چیز ازت خواسته بودماااااا .
ات ✨ سلام ظهر بخیر (لبخند ، کمی بی حال)
یونگی 🪽 سلام حالت خوبه ؟
لحن صداش از دیروز خیلی تغییر کرده . دیروز صداش و لحنش مثل یخ سرد و جدی بود ولی الان نرم تر شده بود .
ات ✨ ا... اره خوبم . ممنونم ازتون اگه دیر تر میرسیدن معلوم نبود الان اینجا بودم یا نه . واقعا ممنونم ازتون جبران میکنم .
یونگی 🪽 کاری نکردم که ، بگذریم ناهار خوردی ؟
وایسا ببینم این چرا بامن اینطوری حرف میزنه ؟ مگه واسش فرقی داره که من ناهار خورده باشم یانه ؟ چرا انقدر نگرانمه؟نکنه فکر کرده بدبخت بیچاره ای چیزی ام ؟ یعنی ابروم رفت؟
ات ✨ اره ... خوردم .
دورغ ، دروغ ، دروغ گفتم بابا ناهارم کجا بود اخه
یونگی 🪽 از رنگ و روت معلومه ، برو تو اتاق با جیمین ناهار بخور تا بیای اینجا وایمیستم .
این چرا باید به رنگ و روی من دقت کنه؟
اصلا چرا انقدر خودمونی حرف میزنه ؟ واییییی اعصابم خورد شددد اهههه. ولی از طرفی ام دیواره های معدم داره بهم میچسبه و من حوصلم هم به بحث و مخالفت نمیکشه.
ات ✨ چشم .
یونگی 🪽 افرین ، زود بیا.
ات ✨ چشم.
شیطونه میگه یه مشت بزنم تو اون صورت خوشگلش . (ادمین : هویییی حواستو جمع کناااااا جرت میدم زندگیت دست منهه حواستو جمع کن دختره بیشعور.)
رفتم سمت اتاق و در زدم و وارد شدم .
ات ✨ سلام خوبین.
جیمین هنوز سرش پایین بود و همزمان با حرف زدنش سرشو میاورد بالا .
جیمین: سلام مرسی تو خو....... وایسا صورتت چیشده ؟
ات ✨ هیچی به خدا امروز تو مدرسه خوردم زمین چیزی نیست .
جیمین : اره جون عمم یونگی دیشب بهم گفت چیشده .بدو بیا بشین یکم بخور جون بگیری دختر .
وایییییی انتظار داشتم جیمین خبر نداشته باشه که داره . رسما ابروم رفت هواااا.
ات ✨ ب...باشه ممنونم .
وقتی غذا هارو رو میز دیدم تمام سلولای بدنم شروع کردن به فریاد زدن که گشنمهههه اگه غذا نخوریییی برات کار نمیکنیم . سریع کیفمو گذاشتم رو یکی از صندلی ها و نشستم رو به روی جیمین و شروع کردم به خوردن. دیروز فقط یه لقمه خوردم و زدم بیرون و تا الان چیزی نخوردم.
هعییییی روزگار نمیدونم با این وضعیت تا کی زنده میمونم .
جیمین : راستشو بگو حالت خوبه ؟
ات ✨ اره به خدا خوبه خوبم .
به قول خودش اره جون عمم .
جیمین : هعییی معلومه . یه کم اینجا استراحت کن بعد بیا بیرون باشه ؟
از جاش بلند شد و رفت سمت در .
جیمین : در ضمن همه غذا هارو هم باید بخوری .
ات ✨ چشم ممنونم ازتون .
جیمین : خواهش میکنم خانم کوچولو.
و بعد رفت بیرون . اخیش الان راحت غذا میخورم . شروع کردم با ولع غذا خوردن . یه طوری خوردم که نفهمیدم کی ظرفا خالی شدن . به من استراحت نیومده و نمیاد پس بلند شدم رفتم بیرون .
مشتریا امده بودن و کتابخونه شلوغ شده بود .
یونگی 🪽 واییییی چهل دقیقه هم هنوز نشده دختر برو یذره استراحت کن بعد بیا .
جیمین : هیونگ راست میگه بدو برو صدات میکنیم .
ات ✨ خوبم مشکلی ندارم . مشتریا زیادن یکم کم تر شدن میرم .
جیمین : برو دیگه حرف گوش کن دختر.
ات ✨ به خدا کم شدن میرم قولل.
جیمین : هعیی باشه .
یونگی 🪽 قول دادی ها .
ات ✨ حواسم به قولم هست .
رفتم جلو و بهشون ملحق شدم . چند تا مشتری رو راهنمایی کردم که یکیشون کتابی رو میخواست که تو قفسه ها نبود .
ات ✨ یکم صبر کنید شاید تو انبار داشته باشیم .
مشتری : باشه .
ات ✨ جیمین کتاب ...... بین تو قفسه ها نیست . نداریم کلا؟
جیمین : داریم، تو انباره .
ات ✨ باشه پس من میرم بیارم .
جیمین : بیا کلید انبارو بگیر در قفله .
ات ✨ باشه مرسی .
کلیدو گرفتم و رفتم سمت انبار . قفل درو باز کردم و رفتم تو و چراغ و روشن کردم .
اووهههههه چقد کتاببببب کتابای اینجا بیشتر از اون پایینه . گشتم و بالاخره کتابو پیدا کردم و بلند شدم و رفتم بیرون و درو قفل کردم و رفتم پایین .
ادامه دارد💜🩷❤️🤍
شرط
۱۵ لایک
۱۵ کامنت
۵ بازنشر
⭐ کامنتا و بازنشرا نرسه نمیزارم.
Part 8
(فلش بک به پایان مدرسه ویو ات ✨)
گفته بودم که ساعت ۱:۳۰ میرسم پس سریع راه افتادم سمت کتابخونه . امیدوارم یونگی اونجا نباشه چون خجالت میکشم بهش نگاه کنم نمیدونم چرا . از یه طرف صبح انقدر حواسم پرت بود و وقت کم داشتم که یادم رفت لباس بیرونی بردارم و مجبورم با همینا امروزو بگذرونم . اصلا حالم خوب نبود و اصلا حوصله و اعصاب نداشتم .در کتابخونه رو باز کردمو اولین کسی که دیدم یونگی بود . خدا یه چیز ازت خواسته بودماااااا .
ات ✨ سلام ظهر بخیر (لبخند ، کمی بی حال)
یونگی 🪽 سلام حالت خوبه ؟
لحن صداش از دیروز خیلی تغییر کرده . دیروز صداش و لحنش مثل یخ سرد و جدی بود ولی الان نرم تر شده بود .
ات ✨ ا... اره خوبم . ممنونم ازتون اگه دیر تر میرسیدن معلوم نبود الان اینجا بودم یا نه . واقعا ممنونم ازتون جبران میکنم .
یونگی 🪽 کاری نکردم که ، بگذریم ناهار خوردی ؟
وایسا ببینم این چرا بامن اینطوری حرف میزنه ؟ مگه واسش فرقی داره که من ناهار خورده باشم یانه ؟ چرا انقدر نگرانمه؟نکنه فکر کرده بدبخت بیچاره ای چیزی ام ؟ یعنی ابروم رفت؟
ات ✨ اره ... خوردم .
دورغ ، دروغ ، دروغ گفتم بابا ناهارم کجا بود اخه
یونگی 🪽 از رنگ و روت معلومه ، برو تو اتاق با جیمین ناهار بخور تا بیای اینجا وایمیستم .
این چرا باید به رنگ و روی من دقت کنه؟
اصلا چرا انقدر خودمونی حرف میزنه ؟ واییییی اعصابم خورد شددد اهههه. ولی از طرفی ام دیواره های معدم داره بهم میچسبه و من حوصلم هم به بحث و مخالفت نمیکشه.
ات ✨ چشم .
یونگی 🪽 افرین ، زود بیا.
ات ✨ چشم.
شیطونه میگه یه مشت بزنم تو اون صورت خوشگلش . (ادمین : هویییی حواستو جمع کناااااا جرت میدم زندگیت دست منهه حواستو جمع کن دختره بیشعور.)
رفتم سمت اتاق و در زدم و وارد شدم .
ات ✨ سلام خوبین.
جیمین هنوز سرش پایین بود و همزمان با حرف زدنش سرشو میاورد بالا .
جیمین: سلام مرسی تو خو....... وایسا صورتت چیشده ؟
ات ✨ هیچی به خدا امروز تو مدرسه خوردم زمین چیزی نیست .
جیمین : اره جون عمم یونگی دیشب بهم گفت چیشده .بدو بیا بشین یکم بخور جون بگیری دختر .
وایییییی انتظار داشتم جیمین خبر نداشته باشه که داره . رسما ابروم رفت هواااا.
ات ✨ ب...باشه ممنونم .
وقتی غذا هارو رو میز دیدم تمام سلولای بدنم شروع کردن به فریاد زدن که گشنمهههه اگه غذا نخوریییی برات کار نمیکنیم . سریع کیفمو گذاشتم رو یکی از صندلی ها و نشستم رو به روی جیمین و شروع کردم به خوردن. دیروز فقط یه لقمه خوردم و زدم بیرون و تا الان چیزی نخوردم.
هعییییی روزگار نمیدونم با این وضعیت تا کی زنده میمونم .
جیمین : راستشو بگو حالت خوبه ؟
ات ✨ اره به خدا خوبه خوبم .
به قول خودش اره جون عمم .
جیمین : هعییی معلومه . یه کم اینجا استراحت کن بعد بیا بیرون باشه ؟
از جاش بلند شد و رفت سمت در .
جیمین : در ضمن همه غذا هارو هم باید بخوری .
ات ✨ چشم ممنونم ازتون .
جیمین : خواهش میکنم خانم کوچولو.
و بعد رفت بیرون . اخیش الان راحت غذا میخورم . شروع کردم با ولع غذا خوردن . یه طوری خوردم که نفهمیدم کی ظرفا خالی شدن . به من استراحت نیومده و نمیاد پس بلند شدم رفتم بیرون .
مشتریا امده بودن و کتابخونه شلوغ شده بود .
یونگی 🪽 واییییی چهل دقیقه هم هنوز نشده دختر برو یذره استراحت کن بعد بیا .
جیمین : هیونگ راست میگه بدو برو صدات میکنیم .
ات ✨ خوبم مشکلی ندارم . مشتریا زیادن یکم کم تر شدن میرم .
جیمین : برو دیگه حرف گوش کن دختر.
ات ✨ به خدا کم شدن میرم قولل.
جیمین : هعیی باشه .
یونگی 🪽 قول دادی ها .
ات ✨ حواسم به قولم هست .
رفتم جلو و بهشون ملحق شدم . چند تا مشتری رو راهنمایی کردم که یکیشون کتابی رو میخواست که تو قفسه ها نبود .
ات ✨ یکم صبر کنید شاید تو انبار داشته باشیم .
مشتری : باشه .
ات ✨ جیمین کتاب ...... بین تو قفسه ها نیست . نداریم کلا؟
جیمین : داریم، تو انباره .
ات ✨ باشه پس من میرم بیارم .
جیمین : بیا کلید انبارو بگیر در قفله .
ات ✨ باشه مرسی .
کلیدو گرفتم و رفتم سمت انبار . قفل درو باز کردم و رفتم تو و چراغ و روشن کردم .
اووهههههه چقد کتاببببب کتابای اینجا بیشتر از اون پایینه . گشتم و بالاخره کتابو پیدا کردم و بلند شدم و رفتم بیرون و درو قفل کردم و رفتم پایین .
ادامه دارد💜🩷❤️🤍
شرط
۱۵ لایک
۱۵ کامنت
۵ بازنشر
⭐ کامنتا و بازنشرا نرسه نمیزارم.
- ۱۹.۲k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط