که جونگکوک محکم به صورت ات سیلی زد...
که جونگکوک محکم به صورت ات سیلی زد...
جوری که ات افتاد روی زمین و توی چشماش اشک جمع شده بود
ات با گریه از او پرسید: جونگکوک چرا این کارو کردی؟
جونگکوک برایش حرف ها و گریه ات مهم نبود و فقط همینطور به صورت زیبا ات سیلی میزد...
به او مشت و لگد میزد؛
بدن ظریف ات کبود کبود بود؛ جونگکوک ات رو ول کرد و رفت بالا و روی تخت دراز کشید و به خواب فرو رفت...
ات هم توی خودش جمع شده بود و گریه میکرد و با خودش میگفت: آخه چرا جونگکوک اینجوری شده؟
ات لنگان لنگان به سمت اتاقش رفت و جعبه پانسمان رو برداشت و روی کبودی های بدنش و صورتش رو کرم زد.
به جونگکوک نگاهی کرد. دید که جونگکوک بدون این که براش مهم باشه که ات توی چه وضعیتی هستش خوابیده
+چرا؟ جونگکوک چرا این کار هارو میکنی؟ مگه من چیکار کردم؟؟؟
من فقط عاشقتم.... :) همین و بس...
آروم روی تخت دراز کشید و با درد خوابش برد...
جوری که ات افتاد روی زمین و توی چشماش اشک جمع شده بود
ات با گریه از او پرسید: جونگکوک چرا این کارو کردی؟
جونگکوک برایش حرف ها و گریه ات مهم نبود و فقط همینطور به صورت زیبا ات سیلی میزد...
به او مشت و لگد میزد؛
بدن ظریف ات کبود کبود بود؛ جونگکوک ات رو ول کرد و رفت بالا و روی تخت دراز کشید و به خواب فرو رفت...
ات هم توی خودش جمع شده بود و گریه میکرد و با خودش میگفت: آخه چرا جونگکوک اینجوری شده؟
ات لنگان لنگان به سمت اتاقش رفت و جعبه پانسمان رو برداشت و روی کبودی های بدنش و صورتش رو کرم زد.
به جونگکوک نگاهی کرد. دید که جونگکوک بدون این که براش مهم باشه که ات توی چه وضعیتی هستش خوابیده
+چرا؟ جونگکوک چرا این کار هارو میکنی؟ مگه من چیکار کردم؟؟؟
من فقط عاشقتم.... :) همین و بس...
آروم روی تخت دراز کشید و با درد خوابش برد...
- ۴۷۸
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط