ادامه پارت ۱...
ادامه پارت ۱...
جونگکوک گفت. داد نمیزد. آرام و بم. ترسناکتر از هر فریادی.
ات فقط گریه کرد. بیصدا. شانههایش میلرزید.
───
.
نیمهشب بود. ات بیدار بود. دستبند به مچ چپ، زنجیر به دیوار. فکر کرد شاید خواب است. شاید این همه واقعی نیست.
صدای قدم. در باز شد. هر دوتاشون.
تهیونگ با لیوانی آب. جونگکوک با طنابی.
ات از جا پرید.
+چی... چی کار میخواید بکنید؟
جونگکوک طناب را به سمتش پرت کرد.
_بازوهاتو بده جلو.
ات لرزید.
+نه... خواهش میکنم..... میتونم واستون آشپزی کنم... نظافت... هر چی...
تهیونگ آرام گفت:
=ما خدمتکار نمیخوایم.
جونگکوک مچ های ات را گرفت و به هم بست. طناب را محکم کشید — پوستش زیر آن قرمز شد. بعد طناب را به دستگیرهی بالای تخت وصل کرد. ات حالا به پشت خوابیده بود، دستهایش بالا، کاملاً بیدفاع.
جونگکوک شلوار ات را پایین کشید. ات جیغ زد و پاهایش را جمع کرد. ولی تهیونگ زانوهایش را باز کرد و روی تخت نگه داشت.
+نکنید... نکنید لطفاً... من به هر دو تون سکس دهانی میدم... هر کاری بگید... فقط... فقط اون یکی رو نه... هنوز...
جونگکوک مکث کرد. به تهیونگ نگاه کرد. یک نگاه معنادار.
تهیونگ موهای ات را کشید و سرش را بلند کرد.
=قول میدی ساکت باشی و خوب بخوری؟
ات نفس نفس میزد. اشک و خونابه روی صورتش. سرش را به نشانهی بله تکان داد.
تهیونگ کمربندش را باز کرد. شلوارش پایین آمد. ات چشمانش را بست. نمیخواست ببیند. نمیخواست باور کند.
=چشماتو باز کن،
تهیونگ گفت.
=میخوام ببینی چیه که قراره بمکی.
ات باز کرد. هیکل تهیونگ زیر نور کمِ اتاق... عضلات سفت... و... الت تنومند و سیاهش. رگهای برآمده. حتی نیمهسفت بود، هنوز هم ترسناک به نظر میرسید.
دهان ات خشک شد.
+من... نمیتونم... این خیلی بزرگه...
جونگکوک پشت سرش ایستاد. دستش را گذاشت روی گلوی ات.
_ یبار دیگه بگو نمیتونم؟ میخوای بکنمت؟
ات گریهکنان سرش را جلو برد. لبهایش به نوکِ عضو تهیونگ رسید. طعم شور و تلخی داشت. نفس عمیقی کشید و سعی کرد باز کند.( واقعا نمیدونم اینا رو از کجام میارم🗿)
تهیونگ لگد به پشت سرش زد.
=بازتر.
ات سعی کرد. آروارهاش درد گرفت. فقط نوک آن تو دهانش جا شد. تهیونگ بیحوصله لگد دیگری زد — این بار عمیقتر. ات خفه شد. شروع کرد به عوق زدن.
_خفه هم میشی صبور باش،
جونگکوک از بالا گفت.
جونگکوک از بالا گفت. صدا تمسخرآمیز نبود. دقیقاً به این معنا بود که حقیقت دارد.
تهیونگ موهای ات را گرفت و شروع کرد به حرکت. رفت و آمد. هر بار عمیقتر صدای غرشش اتاق روپر مرده بود. اشک ات چکید روی رانهایش. نمیتوانست نفس بکشد. نمیتوانست فریاد بزند. فقط میتوانست منتظر بماند تا تمام شود.
وقتی تهیونگ ارضا شد، عقب کشید. منی داغ روی صورت و موهای ات ریخت. ات نفسنفسزنان روی تخت افتاد.
جونگکوک گفت:
_نوبت منه.
ات نگاهی به او انداخت. جونگکوک هنوز لباس داشت. اما زوجالعادهاش( وااای چی گفتم🤣) زیر شلوارش آشکار بود.
+خواهش میکنم... یک شب دیگه...
جونگکوک بدون حرف زدن، انگشتانش را داخل شلوار ات فرو برد. ات از درد جیغ کشید — حتی انگشتانش برای آن入口 کوچک و بکر خیلی بزرگ بودند.
جونگکوک انگشت دوم را هم اضافه کرد. ات گاز میگرفت و گریه میکرد.
_ببینم... بکارت هنوز پاره نشده،
جونگکوک با خونسردی گفت.
_خوب. من میخوام اولین کسی باشم که اون رو میزنه.
ات معنای حرفش را فهمید. وحشت تمام وجودش را گرفت.
تهیونگ که شلوارش را بسته بود، گفت:
=اما نه امشب. بذار یکم عادت کنه.
جونگکوک انگشتانش را بیرون کشید. آنها به خون آغشته بود.
_شب بعد. آماده باش.
در بسته شد. ات تنها ماند. دستهای بسته. بدن لرزان. و صدای زنجیر که با هر گریهاش توی سکوت زیرزمین میپیچید
───
اون وو، ۲۴ ساله، برادر کوچک جونگکوک. چهار سال بود برای ماموریتی در آمریکا بود. حالا برگشته بود بدون اینکه بداند برادرش و تهیونگ چه کابوسی را در زیرزمین ویلای شمالی پنهان کردهاند.
و ...
──
جونگکوک گفت. داد نمیزد. آرام و بم. ترسناکتر از هر فریادی.
ات فقط گریه کرد. بیصدا. شانههایش میلرزید.
───
.
نیمهشب بود. ات بیدار بود. دستبند به مچ چپ، زنجیر به دیوار. فکر کرد شاید خواب است. شاید این همه واقعی نیست.
صدای قدم. در باز شد. هر دوتاشون.
تهیونگ با لیوانی آب. جونگکوک با طنابی.
ات از جا پرید.
+چی... چی کار میخواید بکنید؟
جونگکوک طناب را به سمتش پرت کرد.
_بازوهاتو بده جلو.
ات لرزید.
+نه... خواهش میکنم..... میتونم واستون آشپزی کنم... نظافت... هر چی...
تهیونگ آرام گفت:
=ما خدمتکار نمیخوایم.
جونگکوک مچ های ات را گرفت و به هم بست. طناب را محکم کشید — پوستش زیر آن قرمز شد. بعد طناب را به دستگیرهی بالای تخت وصل کرد. ات حالا به پشت خوابیده بود، دستهایش بالا، کاملاً بیدفاع.
جونگکوک شلوار ات را پایین کشید. ات جیغ زد و پاهایش را جمع کرد. ولی تهیونگ زانوهایش را باز کرد و روی تخت نگه داشت.
+نکنید... نکنید لطفاً... من به هر دو تون سکس دهانی میدم... هر کاری بگید... فقط... فقط اون یکی رو نه... هنوز...
جونگکوک مکث کرد. به تهیونگ نگاه کرد. یک نگاه معنادار.
تهیونگ موهای ات را کشید و سرش را بلند کرد.
=قول میدی ساکت باشی و خوب بخوری؟
ات نفس نفس میزد. اشک و خونابه روی صورتش. سرش را به نشانهی بله تکان داد.
تهیونگ کمربندش را باز کرد. شلوارش پایین آمد. ات چشمانش را بست. نمیخواست ببیند. نمیخواست باور کند.
=چشماتو باز کن،
تهیونگ گفت.
=میخوام ببینی چیه که قراره بمکی.
ات باز کرد. هیکل تهیونگ زیر نور کمِ اتاق... عضلات سفت... و... الت تنومند و سیاهش. رگهای برآمده. حتی نیمهسفت بود، هنوز هم ترسناک به نظر میرسید.
دهان ات خشک شد.
+من... نمیتونم... این خیلی بزرگه...
جونگکوک پشت سرش ایستاد. دستش را گذاشت روی گلوی ات.
_ یبار دیگه بگو نمیتونم؟ میخوای بکنمت؟
ات گریهکنان سرش را جلو برد. لبهایش به نوکِ عضو تهیونگ رسید. طعم شور و تلخی داشت. نفس عمیقی کشید و سعی کرد باز کند.( واقعا نمیدونم اینا رو از کجام میارم🗿)
تهیونگ لگد به پشت سرش زد.
=بازتر.
ات سعی کرد. آروارهاش درد گرفت. فقط نوک آن تو دهانش جا شد. تهیونگ بیحوصله لگد دیگری زد — این بار عمیقتر. ات خفه شد. شروع کرد به عوق زدن.
_خفه هم میشی صبور باش،
جونگکوک از بالا گفت.
جونگکوک از بالا گفت. صدا تمسخرآمیز نبود. دقیقاً به این معنا بود که حقیقت دارد.
تهیونگ موهای ات را گرفت و شروع کرد به حرکت. رفت و آمد. هر بار عمیقتر صدای غرشش اتاق روپر مرده بود. اشک ات چکید روی رانهایش. نمیتوانست نفس بکشد. نمیتوانست فریاد بزند. فقط میتوانست منتظر بماند تا تمام شود.
وقتی تهیونگ ارضا شد، عقب کشید. منی داغ روی صورت و موهای ات ریخت. ات نفسنفسزنان روی تخت افتاد.
جونگکوک گفت:
_نوبت منه.
ات نگاهی به او انداخت. جونگکوک هنوز لباس داشت. اما زوجالعادهاش( وااای چی گفتم🤣) زیر شلوارش آشکار بود.
+خواهش میکنم... یک شب دیگه...
جونگکوک بدون حرف زدن، انگشتانش را داخل شلوار ات فرو برد. ات از درد جیغ کشید — حتی انگشتانش برای آن入口 کوچک و بکر خیلی بزرگ بودند.
جونگکوک انگشت دوم را هم اضافه کرد. ات گاز میگرفت و گریه میکرد.
_ببینم... بکارت هنوز پاره نشده،
جونگکوک با خونسردی گفت.
_خوب. من میخوام اولین کسی باشم که اون رو میزنه.
ات معنای حرفش را فهمید. وحشت تمام وجودش را گرفت.
تهیونگ که شلوارش را بسته بود، گفت:
=اما نه امشب. بذار یکم عادت کنه.
جونگکوک انگشتانش را بیرون کشید. آنها به خون آغشته بود.
_شب بعد. آماده باش.
در بسته شد. ات تنها ماند. دستهای بسته. بدن لرزان. و صدای زنجیر که با هر گریهاش توی سکوت زیرزمین میپیچید
───
اون وو، ۲۴ ساله، برادر کوچک جونگکوک. چهار سال بود برای ماموریتی در آمریکا بود. حالا برگشته بود بدون اینکه بداند برادرش و تهیونگ چه کابوسی را در زیرزمین ویلای شمالی پنهان کردهاند.
و ...
──
- ۲۶۲
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط