پارت ۲
### 📖 رمان جدید – فصل ۲: "نقابِ شب و رازِ مرواریدهای سیاه"
[نیمهشب - اتاقِ خوابِ هستی]
سکوتِ سنگینی فضایِ اتاق رو پر کرده بود. تنها صدایی که شنیده میشد، صدایِ ملایمِ بازدمهایِ منظمِ هستی بود که در خوابِ عمیقی فرو رفته بود. نورِ ماه از پشتِ پردههایِ حریر، ردّی از نقرهای رویِ صورتِ آرامِ او کشیده بود. ✨🌙
ناگهان، هوا انگار سنگین شد. یک لرزشِ خفیف در اتمسفر اتاق حس شد، انگار که زمان برای یک لحظه ایستاده باشه. در گوشهیِ اتاق، همان جایی که آن گربهیِ مشکیِ باوقار نشسته بود، ناگهان نوریِ کدر و مرموز شروع به تابیدن کرد.
بدنِ کوچکِ گربه، شروع کرد به بزرگ شدن... اما نه به شکلی که ترسناک باشه، بلکه مثلِ دودِ سیاه که در آبِ شفاف پخش میشه. در عرضِ چند ثانیه، آن موجودِ پشمالو، جای خودش رو به یک مردِ جوان و جذاب داد. مردی با پوستِ رنگپریده و بینقص، موهایِ مشکیِ نرم که کمی روی چشمهاش ریخته بود، و نگاهی که حتی در خواب هم، عمیق و پر از فکر بود. 🖤
**او یونگی بود.** در قامتِ انسانی.
یونگی، با نگاهی که ترکیبی از تعجب و خستگی بود، به اطراف نگاه کرد. او به آرامی، بدون اینکه حتی صدایِ جیرجیرِ floor رو دربیاره، به سمتِ تختِ هستی رفت. او میتوانست احساس کند که این دختر، با تمامِ وجودش، دنیایِ او را تغییر داده است. یونگی، با همان شخصیتِ همیشگیاش که نمیتوانست به راحتی ابرازِ احساس کند، فقط یک لحظه خیره شد به چهرهیِ آرامِ هستی.
او نمیخواست راهِ او را خراب کند، اما نمیتوانست هم از او دور شود. با احتیاط و با حرکاتی که انگار از یک رقصِ بیصدا پیروی میکرد، روی زمین، درست در کنارِ تختِ هستی، دراز کشید. او چشمانش را بست و در میانهیِ آن فضایِ جادویی، دوباره به همان آرامشِ پیشیِ مشکی بازگشت... 😴🌑
[صبحِ زود - لحظهیِ بیداری و سردرگمی]
نورِ اولِ صبح، از شکافِ پردهها به داخلِ چشمهایِ هستی زد. او با گیجی، چشمهایش را باز کرد و خمیازهای کشید. "اممم... انگار دیشب خیلی خسته بودم..." با خودش زمزمه کرد.
هستی نشست و به اطراف نگاه کرد. همه چیز عادی به نظر میرسید. اما ناگهان، نگاهش به گوشهیِ اتاق افتاد. قلبش برای یک لحظه ایستاد. ❤️🔥
[نیمهشب - اتاقِ خوابِ هستی]
سکوتِ سنگینی فضایِ اتاق رو پر کرده بود. تنها صدایی که شنیده میشد، صدایِ ملایمِ بازدمهایِ منظمِ هستی بود که در خوابِ عمیقی فرو رفته بود. نورِ ماه از پشتِ پردههایِ حریر، ردّی از نقرهای رویِ صورتِ آرامِ او کشیده بود. ✨🌙
ناگهان، هوا انگار سنگین شد. یک لرزشِ خفیف در اتمسفر اتاق حس شد، انگار که زمان برای یک لحظه ایستاده باشه. در گوشهیِ اتاق، همان جایی که آن گربهیِ مشکیِ باوقار نشسته بود، ناگهان نوریِ کدر و مرموز شروع به تابیدن کرد.
بدنِ کوچکِ گربه، شروع کرد به بزرگ شدن... اما نه به شکلی که ترسناک باشه، بلکه مثلِ دودِ سیاه که در آبِ شفاف پخش میشه. در عرضِ چند ثانیه، آن موجودِ پشمالو، جای خودش رو به یک مردِ جوان و جذاب داد. مردی با پوستِ رنگپریده و بینقص، موهایِ مشکیِ نرم که کمی روی چشمهاش ریخته بود، و نگاهی که حتی در خواب هم، عمیق و پر از فکر بود. 🖤
**او یونگی بود.** در قامتِ انسانی.
یونگی، با نگاهی که ترکیبی از تعجب و خستگی بود، به اطراف نگاه کرد. او به آرامی، بدون اینکه حتی صدایِ جیرجیرِ floor رو دربیاره، به سمتِ تختِ هستی رفت. او میتوانست احساس کند که این دختر، با تمامِ وجودش، دنیایِ او را تغییر داده است. یونگی، با همان شخصیتِ همیشگیاش که نمیتوانست به راحتی ابرازِ احساس کند، فقط یک لحظه خیره شد به چهرهیِ آرامِ هستی.
او نمیخواست راهِ او را خراب کند، اما نمیتوانست هم از او دور شود. با احتیاط و با حرکاتی که انگار از یک رقصِ بیصدا پیروی میکرد، روی زمین، درست در کنارِ تختِ هستی، دراز کشید. او چشمانش را بست و در میانهیِ آن فضایِ جادویی، دوباره به همان آرامشِ پیشیِ مشکی بازگشت... 😴🌑
[صبحِ زود - لحظهیِ بیداری و سردرگمی]
نورِ اولِ صبح، از شکافِ پردهها به داخلِ چشمهایِ هستی زد. او با گیجی، چشمهایش را باز کرد و خمیازهای کشید. "اممم... انگار دیشب خیلی خسته بودم..." با خودش زمزمه کرد.
هستی نشست و به اطراف نگاه کرد. همه چیز عادی به نظر میرسید. اما ناگهان، نگاهش به گوشهیِ اتاق افتاد. قلبش برای یک لحظه ایستاد. ❤️🔥
- ۱۶۵
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط