فصل اول – پارت سیودوم
فصل اول – پارت سیودوم
عکسی که همهچیز را تغییر داد
یونگی تا نزدیک صبح در استودیو بیدار ماند.
عکسها را بارها و بارها نگاه میکرد.
در همهی آنها، یونا مشغول کار یا رفتوآمد بود؛ اما در گوشهی تصویر، همان مرد ناشناس با لباس تیره دیده میشد.
انگار مدتها بود که او را زیر نظر داشت.
صبح زود، یونا وارد اتاق شد.
«تمام شب نخوابیدی، نه؟»
یونگی بدون اینکه جواب بدهد، عکسها را جلوی او گذاشت.
یونا با دیدن اولین عکس اخم کرد.
اما وقتی به عکس سوم رسید، رنگ از صورتش پرید.
«صبر کن...»
دستش میلرزید.
انگشتش را روی گوشهی عکس گذاشت.
«این... این آدم...»
یونگی با نگرانی پرسید:
«میشناسیش؟»
یونا چند لحظه سکوت کرد.
«نه... ولی...»
نفس عمیقی کشید.
«حس میکنم قبلاً دیدمش.»
«کجا؟»
یونا چشمهایش را بست و سعی کرد به خاطر بیاورد.
تصویرهای مبهمی از گذشته در ذهنش مرور شدند.
بعد ناگهان چشمهایش را باز کرد.
«روز اولی که اومدم استودیو...»
«چی؟»
«وقتی از اتوبوس پیاده شدم، یه نفر چند دقیقه پشت سرم راه میاومد. فکر کردم فقط یه رهگذره...»
یونگی اخمهایش در هم رفت.
«چرا اون موقع چیزی نگفتی؟»
یونا با ناراحتی لبش را گاز گرفت.
«فکر کردم دارم اشتباه میکنم.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
همان لحظه تلفن یونگی زنگ خورد.
مدیر استودیو بود.
«یونگی، سریع بیا اتاق کنفرانس.»
«اتفاقی افتاده؟»
صدای مدیر مضطرب بود.
«یه نفر وارد سیستم شرکت شده و تمام فایلهای دوربینهای امنیتی رو پاک کرده...»
یونگی ناباورانه به گوشی خیره شد.
تنها مدرکی که میتوانست هویت آن مرد را نشان بدهد...
از بین رفته بود.
او گوشی را آرام پایین آورد.
یونا با نگرانی پرسید:
«چی شده؟»
یونگی با صدایی آرام اما جدی گفت:
«یکی داره همهی ردپاهاشو پاک میکنه...»
در همان لحظه، هر دو فهمیدند که با کسی روبهرو هستند که از آنها یک قدم جلوتر حرکت میکند.
لایک و کامنت فراموش نکنید
#بیتیاس
#آرمی
#فیکشن
#یونگی
#بیال
#جیامام
عکسی که همهچیز را تغییر داد
یونگی تا نزدیک صبح در استودیو بیدار ماند.
عکسها را بارها و بارها نگاه میکرد.
در همهی آنها، یونا مشغول کار یا رفتوآمد بود؛ اما در گوشهی تصویر، همان مرد ناشناس با لباس تیره دیده میشد.
انگار مدتها بود که او را زیر نظر داشت.
صبح زود، یونا وارد اتاق شد.
«تمام شب نخوابیدی، نه؟»
یونگی بدون اینکه جواب بدهد، عکسها را جلوی او گذاشت.
یونا با دیدن اولین عکس اخم کرد.
اما وقتی به عکس سوم رسید، رنگ از صورتش پرید.
«صبر کن...»
دستش میلرزید.
انگشتش را روی گوشهی عکس گذاشت.
«این... این آدم...»
یونگی با نگرانی پرسید:
«میشناسیش؟»
یونا چند لحظه سکوت کرد.
«نه... ولی...»
نفس عمیقی کشید.
«حس میکنم قبلاً دیدمش.»
«کجا؟»
یونا چشمهایش را بست و سعی کرد به خاطر بیاورد.
تصویرهای مبهمی از گذشته در ذهنش مرور شدند.
بعد ناگهان چشمهایش را باز کرد.
«روز اولی که اومدم استودیو...»
«چی؟»
«وقتی از اتوبوس پیاده شدم، یه نفر چند دقیقه پشت سرم راه میاومد. فکر کردم فقط یه رهگذره...»
یونگی اخمهایش در هم رفت.
«چرا اون موقع چیزی نگفتی؟»
یونا با ناراحتی لبش را گاز گرفت.
«فکر کردم دارم اشتباه میکنم.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
همان لحظه تلفن یونگی زنگ خورد.
مدیر استودیو بود.
«یونگی، سریع بیا اتاق کنفرانس.»
«اتفاقی افتاده؟»
صدای مدیر مضطرب بود.
«یه نفر وارد سیستم شرکت شده و تمام فایلهای دوربینهای امنیتی رو پاک کرده...»
یونگی ناباورانه به گوشی خیره شد.
تنها مدرکی که میتوانست هویت آن مرد را نشان بدهد...
از بین رفته بود.
او گوشی را آرام پایین آورد.
یونا با نگرانی پرسید:
«چی شده؟»
یونگی با صدایی آرام اما جدی گفت:
«یکی داره همهی ردپاهاشو پاک میکنه...»
در همان لحظه، هر دو فهمیدند که با کسی روبهرو هستند که از آنها یک قدم جلوتر حرکت میکند.
لایک و کامنت فراموش نکنید
#بیتیاس
#آرمی
#فیکشن
#یونگی
#بیال
#جیامام
- ۶۴
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط