{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### 📖 شروع رمان جدید – فصل ۱: "سفر به سرزمینِ رویاها و یک ملاقاتِ پشمالو"

### 📖 شروع رمان جدید – فصل ۱: "سفر به سرزمینِ رویاها و یک ملاقاتِ پشمالو"

[سئول - یک آپارتمانِ مدرن و لوکس]

صدایِ تیک‌تیکِ ساعت و صدایِ مبلمانِ جدیدی که روی زمین کشیده می‌شد، تنها صداهایِ آپارتمانِ جدیدِ "هستی" بود. (بذار اسمِ دخترِ تو رو **"هستی"** بذارم، باشه؟ چون اون تمامِ هستی و زندگی‌اش رو داده به رویایِ رسیدن به کره! ✨)

هستی، در حالی که با خستگی اما با لبخندی که از گوشه‌یِ لبش نمی‌افتاد، در حالِ چیدنِ کتاب‌ها و اکسسوری‌هایِ محبوبش بود، به پنجره‌یِ بزرگِ آپارتمانش نگاه کرد. منظره‌یِ شهرِ سئول زیرِ نورِ چراغ‌ها می‌درخشید. او بالاخره رسیده بود! بعد از ماه‌ها تلاش، پس‌انداز کردن و البته کلی استرس، بالاخره داشت در قلبِ جایی زندگی می‌کرد که همیشه توی رویاهاش بود؛ جایی که صدایِ آهنگ‌هایِ بی‌تی‌اس توی گوشش می‌پیچید. 🎶🇰🇷

"بالاخره رسیدم..." زیرِ لب زمزمه کرد و یک نفسِ عمیق کشید. بویِ رنگِ تازه و چوبِ مبلمان، حسِ "خانه" بودن به او می‌داد.

[عصرِ روزِ بعد - لحظه‌یِ غافلگیری]

هستی تصمیم گرفته بود برایِ اولین بار، در خانه‌یِ جدیدش آرامش داشته باشه. او یک فنجانِ قهوه‌یِ گرم درست کرد و رفت سمتِ پذیرایی تا وسایلِ تزیینی‌اش رو روی میزِ نهایی بذاره. اما ناگهان... چیزی جلبِ توجهش کرد.

در گوشه‌یِ تاریکِ پذیرایی، درست زیرِ سایه‌یِ یک صندلیِ مخملِ خاکستری، دو تا نقطه درخشان و مشکی مثل دو تا مرواریدِ سیاه، به او خیره شده بودن. 👁️‍🗨️🖤

هستی خشکش زد. قلبش تند تند می‌زد. "یعنی... اینجا چیه؟ دزد؟ یا شاید یه موش؟" با احتیاط قدم برداشت. اما وقتی به اون نقطه نزدیک‌تر شد، چشم‌هاش گرد شد.

اونجا، یک گربه‌یِ فوق‌العاده زیبا، با پوششی از خزهایِ مشکیِ براق که مثلِ ابریشم زیرِ نور می‌درخشید، نشسته بود. گربه اونقدر باوقار و آروم نشسته بود که انگار صاحبِ این خونه خودش بود! چشماش... وای، چشماش یه سیاهیِ عمیق و مرموز داشت که انگار همزمان هم خسته بود و هم انگار داشت با نگاهش به هستی می‌گفت: *"زیادی سر و صدا می‌کنی، دختر!"* 🐈‍⬛🤨

هستی با هیجان و لرزشِ صدا گفت: «وای! تو از کجا اومدی پیشیِ قشنگ؟ تو چقدر... چقدر باکلاسی!»

گربه (که در واقع همون یونگیِ ما بود!) فقط یک چشمش رو کمی باز کرد، یه خمه‌یِ بسیار ظریف و بی‌تفاوت روی لب‌هایِ کوچیکش نشست (که انگار داشت کنایه می‌زد!) و دوباره سرش رو گذاشت روی پنجه‌هاش و چشم‌هاش رو بست. انگار می‌گفت: *"فقط از من عکس نگیر و بذار بخوابم!"* 😂🖤

هستی که انگار جادو شده بود، کنارِ گربه نشست. نمی‌دونست که این پیشیِ مشکیِ بی‌تفاوت، قراره تمامِ زندگیِ اون رو از این به بعد، به یه ماجرا‌یِ هیجان‌انگیز، عجیب و شاید کمی جادویی تبدیل کنه.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲

شرطا: 140 لایک 80 کامنت 40 بازنشر

ادامه پارت 156ویوا که حس می‌کرد داره توی اون لذت خالص ذوب می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط