دستش

دستش،

دستش،
کوهی است که خم نمی‌شود.
در هر خطِ کف دستش
رودِ صبوری جاریست.

وقتی بر سرم می‌گذارد،
تمامی زمین
به آرامشی از جنس سنگ می‌رسد.

او با انگشتانش
ستونِ خانه را از سایه می‌سازد
و پنجره‌ها را با نفسِ گرمش
به سوی آفتاب باز می‌کند.
دیدگاه ها (۰)

اتاقی که وجود نداشت (part2)ا/ت تا صبح نخوابید.هر بار که چشم‌...

خط‌های خاکستری روی نیمکتشخصیت‌ها:جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی...

چند پارتی بازی ممنوع

پارت هشتم: «مسابقه با زمان در کدها»نور قرمز مچ‌بند آندیا روی...

پارت: 23 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین دقیقاً روبه‌روی من ایس...

سناریو دارک از ران هایتانی زمان بانتنکن نیچیوا !!! 💜🖤اومدم ب...

**پارت ۲۰**نورِ کم‌جانِ صبحگاهی از بینِ درزِ پرده‌هایِ مخملی...

𝖕𝖆𝖗𝖙2قصر مروارید از نزدیک، حتی باشکوه‌تر از آن بود که مارال ...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_30فصل چهاردهم |...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط