{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستش،

دستش،
کوهی است که خم نمی‌شود.
در هر خطِ کف دستش
رودِ صبوری جاریست.

وقتی بر سرم می‌گذارد،
تمامی زمین
به آرامشی از جنس سنگ می‌رسد.

او با انگشتانش
ستونِ خانه را از سایه می‌سازد
و پنجره‌ها را با نفسِ گرمش
به سوی آفتاب باز می‌کند.
دیدگاه ها (۰)

کوچهٔ خاکی، درِ قدیمی سبز.دخترکی با چمدانِخنده، پشت در می‌ای...

**در جیب کوچکشیک رنگین‌کمانِ تا شده بوداز جنس پنبه، با نواره...

اگر روزی نبودم،به باد گوش بسپار—همان نفسی هستم که موهایت را ...

نیمه‌شب، ماه تنها، در حوض سکوت شناور بود.خورشید آمد،با هزارا...

BRO...

پارت ۲ (در عمق نگاه تو)صدای منظم دستگاه های پزشکی نخستین نشا...

(سایه های خونی) part ۱۲/***جکسون بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:«...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط