دستش

دستش،
کوهی است که خم نمی‌شود.
در هر خطِ کف دستش
رودِ صبوری جاریست.

وقتی بر سرم می‌گذارد،
تمامی زمین
به آرامشی از جنس سنگ می‌رسد.

او با انگشتانش
ستونِ خانه را از سایه می‌سازد
و پنجره‌ها را با نفسِ گرمش
به سوی آفتاب باز می‌کند.
دیدگاه ها (۰)

اگر روزی نبودم،به باد گوش بسپار—همان نفسی هستم که موهایت را ...

نیمه‌شب، ماه تنها، در حوض سکوت شناور بود.خورشید آمد،با هزارا...

8:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویل بعد تمام شدن فی...

عشـق تحقیر شده𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵‌‌︵...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط