{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوچهٔ خاکی، درِ قدیمی سبز.

کوچهٔ خاکی، درِ قدیمی سبز.
دخترکی با چمدانِخنده، پشت در می‌ایستد.
در می‌زند.

پدر از پشت پنجره، دستانی را می‌بیند
که شبیه خاطره می‌ماند…
در را باز می‌کند.

سکوتی می‌شکند، شبیه ترکِ بهار.
چشمان پدر،دریا می‌شود
و دو قطره،مثل مسافرِ تازه‌رسیده
بر گونه‌های خشکش پیاده می‌شوند.

او فقط یک کلمه می‌گوید:
"دخترم…"
و تمام سال‌های دور
در آغوشِاین واژه می‌خوابند.
دیدگاه ها (۰)

**در جیب کوچکشیک رنگین‌کمانِ تا شده بوداز جنس پنبه، با نواره...

بچه‌های سنگ‌دل دنیادنیا برایشانگاه سنگین‌تر از تاب بازیست —ب...

دستش،کوهی است که خم نمی‌شود.در هر خطِ کف دستشرودِ صبوری جاری...

اگر روزی نبودم،به باد گوش بسپار—همان نفسی هستم که موهایت را ...

پارت ۴۹ رومان _ سناریو _ پارت

به دنبال همپارت ۶- زاویه دید آنیا:آنیا چند ثانیه نمی‌فهمد چه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط