کوچه خاکی در قدیمی سبز

کوچهٔ خاکی، درِ قدیمی سبز.

کوچهٔ خاکی، درِ قدیمی سبز.
دخترکی با چمدانِخنده، پشت در می‌ایستد.
در می‌زند.

پدر از پشت پنجره، دستانی را می‌بیند
که شبیه خاطره می‌ماند…
در را باز می‌کند.

سکوتی می‌شکند، شبیه ترکِ بهار.
چشمان پدر،دریا می‌شود
و دو قطره،مثل مسافرِ تازه‌رسیده
بر گونه‌های خشکش پیاده می‌شوند.

او فقط یک کلمه می‌گوید:
"دخترم…"
و تمام سال‌های دور
در آغوشِاین واژه می‌خوابند.
دیدگاه ها (۱)

سناریو بی تی اس:وقتی بهشون بی محلی می‌کنی:چند ساعتی است که س...

روباه نما

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷⓿وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایشتنها بماند...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①③ چه بود زندگی؟ اگر تو نمی‌رسید...

»»» آیه ی روز :**************(ارسال شده توسط برنامه ی «قلم ق...

پارت ۵ و نهایی: سمفونیِ رنگ‌هایِ ابدیسکوتِ پشت‌بام، با صدایِ...

فیک تهکوک وارث زار

dark life = 49ات از پله‌ها پایین دوید. آشپز، آقای هان، توی آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط