کوچه خاکی در قدیمی سبز
کوچهٔ خاکی، درِ قدیمی سبز.
دخترکی با چمدانِخنده، پشت در میایستد.
در میزند.
پدر از پشت پنجره، دستانی را میبیند
که شبیه خاطره میماند…
در را باز میکند.
سکوتی میشکند، شبیه ترکِ بهار.
چشمان پدر،دریا میشود
و دو قطره،مثل مسافرِ تازهرسیده
بر گونههای خشکش پیاده میشوند.
او فقط یک کلمه میگوید:
"دخترم…"
و تمام سالهای دور
در آغوشِاین واژه میخوابند.
دخترکی با چمدانِخنده، پشت در میایستد.
در میزند.
پدر از پشت پنجره، دستانی را میبیند
که شبیه خاطره میماند…
در را باز میکند.
سکوتی میشکند، شبیه ترکِ بهار.
چشمان پدر،دریا میشود
و دو قطره،مثل مسافرِ تازهرسیده
بر گونههای خشکش پیاده میشوند.
او فقط یک کلمه میگوید:
"دخترم…"
و تمام سالهای دور
در آغوشِاین واژه میخوابند.
- ۱۹۹
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط