در جیب کوچکش

**در جیب کوچکش
یک رنگین‌کمانِ تا شده بود
از جنس پنبه، با نوارهای شاد

به مربی داد و گفت:
"برای تو..."
و دنیا در چشمان مربی بارید

مربی زانو زد
او را چسبید به سینه‌اش
و در گریۀ خوشش پرسید:
"چه کرده بودم،
که لایق این همه رنگ باشم؟"

و آن روز
با هر قدمی که می‌گذاشت
کلاس
رنگی‌تر می‌شد.**
دیدگاه ها (۰)

کوچهٔ خاکی، درِ قدیمی سبز.دخترکی با چمدانِخنده، پشت در می‌ای...

دستش،کوهی است که خم نمی‌شود.در هر خطِ کف دستشرودِ صبوری جاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط