{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 رمان: گرفتار تو ✨

📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت سوم: اعترافِ بی‌محابا و اشغالِ غیرقانونی!
[دیدگاه تهیونگ]

جونگ‌کوک با اون صدای بم و دستوری‌اش، انگار که داره به یه سرباز دستور میده، گفت: «الان زنگ میخوره، پاشو بریم سر کلاس.»

من که هنوز از اتفاقات قبلی و اون قطع کردن رابطه با رلم گیج بودم، فقط تونستم یه «باشه» کوتاه بگم. آروم بلند شدم، وسایلم رو برداشتم و با قدم‌های نامنظم، پشت سر اون راه افتادم. وقتی وارد کلاس شدم، مستقیم رفتم سر جام نشستم، در حالی که حس می‌کردم نگاه سنگینِ جونگ‌کوک هنوز داره از پشت سرم من رو دنبال می‌کنه.

[دیدگاه جونگ‌کوک]

همون‌طور که به صفحه گوشیم خیره شده بودم، ولی ذهنم اصلاً اونجا نبود، یه حقیقت تلخ و شیرین توی وجودم داشتجوانه می‌زد. دیگه نمی‌تونستم انکارش کنم؛ من عاشق شده بودم. اون پسر… تهیونگ… اون یه موجودِ متفاوت بود. اون‌قدر مهربون، معصوم و “گوگولی” بود که تمام وجودم می‌خواست اون رو توی یه جعبه‌ی طلایی قایم کنه و قفلش کنه تا هیچ‌چیز و هیچ‌کس نتونه نگاهش کنه. دلم می‌خواست فقط و فقط مالِ من باشه.

توی همین فکرهای عجیب و غریب بودم که صدای جیمین مثل یه صدای بوق، سکوت ذهنی من رو شکست. جیمین با یه لبخند شیطنت‌آمیز و چشمک زدن به بقیه، گفت: «ببین جونگ‌کوک، می‌خوای منو بکشی یا نه ولی من که مطمئنم… تو دیگه بدجوری عاشق شدی!»

جیهوپ هم که انگار منتظر همین لحظه بود، با خنده اضافه کرد: «آره جونگ‌کوک، جیمین راست می‌گه، دیگه لو رفتی!»

من یه لحظه مکث کردم. نمی‌خواستم جلوی این‌ها ضعیف به نظر بیام، ولی وقتی به فکر صورتِ اون چشم‌های درشت و لرزون تهیونگ افتادم، دیگه تسلیبی برام نبود. با یه لحن بی‌خیال ولی محکم گفتم: «آره، عاشق شدم.»

یه سکوت کوتاهی حاکم شد و بعد…

جین با یه لحن شوکه و در عین حال هیجان‌زده گفت: «وای حاجی! برگام! جونگ‌کوکِ بی‌رحم عاشق شده؟!»نامجون با تعجب ابروهاش رو بالا انداخت: «واقعاً عجیبه… اصلاً فکر نمی‌کردم این اتفاق بیفته.»

یونگی که انگار داشت از شدت تعجب از جا می‌افتاد، با اون لحن بی‌تفاوت همیشگی‌اش گفت: «یعنی بعد از هزاران سالِ خواب، بالاخره عاشق شد؟»

من بدون اینکه به حرف‌هاشون اهمیت بدم، فقط به تهیونگ فکر می‌کردم و زیر لب گفتم: «به نظرم خیلی نازه…»

جیمین دوباره پرید وسط و با صدای بلند برای بقیه گفت: «کار خدا رو می‌بینین؟ یه سنگ‌دل که به هیچ‌کی رحم نمی‌کرد، حالا عاشق شده!»

نامجون هم تایید کرد: «آره بابا، باورکردنی نیست!»

یونگی که انگار حوصله‌اش سر رفته بود، نگاهی به ساعت انداخت و گفت: «کی می‌ریم خونه بخوابیم؟»

جین جواب داد: «وقتی زنگ خورد!»

یونگی با یه آه بلند گفت: «توف… تو این دانشگاه »

[دیدگاه تهیونگ]

من از اون فاصله، همه‌چیز رو می‌شنیدم. قلبم یهو ریخت.یعنی… یعنی اون حرف‌ها واقعی بود؟ یعنی جونگ‌کوک… عاشق من شده؟ 😱😨

یه لحظه حس کردم دنیا دور سرم چرخید. با خودم فکر کردم: «نه، محاله! مگه من چی دارم که اون عاشق من بشه؟ اون همون پسر قدرتمند و ترسناکه! مگه کیدرماست که آدم توی نگاه اول عاشق بشه؟»

ترس و هیجان توی وجودم با هم جنگ می‌کردن. وسط این همه آشوب ذهنی، جونگ‌کوک رو صدا زدم: «جـ…جونگ‌کوک؟»

و اون… اون با یه لحنی که اصلاً شبیه اون جونگ‌کوکِ خشنِ توی کلاس نبود، با یه مهربانیِ عجیب و حتی شیرین گفت: «جونم؟»

وقتی اون کلمه رو گفت، تمام بدنم لرزید. “جونم”؟ اون به من گفت “جونم”؟! مطمئن شدم که اون واقعاً به من علاقه داره، اما این علاقه، بیشتر از اینکه خوشحال‌کننده باشه، من رو می‌ترسوند.

با دستپاچگی گفتم: «هـ… هی… هیچی»اون فقط با یه لبخندِ کوتاه گفت: «باشه.»

چند دقیقه‌ای گذشت و استاد وارد شد و با شروع درس، من رو غرق در فکر و خیال‌های بی‌پایان کرد.

[فلش‌بک به پایان کلاس]

وقتی زنگ پایان کلاس خورد، با سرعت تمام لوازمم رو توی کیفم چپوندم تا زودتر از اون محیط سنگین فرار کنم. اما وقتی خواستم از در کلاس رد بشم، یه دیوارِ گوشتی جلوی راهم قرار گرفت. جونگ‌کوک!

با اضطراب گفتم: «میشه… میشه بری کنار؟ می‌خوام برم.»

اون بدون اینکه حتی تکون بخوره، نگاهش رو به من دوخت و گفت: «نه.»

کمی عصبی شدم و گفتم: «جونگ‌کوک، دارم می‌گم می‌خوام برم خونم، برو کنار لطفاً!»

اما اون با یه اعتمادبه‌نفسِ آزاردهنده گفت: «منم باهات می‌آم.»

چشم‌هام گرد شد: «چی؟! تو هم می‌آی؟»

با بی حوصلگی گفت: «آره، مگه مشکلش چیه؟»

با استرس گفتم: «آخه… آخه من… خونه‌م خیلی بهم ریخته است»

جونگ‌کوک حرفم رو قطع کرد: «اگه خونه‌ت بهم ریخته است، پس تو می‌آی خونه‌ی من.»

من با وحشت گفتم: «نه! نه، اصلاً! من نمیام!»

اون یه قدم اومد جلوتر، طوری که سایه‌اش روی من افتاد و با لحنی که جای هیچ بحثی باقی نمی‌ذاشت، گفت: «پس من می‌آم. تموم شد.»
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت سوم

ادامه پارت اول

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت اول: برخوردِ تقدیر[دیدگاه تهیونگ]سلا...

#still_with_you #هنوز.با.تو.پارت.۵ویو ا.ت:بعد از اون پیام عج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط