{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فاصله ای به اندازه یک نگاه

فاصله ای به اندازه یک نگاه

پارت دوازدهم| اولین همکاری
(ویو لیا)
من...
فقط داشتم بهش خیره می‌شدم.
نه به خاطر اینکه جونگکوک بود.
به خاطر اینکه مغزم قبول نمی‌کرد این سومین باره که توی یه هفته می‌بینمش.
«لیا؟»
صدای مسئول سالن باعث شد از فکرم بیام بیرون.
«بله؟»
«میشه این کارتنا رو ببری اون سمت؟»
«آ... آره، حتماً.»
جعبه‌ی مقوایی رو بغل کردم و سریع راه افتادم.
«آروم باش... فقط یه روز عادیه.»
ولی قلبم اصلاً همکاری نمی‌کرد.
BTS هر کدوم بین گروه‌های مختلف تقسیم شدن.
قرار نبود همه کنار هم باشن.
منم اصلاً دلم نمی‌خواست برم سمت گروه جونگکوک.
همین‌جوری بهتر بود.
از دور.
آروم.
بدون دردسر.
داشتم چسب رنگی‌ها رو مرتب می‌کردم که یکی از مسئول‌ها صدام زد.
«لیا!»
برگشتم.
«جانم؟»
«بیا این طرف لطفاً.»
رفتم سمتش.
لبخند زد.
«یه نفر برای بخش بسته‌بندی کم داریم.»
«باشه.»
بعد برگشت سمت یه نفر دیگه و گفت:
«جونگکوک، میشه تو هم بیای این گروه؟»
...
...
نفسم بند اومد.
«نه...»
تو دلم گفتم.
«نه لطفاً...»
ولی دیگه دیر شده بود.
جونگکوک آروم اومد سمت میز.
تا رسید، یه تعظیم کوچیک کرد.
«سلام.»
همه جواب سلامش رو دادن.
منم زیر لب گفتم:
«سلام.»
میزمون چهار نفره بود.
من.
جونگکوک.
یه خانم داوطلب.
و یه پسر دانشجو.
کارمون خیلی ساده بود.
یکی اسباب‌بازی می‌ذاشت.
یکی دفتر.
یکی مداد رنگی.
یکی هم جعبه رو می‌بست.
هیچ‌کس زیاد حرف نمی‌زد.
فقط صدای چسب و خنده‌ی بچه‌ها از اون طرف سالن می‌اومد.
حدود ده دقیقه گذشته بود.
داشتم درِ یه جعبه رو می‌بستم که چسب از دستم لیز خورد.
قل خورد...
و دقیقاً جلوی جونگکوک وایساد.
«وای...»
خواستم خم شم بردارمش.
همون لحظه اونم خم شد.
تق!
پیشونی‌هامون محکم خورد به هم.
«آخ!»
هردومون همزمان گفتیم.
من سریع دو قدم رفتم عقب.
دستمو گذاشتم روی پیشونیم.
«ببخشید! ببخشید!»
جونگکوک هم پیشونیشو ماساژ داد.
بعد یه لحظه نگام کرد...
و زد زیر خنده.
اول آروم...
بعد بلندتر.
من با تعجب نگاش کردم.
«داری می‌خندی؟»
بین خنده‌هاش گفت:
«ببخشید... ولی قیافه‌ت خیلی بامزه شد.»
اخم مصنوعی کردم.
«خیلی ممنون!»
خانمی که کنارمون بود، اونم خندید.
«شما دوتا مثل بچه‌ها شدین.»
من از خجالت سرمو پایین انداختم.
«فقط من می‌تونستم برای بار سوم جلوی جونگکوک خودمو ضایع کنم.»
چند دقیقه بعد...
جونگکوک آروم چسب رو سمتم گرفت.
«اینم چسب.»
نگاش کردم.
«مرسی.»
قبل از اینکه دستمو بکشم، خیلی آروم گفت:
«این بار که تقصیر گوشی نبود.»
...
یه ثانیه طول کشید تا منظورشو بفهمم.
بعد بی‌اختیار خندیدم.
«نه... این بار تقصیر پیشونیم بود.»
اونم خندید.
و برای اولین بار...
بینمون یه شوخی مشترک شکل گرفت.
یه شوخی کوچیک...
که فقط خودمون دلیلش رو می‌دونستیم.
از اون طرف سالن، تهیونگ همه‌چی رو دیده بود.
آروم لبخند زد و زیر لب گفت:
«بالاخره خندوندش...»
نامجون که کنار دستش بود، با تعجب پرسید:
«کیو؟»
تهیونگ فقط شونه بالا انداخت.
«هیچی...»
ولی ته دلش حس می‌کرد...
این آشنایی، تازه اولشه.

ادامه دارد... 💜

بفرمایید نانازی هاااا😭💖🤏🏻
دیدگاه ها (۱۷)

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت سیزدهم| «تو همیشه اینجوری دس...

فیک

فیک

فیک

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط