{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک

فاصله ای به اندازه یک نگاه

پارت چهاردهم| «مواظب باش...»
📍سئول | مرکز خیریه 🕒 ساعت ۲:۱۵ بعدازظهر
(ویو لیا)
بعد از عکس دسته‌جمعی، همه کم‌کم داشتن وسایلشونو جمع می‌کردن.
بچه‌ها هم هنوز توی حیاط می‌دویدن و بازی می‌کردن.
من خم شده بودم داشتم بادکنکای ترکیده رو جمع می‌کردم که یه پسر کوچولو با توپش دوید سمتم.
«بگیرررر!»
قبل از اینکه حتی فرصت کنم واکنشی نشون بدم، توپ محکم خورد به یه جعبه‌ی بزرگ کنارم.
جعبه تکون خورد...
بعد آروم کج شد.
چشمام گرد شد.
«وای...»
همه‌ی اسباب‌بازی‌ها داشتن می‌ریختن روی زمین.
خواستم بگیرمش، ولی دیر شده بود.
همون لحظه یه دست از پشت جعبه رو گرفت.
جعبه همون‌جا وایساد.
نفس حبس‌شده‌مو بیرون دادم.
آروم سرمو بالا آوردم.
جونگکوک بود.
یه دستش جعبه رو نگه داشته بود و با دست دیگه‌ش چند تا عروسک که افتاده بودن رو جمع می‌کرد.
لبخند زد.
«به موقع رسیدم.»
یه نفس عمیق کشیدم.
«واقعاً... مرسی.»
اون شونه بالا انداخت.
«فکر کنم این دومین باره دارم یه چیزی رو از افتادن نجات می‌دم.»
چند ثانیه طول کشید تا منظورشو بفهمم.
بعد خنده‌م گرفت.
«خواهشاً دیگه یادآوری نکن اون گوشی رو.»
«چرا؟»
«چون هر بار یادم می‌افته، از خجالت دلم می‌خواد مهاجرت کنم.»
جونگکوک خندید.
«این‌قدر هم بد نبود.»
اخم الکی کردم.
«برای تو شاید.»
با هم نشستیم و شروع کردیم اسباب‌بازی‌ها رو دوباره داخل جعبه چیدن.
این بار سکوت بینمون اصلاً عجیب نبود.
یه سکوت راحت...
از اون سکوتایی که لازم نیست حتماً با حرف پرشون کنی.
وسط کار، جونگکوک یه ماشین اسباب‌بازی برداشت.
دکمه‌شو زد.
ماشینه با صدای بلند راه افتاد و مستقیم خورد به کفش من.
هر دومون همزمان به ماشین نگاه کردیم...
بعد به هم.
و بی‌اختیار زدیم زیر خنده.
«فکر کنم از من خوشش اومده.»
جونگکوک گفت.
ماشینو برداشتم.
«نه... از کفشام خوشش اومده.»
«بعید می‌دونم.»
«چرا؟»
«چون کفشات خیلی معمولین.»
چند لحظه با تعجب نگاش کردم.
بعد زدم به بازوش.
«وای... یعنی الان داشتی مسخره‌م می‌کردی؟»
دستشو روی قلبش گذاشت.
«من؟ اصلاً.»
«دروغگو.»
هردومون دوباره خندیدیم.
از اون طرف سالن...
تهیونگ با یه بطری آب توی دستش وایساده بود و داشت ما رو نگاه می‌کرد.
جیمین اومد کنارش.
«به چی زل زدی؟»
تهیونگ با سر به سمت ما اشاره کرد.
جیمین یه نگاه انداخت.
بعد لبخندش کش اومد.
«آهااا...»
«دیدی؟»
«آره.»
تهیونگ آروم گفت:
«جونگکوک معمولاً این‌قدر راحت با آدمای جدید نمی‌خنده.»
جیمین فقط یه جمله گفت:
«پس اون دختر فرق داره.»
(ویو جونگکوک)
کار خیریه تقریباً تموم شده بود.
همه داشتن خداحافظی می‌کردن.
منم داشتم بطری آبمو داخل کیفم می‌ذاشتم که چشمم افتاد به لیا.
تنهایی داشت چند تا کارتن سنگین رو جابه‌جا می‌کرد.
اخم کردم.
«چرا تنهاست؟»
بدون اینکه چیزی بگم، رفتم سمتش.
یه سمت کارتن رو گرفتم.
لیا با تعجب نگام کرد.
«نه، خودم می‌برمش.»
لبخند زدم.
«مطمئنی؟»
«آره.»
درست همون موقع کارتن یه ذره از دستش لیز خورد.
بی‌اختیار گفتم:
«مواظب باش...»
کارتن رو محکم‌تر گرفتم.
برای یه لحظه...
دستامون روی دسته‌ی کارتن کنار هم قرار گرفت.
اون سرشو بلند کرد.
چشمامون دوباره به هم گره خورد.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
«فکر کنم افتادن وسایل، تخصص توئه.»
اول یه اخم الکی کرد...
بعد با خنده گفت:
«باشه، قبول... ولی تقصیر من نیست!»
سرمو تکون دادم.
«فعلاً که هست.»
همون لحظه از دور صدای مدیر برنامه اومد:
«جونگکوک! باید راه بیفتیم.»
یه آه کشیدم.
«دارم میام!»
قبل از اینکه برم، رو به لیا گفتم:
«خداحافظ... لیا.»
و نمی‌دونستم...
همین یه "خداحافظ" ساده، قراره تا آخر شب توی ذهن هر دومون تکرار بشه.

ادامه دارد... 💜
دیدگاه ها (۰)

فیک

فیک

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت سیزدهم| «تو همیشه اینجوری دس...

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت دوازدهم| اولین همکاری(ویو لی...

Forbidden Moon (15)ویو جونگکوکهمه دور اون دختر جمع شده بودن....

فیک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط