{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شخصی به فرزندش گفت تو نور دیده ی منی نباشی جهانم تیره

شخصی به فرزندش گفت: تو نور دیده یِ منی، نباشی جهانم تیره می شود..زنی به پسرش گفت: تو دستهای منی، که در شبی خاموش رو به خدا.بلند می شوی..مردی به همسرش گفت: تو جان جانان منی، چراغ خانه ای، بی تو خاموش می شوم ...پیرمردی به دخترش گفت: تو عصای منی، ایستادنم به خاطر قامت توست...پسری به پدرش گفت: توشانه های منی،پشتم به بودنت گرم است...باغبانی به درختش گفت: تو روح منی که در قامت خاک دمیده شده...کشاورز به گندمزارش گفت:تو برکت سفره یِ منی، دلیل بکر زیستنی...نانوا به نان گفت: تو مالک خوشبو ترین عطر عالمی، عطرت را با خودت به خانه ای ببر، سفره ای را برکت بخش،گرسنه ای را سیر،. بگذار نمک گیرت شوند برخی نا سپاسان...حالا میان اینهمه گفت و شنود من چگونه صدایت کنم... تو را چه بنامم ..که هم نور دیده ای و هم دلیل دستان رو به آسمان...هم جان جانانی و هم نور چراغ...هم روحی و هم روح نواز...هم عصایی و هم دوا...هم برکت خانه ای و هم رحمت آسمان...پس بگذار کیمیا بخوانمت...چرا که تو همه هستی و من به هر ذره ات مبتلا شده ام
دیدگاه ها (۱۱)

انقدر اتفاق خوب هست که هنوز نیفتاده، انقدر جاهای قشنگ هست که...

من با انگشتام چشمهای مهربونت رو کشیدم، صورت پاک و معصومانه ا...

همانقدر که روزهای بد چهره ی واقعی آدم ها را نشان می دهندروزه...

تنها به من بیاندیشمن در رویای تو شعر خواهم گفتشعری درباره چش...

چپتر ۹ _ آرکانیوم و جنونماه ها گذشت...و سکوت خانه کوچک لیندا...

صحچپتر ۱۱ _ دفتر خاطرات پنهانشب...آسایشگاه در سکوتی فرو رفته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط