{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_43


انگشت اشارمو به سمتش گرفتم و تند گفتم:
چرت نگو ، صبر کن هنوز نرسیدم به بدترینش
نفس عمیق کشیدم:
اون بوسه . یعنی هنوز که یادش میوفتم مغزم ریست میشه . تو چرا انقدر راحت بودی؟
من داشتم سکته میکردم بعد تو انگار تفریح میکردی!

کوک شونه ای بالا انداخت:
خب ..... باید طبیعی به نظر میرسید

چشمامو گرد کردم:
طبیعی؟ طبیعی؟
تو چرا انقد خونسردی؟ من حس میکردم هزار تا چشم زل زدن به لب هام . تو انگار اصن حواست نبود

کوک خندید:
چشمام بسته بودن

هوفی کشیدم:
اینقدر خونسرد نباش حرصم میگیره

بعد پاهامو رو صندلی جمع کردم:
البته بالاخره رسیدم خونه و راحت شدم

ولی بخدا اگه یبار دیگه عکاس ها میگفتن عروس خانم لبخند بزن بجای لبخند زدن پامو میکردم تو حلقشون

کوک خندید و لبخند زد:
مهم اینه بالاخره تموم شد و الان میتونی خودت باشی

سرمو تکون دادم:
اوهوم . خیلی خستم ، ولی خب ... لازم بود غر بزنم

کوک گفت:
غر بزن . هرچقدر خواستی

از رو صندلی بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم:
ولی الان گشنمه
از صبح تا الان یه چیز درست نخوردم
کوک روی تخت نشست:
باشه . میخوای چی بخوری؟

لبمو جمع کردم:
نمیدونم . یه چیز خوشمزه
کوک گفت: اوکی . یچیز برات درست میکنم
غر زدن هاتم نگه دار . که میخوام بقیه شو بشنوم

چشمامو ریز کردم:
ظرفیتشو داری؟
کوک بلند شد و رفت سمت در:
فکر کنم .... تا حدی



#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۲)

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط