✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣2۸🦋)✥
✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣2۸🦋)✥
(ویو جئون جونگ کوک)
گفتم:
+ باشه.
بعد از کنارم رد شد و رفت همون مبل رو که من روش بودم رو تمیز کرد...
بعد یک دونه کتاب برداشت و رفت روی همون مبله نشست و کتابش رو باز کرد و شروع به خوندن کرد...
من هم اولین لقمه رو گذاشتم تو دهنم...
که بعد چشام از شدت تعجب زیاد از حدقه زد بیرون...
دست پختش خیلی خیلی خوب بود...!!!
غذا خیلی خوشمزه شده بود...!!!
یه قاشق هم از سوپ قارچ خوردم...
اونم همینطور...!!!
بینظیر بود...!!
همونجوری داشتم با تعجب غذام رو میخوردم...
که صدای دختره از پشت سرم اومد:
_ غذا بد شده.؟(آروم)
گفتم:
+ نه.
_ اوهوم خوبه.(آروم)
و بعد دوباره مشغول کتاب خوندن شد...
یه لحظه حواسم رفت پیشش...
اون غذا نمیخورد...؟
چرا...؟
(ویو ده دقیقه بعد)
غذام تموم شده بود و اون دختره داشت ظرف هارو جمع میکرد...
گذاشتشون توی سینک و مشغول شستن ظرف ها شد...
همونجوری داشت ظرف هارو میشست...
که نگاهم رفت سمتش...
زل زده بودم بهش نمیدونم چرا...ولی نمیتونستم نگاهم رو ازش بردارم...
انگار هرچی بیشتر نگاهش میکردم...سخت تر میشد که دیگه بهش نگاهش نکنم...
انگار هیچوقت از نگاه کردن به اون دختر سیر نمیشدم...(آغااا مگه غذا عه که سیر نمیشی یا چی؟؟😃🗿🗿🗿)
اهههه چی میگی جونگ کوکک...
بس کن...
اینقد نگاهش نکن مگه اون چی داره که اینجوری ازش تعریف و تحسینو فلان میکنی...؟(🗿🗿🗿🗿)
بلخره نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو آوردم پایین و به کف چوبیه خونه خیره شدم...
نه من حرفی میزدم نه اون...
فقط سکوت کرده بودیم و صدای آب و برخورده ظرف ها به یک دیگه شنیده میشد...
(ویو ۶ دقیقه ی بعد)
ظرف هارو که شست یه دستمال برداشت و دست هاشو خشک کرد...
بعد هم همون کتابی که قبلا توی دستش بود و میخوند رو برداشت...
گذاشتش روی میز ناهار خوری و رفت توی اتاقش...
چند دقیقه ی بعد اومد بیرون که دیدم لباسش رو عوض کرده و موهای طلایی رنگ و بلندش رو بافته...
انگاری میخواست بره بیرون...
کتابش رو از میز برداشت و رفت به سمت جا کفشی و یکی از کفش هاش رو پوشید و در رو باز کرد...
که همون لحظه ناخودآگاه گفتم:
+ کجا میری.؟
به طرفم برگشت و گفت:
_ میرم پیش اسبم.(آروم)
اسب...؟!
اسب داشت...؟!
میخواستم بزارم که بره ولی ناگهان دهنم باز شد و بدون اینکه بفهمم گفتم:
+ این وقت شب خطرناکه نرو.(یکم جدی)
تا به خودم اومدم فهمیدم چی گفتم همون لحظه لعنتی توی دلم به خودم فرستادم ولی چهرم رو حفظ کردم...
که گفت:
_ نه خطرناک نیست من همیشه این موقع میرم بیرون.(آروم)
که باز هم اون دهن کوفتی ای که همون لحظه آرزو داشتم لال بشه باز شد و گفتم:
+ خیله خب پس منم میام.
ایخدایاااا من باز چرا اینجوری کردم...؟
من چم شده...؟
اون هنوز داشت نگاهم میکرد که سریع یه جمله ی دیگه به جمله ی قبلیم اضافه کردم و گفتم:
+ حوصلم سر رفته برای همین.
که گفت:
_ باشه بیا(آروم)
بعد دوباره به سمت جا کفشی خم شد و کفش گرون قیمتم که با اون لباس های قبلیم پوشیده بودم رو آورد بیرون...
دوباره لب زد:
_ بیا کفشات رو نگه داشتم اینا به لباسی که الان پوشیدی میان.(آروم)
ادامه دارد........💫💫
حمایت یادتون نره قشنگا✨🌙
خب خب سلام به خوشگلای من چطورید؟😁🥰💋👋
براتون چند پارت جدید آپلود کردم قشنگا و امیدوارم که خوشتون اومده باشه...🥲🥲🥲
فردا هم براتون پارت جدید آپ میکنم دخملااا😁🥲
مراقب خودتون باشید بای بای💋💞💖❤
(ویو جئون جونگ کوک)
گفتم:
+ باشه.
بعد از کنارم رد شد و رفت همون مبل رو که من روش بودم رو تمیز کرد...
بعد یک دونه کتاب برداشت و رفت روی همون مبله نشست و کتابش رو باز کرد و شروع به خوندن کرد...
من هم اولین لقمه رو گذاشتم تو دهنم...
که بعد چشام از شدت تعجب زیاد از حدقه زد بیرون...
دست پختش خیلی خیلی خوب بود...!!!
غذا خیلی خوشمزه شده بود...!!!
یه قاشق هم از سوپ قارچ خوردم...
اونم همینطور...!!!
بینظیر بود...!!
همونجوری داشتم با تعجب غذام رو میخوردم...
که صدای دختره از پشت سرم اومد:
_ غذا بد شده.؟(آروم)
گفتم:
+ نه.
_ اوهوم خوبه.(آروم)
و بعد دوباره مشغول کتاب خوندن شد...
یه لحظه حواسم رفت پیشش...
اون غذا نمیخورد...؟
چرا...؟
(ویو ده دقیقه بعد)
غذام تموم شده بود و اون دختره داشت ظرف هارو جمع میکرد...
گذاشتشون توی سینک و مشغول شستن ظرف ها شد...
همونجوری داشت ظرف هارو میشست...
که نگاهم رفت سمتش...
زل زده بودم بهش نمیدونم چرا...ولی نمیتونستم نگاهم رو ازش بردارم...
انگار هرچی بیشتر نگاهش میکردم...سخت تر میشد که دیگه بهش نگاهش نکنم...
انگار هیچوقت از نگاه کردن به اون دختر سیر نمیشدم...(آغااا مگه غذا عه که سیر نمیشی یا چی؟؟😃🗿🗿🗿)
اهههه چی میگی جونگ کوکک...
بس کن...
اینقد نگاهش نکن مگه اون چی داره که اینجوری ازش تعریف و تحسینو فلان میکنی...؟(🗿🗿🗿🗿)
بلخره نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو آوردم پایین و به کف چوبیه خونه خیره شدم...
نه من حرفی میزدم نه اون...
فقط سکوت کرده بودیم و صدای آب و برخورده ظرف ها به یک دیگه شنیده میشد...
(ویو ۶ دقیقه ی بعد)
ظرف هارو که شست یه دستمال برداشت و دست هاشو خشک کرد...
بعد هم همون کتابی که قبلا توی دستش بود و میخوند رو برداشت...
گذاشتش روی میز ناهار خوری و رفت توی اتاقش...
چند دقیقه ی بعد اومد بیرون که دیدم لباسش رو عوض کرده و موهای طلایی رنگ و بلندش رو بافته...
انگاری میخواست بره بیرون...
کتابش رو از میز برداشت و رفت به سمت جا کفشی و یکی از کفش هاش رو پوشید و در رو باز کرد...
که همون لحظه ناخودآگاه گفتم:
+ کجا میری.؟
به طرفم برگشت و گفت:
_ میرم پیش اسبم.(آروم)
اسب...؟!
اسب داشت...؟!
میخواستم بزارم که بره ولی ناگهان دهنم باز شد و بدون اینکه بفهمم گفتم:
+ این وقت شب خطرناکه نرو.(یکم جدی)
تا به خودم اومدم فهمیدم چی گفتم همون لحظه لعنتی توی دلم به خودم فرستادم ولی چهرم رو حفظ کردم...
که گفت:
_ نه خطرناک نیست من همیشه این موقع میرم بیرون.(آروم)
که باز هم اون دهن کوفتی ای که همون لحظه آرزو داشتم لال بشه باز شد و گفتم:
+ خیله خب پس منم میام.
ایخدایاااا من باز چرا اینجوری کردم...؟
من چم شده...؟
اون هنوز داشت نگاهم میکرد که سریع یه جمله ی دیگه به جمله ی قبلیم اضافه کردم و گفتم:
+ حوصلم سر رفته برای همین.
که گفت:
_ باشه بیا(آروم)
بعد دوباره به سمت جا کفشی خم شد و کفش گرون قیمتم که با اون لباس های قبلیم پوشیده بودم رو آورد بیرون...
دوباره لب زد:
_ بیا کفشات رو نگه داشتم اینا به لباسی که الان پوشیدی میان.(آروم)
ادامه دارد........💫💫
حمایت یادتون نره قشنگا✨🌙
خب خب سلام به خوشگلای من چطورید؟😁🥰💋👋
براتون چند پارت جدید آپلود کردم قشنگا و امیدوارم که خوشتون اومده باشه...🥲🥲🥲
فردا هم براتون پارت جدید آپ میکنم دخملااا😁🥲
مراقب خودتون باشید بای بای💋💞💖❤
- ۷۷۵
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط