{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

سم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

پارت "26"

• • • • • • • • • "

همه دور میز شام نشسته بودیم من کنار تهیونگ نشسته بودم، جینا هم سمت راست تهیونگه، لارا کنار جونگ‌کوک
وسط شام، تشنم شد
نگاهی به اون سمت میز انداختم
پارچ و لیوان لیوان تهیونگ بود...
آروم گفتم:
«داداشی...»
«جونم؟»
«اون لیوان و پارچ بده.»

اروم گفت:
«خودت پاشو بردار.»
خودم پاشم دور بخورم بردارم؟..
غلط کردیییی
اخمام رفت تو هم:
«اعصاب ندارم.»
«پس تشنه بمون.»
خدایا صبر میخوام ازت..
صبر..
خیلی یواش اروم گفتم:
«الان میام می‌زنمتا.»

لبخند شیطونی زد:
«هیچ کاری نمی‌تونی بکنی خواهری.»
کاری نمیتونم بکنم؟
تو منه سلیطه رو نشناختی داداشی
یه لحظه صبر کردم...
بعد از زیر میز با پام محکم زدم به ساق پاش
«آخ»
صداش یکم بلندتر از چیزی شد که انتظار داشت
همه با تعجب نگاهش کردن..
حیحی کارم گرفت..

مامان پرسید:
«چی شد؟»
تهیونگ خیلی جدی گفت:
«هیچی...»
بابا با خنده گفت:
«باز آنجلینا شیطونی کرد؟»

تهیونگ یه نگاه به صورتم انداخت بعد آه کشید:
«آره... یه ذره.»
بابا خندید:
«حقته؛ خواهر کوچیکه رو اذیت می‌کنی.»
منم همون موقع با قیافه مظلوم گفتم:
«من که کاری نکردم.»
جونگ‌کوک زد زیر خنده:
«قیافه‌شو ببینین فقط.»

"• • • • • • • • • • • •"

بعد از شام...
من، لارا و جینا وسایلمون رو برداشتیم و رفتیم بالا...
رفتم اتاق لباس ها تا یه تیشرت و شورتک بپوشما بیام بیرون..


هر سه روی تخت نشستیم
لارا سریع گوشیش رو برداشت و گفت:
«وایسا...»
«چی شده؟»
«می‌خوام واسه نی‌نی لباس ببینم.»
چشم‌های جینا برق زد:
«جدی؟»
«آره.»

چند ثانیه بعد صفحه‌ی اینستاگرام پر شد از لباس‌های کوچولوی نوزادی..
سرهمی‌های سفید، جوراب‌های کوچولو، کفش‌های بافتنی، کلاه‌های خرسی و کلی چیز های ناناز و بچگونه..
جینا با ذوق گفت:
«وای... اینو ببین...»

منم خندیدم:
«این یکی خیلی بانمکه.»
لارا عکس بعدی رو نشون داد:
«اینم ببینین...»
جینا دستشو روی شکمش گذاشت و آروم لبخند زد:
«الهی...»
همون موقع بحثمون عوض شد..
رفتیم تو فاز غیبت..
جینا یهو گفت:
«راستی... دیدین فلانی پست گذاشته؟»

لارا سریع گفت:
«کدوم؟»
اسم یکی از هم‌دانشگاهی‌هامون رو آورد...
عکسشو نشون داد که کنار یه پسر بود..
من با تعجب گفتم:
«مگه با اون یکی نبود؟»
لارا خندید:
«ولش کرده رفته با یکی دیگه.»
«جدی؟»
«آره.»
چقد بی خبر بودما..
سه‌تایی مشغول حرف زدن شدیم؛ وسط خنده‌هامون...

صدای پیامی از گوشیم اومد..
از روی میز عسلی برداشتمش..
همین که صفحه روشن شد...
اسم مخاطب باعث شد چند ثانیه مکث کنم؛ مرد رو اعصاب

پیام باز کردم
«خوبی؟ شام خوردی؟»
جینا سریع گردنشو کشید:
«کیه؟»
گوشیو برگردوندم:
«داداشت.»
لارا و جینا همزمان گفتن:
«اووووو...»
جینا خندید:
«شوهر پیام داده.»
خدایاااا
بالش رو برداشتم پرت کردم سمتش...
«خفه شو.»

لارا بالش رو گرفت:
«جواب بده.»
«نمیدم»
«احمقی؟»
جینا هم اخم مصنوعی کرد:
«داداشم نگرانت شده.»

هعی کشیدم:
«باشه بابا...»
چند کلمه تایپ کردم:
«مرسی، خوبم آره شام خوردم.»
پیام رو فرستادم...

گوشی رو کنار گذاشتم
همون لحظه،اخمام توی هم رفت یه تیر کوتاه توی دلم پیچید، دستم ناخودآگاه روی شکمم نشست
لارا سریع متوجه شد:
«چی شد؟»
آروم گفتم:
«یهویی دلم تیر کشید...»

جینا نگران نگام کرد:
«شدیده؟»
«نه...»
لارا گفت:
«پاشو برو یه سر دستشویی.»
آروم از جام بلند شدم:
«الان میام.»
وارد سرویس شدم

" • • • • • • • • • • • "

و بله پریود شده بودم..
پد گذاشتمو صورتمو اب زدم..
و قبل از اینکه از سرویس بیرون بیام...
یه نفس عمیق کشیدم...
و از سرویس بیرون اومدم..


شرط؟
130 لایک
50 بازنشر
دیدگاه ها (۱۸)

https://wisgoon.com/kook_bts_armyفالوشه شیرینکم؟ 🩷🤭

https://wisgoon.com/mnsevdaفالوشه پرنسس؟

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "19" "ویو جئون آنجلینا"همه...

✨REGRET✨PART: 9ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط