رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۸۹ }🌷
× توجهی نکردم و خواستم یه تکه دیگه از استیک رو بردارم...
که یهو دستم کشیده شد.
چنگالم از بین انگشتام سر خورد و به بشقاب خورد.
بدنم به جلو کشیده شد و از روی صندلی بلند شدم.
- بیا بریم...
اخم کردم و با ناامیدی به استیک توی بشقابم نگاه انداختم.
همون لحظه صدای تهیونگ نزدیک گوشم پیچید.
- برات دوباره میخرم... بیا بریم...
نگاهمو از استیک گرفتم و بهش نگاه کردم.
× واقعاً..؟
- آره...
لحنش آروم بود ، و جدی بود..
دستمو محکم توی دستش گرفته بود. انگشتاش دور مچم قفل شده بود، طوری که راه برگشتی برام نذاشته بود.
داشتیم از اتاق خارج میشدیم که...
یهدفعه یکی دست تهیونگ رو گرفت.
برگشتم.
همون دختره بود.
جولی.
دستش دور مچ تهیونگ حلقه شده بود و صورتش کمی جمع شده بود، انگار از موضوعی ناراحت شده باشه ...
جولی: تهیونگ... کجا داشتی بدون من میرفتی...؟
تهیونگ مکث کرد.
ولی جواب نداد.
فقط خیلی آروم سرشو چرخوند و بهش نگاه کرد.
نگاهش سرد بود...
اونقدر سرد که حتی منم حسش کردم.
جولی یه لحظه مردد شد، ولی هنوز دستشو ول نکرد.
جولی: تهیون..
حرفش کامل نشده بود که ...
صدای جدیای از پشت سرمون اومد.
$ برو جولی...
منو و جولی برگشتیم.
ولی تهیونگ هنوز با صورتی جدی ایستاده بود ...
نامجون بود.
صاف ایستاده بود، دستهاش توی جیبش، ولی نگاهش مستقیم روی جولی قفل شده بود.
جولی: اما... من...
$ سریع باش.
لحنش آروم بود، ولی اونقدر محکم که جای بحث نذاشت.
نامجون یه قدم جلو اومد، دستشو گذاشت روی کمر جولی و خیلی آروم، ولی قاطع هلش داد جلو .
همین باعث شد دست جولی از دست تهیونگ جدا بشه.
جولی با اخم و عصبانیت بهش نگاهی کرد...
قبل از اینکه بره نگاهی کوتاهی بهم انداخت...
بعد بدون حرف بیشتری برگشت و از اتاق بیرون رفت.
چند ثانیه بعد، نامجون هم پشت سرش حرکت کرد.
قبل از اینکه بره، یه نگاه کوتاه به ما انداخت...
و اونم رفت.
حالا فقط ما مونده بودیم.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه، دوباره دستمو کشید.
و با هم از اتاق خارج شدیم.
————————————————————
توی راهرو راه میرفتیم.
نورها ملایمتر شده بود، صدای موزیک از دور کمکم به گوش میرسید.
ولی من...
هنوز فکرم پیش اون استیک بود.
لبمو جمع کردم و سرمو کمی به سمتش خم کردم.
× تهیونگ...
- هوم؟
حتی نگامم نکرد.
× میشه برگردیم... من اون استیک رو بخورم؟
قدمهاش یه لحظه کند شد، ولی ایست نکرد.
- گفتم برات میخرم.
× ولی من الان دلم همونو میخواد...
اینبار یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
- اون دیگه مشکل خودته.
اخمام رفت تو هم.
× پسره گستاخ...
قدمهاش یهدفعه ایستاد.
سرشو کامل برگردوند سمت من.
- درست حرف بزن، ات.
چشم تو چشمش شدم.
× نمیخوام. درست حرف نمیزنم... برو بمیر.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم نزدیکتر شد.
صداش پایین اومد، ولی تهدید توش واضح بود.
- حیف که اینجا نمیتونم کاری کنم...
ولی خونه حسابی تلافی میکنم.
یه پوزخند زدم.
× تا اون موقع یادت میره.
یه ابروش بالا رفت.
- خواهیم دید...
دوباره راه افتادیم.
چند قدم بعد، صداها بلندتر شد.
نورهای رنگی از دور معلوم بود.
تقریباً رسیده بودیم.
جلوی در، دو تا بادیگارد ایستاده بودن.
قد بلند، هیکلهای درشت...
دستهاشون جلوشون قفل شده بود.
ناخودآگاه سرعت قدمهام کم شد.
با دقت نگاشون کردم.
واقعاً بزرگ بودن...
نه اینکه قبلاً ندیده باشم...
تو عمارت تهیونگ از اینا بیشتر هم بود...
ولی هیچوقت اینقدر نزدیک ندیده بودمشون.
سرمو کمی بالا گرفتم و مستقیم به یکیشون نگاه کردم.
× آقا...
بادیگارد سمت راست سرشو به سمتم چرخوند.
چشمهاش جدی، صورتش بدون هیچ حالت خاصی.
× قدت چنده؟
یه لحظه از تعجب حرفم مکث کرد ...
با تعجب نگاهی به بادیگارد سمت چپی کرد...
- برید کنار.
صدای تهیونگ بینمون پیچید.
هر دوتاشون سریع به خودشون اومدن، صاف ایستادن و در رو باز کردن.
راه باز شد.
تهیونگ دستشو روی کمرم گذاشت و یه فشار کوچیک داد تا جلو برم.
اخم کردم و برگشتم سمتش.
× هی... چرا نذاشتی جواب بده قدش چنده؟
تهیونگ یه نفس کوتاه کشید، دستشو برد توی موهاش و عقبشون داد.
بعد با نگاه سردی بهم خیره شد.
- کمتر فضولی کن، وروجک.
لبمو کج کردم، ولی چیزی نگفتم.
و با هم وارد فضای شلوغ و پرنور پارتی شدیم...
🌷ادامه دارد..✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
× توجهی نکردم و خواستم یه تکه دیگه از استیک رو بردارم...
که یهو دستم کشیده شد.
چنگالم از بین انگشتام سر خورد و به بشقاب خورد.
بدنم به جلو کشیده شد و از روی صندلی بلند شدم.
- بیا بریم...
اخم کردم و با ناامیدی به استیک توی بشقابم نگاه انداختم.
همون لحظه صدای تهیونگ نزدیک گوشم پیچید.
- برات دوباره میخرم... بیا بریم...
نگاهمو از استیک گرفتم و بهش نگاه کردم.
× واقعاً..؟
- آره...
لحنش آروم بود ، و جدی بود..
دستمو محکم توی دستش گرفته بود. انگشتاش دور مچم قفل شده بود، طوری که راه برگشتی برام نذاشته بود.
داشتیم از اتاق خارج میشدیم که...
یهدفعه یکی دست تهیونگ رو گرفت.
برگشتم.
همون دختره بود.
جولی.
دستش دور مچ تهیونگ حلقه شده بود و صورتش کمی جمع شده بود، انگار از موضوعی ناراحت شده باشه ...
جولی: تهیونگ... کجا داشتی بدون من میرفتی...؟
تهیونگ مکث کرد.
ولی جواب نداد.
فقط خیلی آروم سرشو چرخوند و بهش نگاه کرد.
نگاهش سرد بود...
اونقدر سرد که حتی منم حسش کردم.
جولی یه لحظه مردد شد، ولی هنوز دستشو ول نکرد.
جولی: تهیون..
حرفش کامل نشده بود که ...
صدای جدیای از پشت سرمون اومد.
$ برو جولی...
منو و جولی برگشتیم.
ولی تهیونگ هنوز با صورتی جدی ایستاده بود ...
نامجون بود.
صاف ایستاده بود، دستهاش توی جیبش، ولی نگاهش مستقیم روی جولی قفل شده بود.
جولی: اما... من...
$ سریع باش.
لحنش آروم بود، ولی اونقدر محکم که جای بحث نذاشت.
نامجون یه قدم جلو اومد، دستشو گذاشت روی کمر جولی و خیلی آروم، ولی قاطع هلش داد جلو .
همین باعث شد دست جولی از دست تهیونگ جدا بشه.
جولی با اخم و عصبانیت بهش نگاهی کرد...
قبل از اینکه بره نگاهی کوتاهی بهم انداخت...
بعد بدون حرف بیشتری برگشت و از اتاق بیرون رفت.
چند ثانیه بعد، نامجون هم پشت سرش حرکت کرد.
قبل از اینکه بره، یه نگاه کوتاه به ما انداخت...
و اونم رفت.
حالا فقط ما مونده بودیم.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه، دوباره دستمو کشید.
و با هم از اتاق خارج شدیم.
————————————————————
توی راهرو راه میرفتیم.
نورها ملایمتر شده بود، صدای موزیک از دور کمکم به گوش میرسید.
ولی من...
هنوز فکرم پیش اون استیک بود.
لبمو جمع کردم و سرمو کمی به سمتش خم کردم.
× تهیونگ...
- هوم؟
حتی نگامم نکرد.
× میشه برگردیم... من اون استیک رو بخورم؟
قدمهاش یه لحظه کند شد، ولی ایست نکرد.
- گفتم برات میخرم.
× ولی من الان دلم همونو میخواد...
اینبار یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
- اون دیگه مشکل خودته.
اخمام رفت تو هم.
× پسره گستاخ...
قدمهاش یهدفعه ایستاد.
سرشو کامل برگردوند سمت من.
- درست حرف بزن، ات.
چشم تو چشمش شدم.
× نمیخوام. درست حرف نمیزنم... برو بمیر.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم نزدیکتر شد.
صداش پایین اومد، ولی تهدید توش واضح بود.
- حیف که اینجا نمیتونم کاری کنم...
ولی خونه حسابی تلافی میکنم.
یه پوزخند زدم.
× تا اون موقع یادت میره.
یه ابروش بالا رفت.
- خواهیم دید...
دوباره راه افتادیم.
چند قدم بعد، صداها بلندتر شد.
نورهای رنگی از دور معلوم بود.
تقریباً رسیده بودیم.
جلوی در، دو تا بادیگارد ایستاده بودن.
قد بلند، هیکلهای درشت...
دستهاشون جلوشون قفل شده بود.
ناخودآگاه سرعت قدمهام کم شد.
با دقت نگاشون کردم.
واقعاً بزرگ بودن...
نه اینکه قبلاً ندیده باشم...
تو عمارت تهیونگ از اینا بیشتر هم بود...
ولی هیچوقت اینقدر نزدیک ندیده بودمشون.
سرمو کمی بالا گرفتم و مستقیم به یکیشون نگاه کردم.
× آقا...
بادیگارد سمت راست سرشو به سمتم چرخوند.
چشمهاش جدی، صورتش بدون هیچ حالت خاصی.
× قدت چنده؟
یه لحظه از تعجب حرفم مکث کرد ...
با تعجب نگاهی به بادیگارد سمت چپی کرد...
- برید کنار.
صدای تهیونگ بینمون پیچید.
هر دوتاشون سریع به خودشون اومدن، صاف ایستادن و در رو باز کردن.
راه باز شد.
تهیونگ دستشو روی کمرم گذاشت و یه فشار کوچیک داد تا جلو برم.
اخم کردم و برگشتم سمتش.
× هی... چرا نذاشتی جواب بده قدش چنده؟
تهیونگ یه نفس کوتاه کشید، دستشو برد توی موهاش و عقبشون داد.
بعد با نگاه سردی بهم خیره شد.
- کمتر فضولی کن، وروجک.
لبمو کج کردم، ولی چیزی نگفتم.
و با هم وارد فضای شلوغ و پرنور پارتی شدیم...
🌷ادامه دارد..✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
- ۲.۰k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط