به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟
به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟
دل خسته لرزید و گفتا : دریغ
به دل گفتم از عشق چیزیت هست؟
بگفتا که : هست آری اما دریغ
بلی از من و عمر ناپایدار
نمانده ست بر جای ، الا دریغ
شب و روزها و مه و سالها
گذشتند و ماندند برجا دریغ
رسیدند هر روز و شب با فسوس
گذشتند هر سال و مه با دریغ
رسیبدند و گفتم فسوسا فسوس
گذشتند و گفتم : دریغا دریغ
#مظاهر_مصفا
#شعرخوانی
#محفل_صمیمی_شعر_سوره_سرو
#قرار_شنبه_ها
#دانشگاه_بین_المللی_سوره
دل خسته لرزید و گفتا : دریغ
به دل گفتم از عشق چیزیت هست؟
بگفتا که : هست آری اما دریغ
بلی از من و عمر ناپایدار
نمانده ست بر جای ، الا دریغ
شب و روزها و مه و سالها
گذشتند و ماندند برجا دریغ
رسیدند هر روز و شب با فسوس
گذشتند هر سال و مه با دریغ
رسیبدند و گفتم فسوسا فسوس
گذشتند و گفتم : دریغا دریغ
#مظاهر_مصفا
#شعرخوانی
#محفل_صمیمی_شعر_سوره_سرو
#قرار_شنبه_ها
#دانشگاه_بین_المللی_سوره
- ۲۷۳
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط