{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 3 (بخش4)

پارت: 3 (بخش4)

**زاویه دید: هیزل*

نگاهم رو از دست دراز شده‌اش گرفتم و مستقیم به چشم‌های روشن و حالا شوکه‌شده‌اش دوختم. نفس‌نفس می‌زدم و سینه‌ام به شدت بالا و پایین می‌رفت. «شماها حالتون به هم می‌خوره. همه‌تون. فکر می‌کنید چون این لباس‌های مسخره رو تنتون کردین و یه مشت آدمِ بله‌قربان‌گو دورتون جمع می‌شن، می‌تونید هرکاری دلتون می‌خواد بکنید. فکر می‌کنید ماها نامرئی هستیم!»

زین آب دهانش رو قورت داد، سعی کرد لحنش رو نرم کنه، اما هنوز اون حسِ "من باید شرایط رو مدیریت کنم" تو حرکاتش بود. «هیزل، اون یه اتفاق بود. من قول می‌دم الان با تایلر برخورد کنم. اصلاً می‌فرستمش دفتر. اما تو الان وضعیتت خوب نیست، تو باید...»

«تو با کسی برخورد نمی‌کنی، استون!» حرفش رو با فریاد قطع کردم. تمام خشمِ سال‌ها نادیده گرفته شدن، سال‌ها کارِ شیفتی تو کافه تا نصفه‌شب، و دویدن با کفش‌هایی که انگشت‌هام رو زخم می‌کرد، حالا مثل آتشفشان تو کلماتم می‌جوشید. «تو فقط می‌خوای تصویرِ پسرِ خوب و کاپیتانِ مهربونت خراب نشه! واسه‌ت مهم نیست که ما له بشیم، واسه‌ت مهم نیست کسی آسیب ببینه یا حقش خورده بشه، تا وقتی که بتونی تو مرکز زمین وایسی و همه برات کف بزنن!»

چشم‌های زین تاریک شد. فکش دوباره منقبض شد. ماسکِ نگرانی‌اش بالاخره افتاد و جاش رو به یه غرورِ زخم‌خورده و دفاعی داد. «من سعی کردم باهات مثل یه آدم بالغ و منطقی حرف بزنم، هیزل. خواستم کمکت کنم. اما انگار تو ترجیح می‌دی همیشه ادای قربانی‌ها رو دربیاری و بقیه رو مقصر بدبختیات بدونی.»

پوزخند زدم. طعمِ شورِ خون رو گوشه لبم حس کردم؛ احتمالاً وقتی افتاده بودم لبم رو گاز گرفته بودم. «و تو ترجیح می‌دی فکر کنی همه‌چی با یه دستور دادن و یه لبخندِ جذابِ تو حل می‌شه. اما یه خبر بد برات دارم، کاپیتان...»

با وجود دردی که داشت فلجم می‌کرد، یک قدمِ محکم بهش نزدیک‌تر شدم. اون‌قدر نزدیک که می‌تونستم بوی تند چمن و ادکلنِ تلخش رو کاملاً حس کنم و اون هم می‌تونست لرزشِ خشم رو تو چشم‌های من ببینه.

«من قرار نیست از سر راهت برم کنار. نه امروز، نه فردا، نه هیچ‌وقت. این پیست برای منه، و تو... تو فقط یه پسربچه لوسِ پولداری که بدون باباش هیچی نیست.»

چرخیدم و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم یا حتی نگاهی به صورتِ خشک‌شده‌اش بندازم، رو به کلوئی کردم. «وسایلت رو بردار، کلوئی. می‌ریم.»

در حالی که لنگ‌لنگان و با غروری که از درد تکه‌تکه شده بود اما هنوز سرپا بود از پیست خارج می‌شدم، سنگینیِ نگاه زین رو پشت سرم حس می‌کردم؛ نگاهی داغ و سنگین که می‌دونستم به این زودی‌ها دست از سرم برنمی‌داره. صدای پچ‌پچ بچه‌ها دورمون اوج گرفته بود.

این دیگه فقط یه دعوای ساده سرِ یه زمین تمرینِ لعنتی نبود. این خط و نشونِ شروعِ یه جنگ بود. جنگی که هیچ‌کدوممون قرار نبود توش کوتاه بیایم.
دیدگاه ها (۰)

پارت: 4 (بخش1) **زاویه دید: زین**نورِ آبی‌رنگ و زننده‌ی صفحه...

پارت: 4 (بخش2) **زاویه دید: زین**فضای دفتر مدیر هریسون همیشه...

پارت: 3 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*فراموش کرده بودم که پای راس...

پارت: 3 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«اینجا چه خبره؟»صدا، بلند ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط