مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
#Part4
یهو روشو به من کرد و گفت"
+تو حروم...زاده اینجا چی میگی
_اولا حروم...زاده خودتی دوما تو کری نمیفهمی پدرم چی میگه
+ببینم الان به من گفتی حروم...زاده؟
_اره
یهو یه سیلی هم به من زد
بعد چونمو گرفت و روشو به پدرم کرد و گفت"
+من این حرو..می رو میبرم تا وقتی که جنس ها رو بیاری برام، اگر هم نیاری میکشمش
_نه خواهش میکنم به دخترم کاری نداشته باش اون خبر نداره
حرفی نزد و چونمو ول کردو رفت، مادر ناتنیم از اون طرف گفت"
+ولش کن بزار ببرتش
_پدرم یه نگاهی به من انداخت و گفت"
_ببخشید دخترم
+بابا نزار منو ببرن
بعد دوتا بادیگارد بازومو گرفتن منم هی داشتم گریه میکردم اما پدرم و مادر ناتنیم هیچ کاری نمیکردن، یهو یه کیسه سرم کردن و خودشون سوار ماشینم کردن و
من هی داشتم داد میزدم توی راه ولی فایده نداشت که یهو یکی شون زد توی گردنم و بیهوش شدم و وقتی بیدار شدم و کیسه رو برداشتن جلوی یه قصر بزرگ بودیم ماشین ایستاد یکی از بادیگارد ها گفت"
+پیاده شو
پیاده شدم داشتم منظره رو نگاه میکردم انگار کاخ بود خونه خیلی بزرگی بود اولین باری بود که وارد همچین خونه میشدم یه عالمه بادیگارد
دور حیاط بود یهو یکی از بادیگارد ها به زانوم لگد زد که با زانو زمین خوردم مطمن بودم زانوم زخم شده سرمو بالا اوردم همون مافیای عصبی روبه روم بود"
+هر..زه کوچولو فک نکن اوردمت اینجا خوش بگذرونی یا همین الان میگی جنس ها کجان یا میکشمت
_من نمیدونم اون جنس های بدرد نخورد کجاست
+بدرد نخور؟ اون جنس ها به کل خاندانت می ارزه
_به من ربطی نداره ولم کنیدددد
+به این هر...زه یه درسی بدین و تا به زبون نیاورده جنس ها کجان ولش نکنید و بعد حرفش رفت
دوتا از بادیگارد ها بازومو گرفتن بلندم کردن با خودشون منو بردن به اطراف نگاه کردم
خونه خیلی بزرگی بود خیلی هم نمای خوشگلی داشت داشتم از دیدن
اطراف لذت میبردم که یهو رفتیم به سمت یه در وقتی واردش شدیم فهمیدم زیر زمینه به اطراف نگاه کردم یه صندلی اونجا بود با یه عالمه
وسایل شکنجه از بوی بدی که مشامم
خورد حالم بد شد سعی کردم زیاد نفس نکشم بوی خون همه جا بود و
این حال منو داشت بهم میزد که،
منو بستن به یه صندلی انقدر محکم بود که نمیتونستم تکون بخورم پس
منم شروع کردم به داد زدن هی داد میزدم و کمک میخواستم ولی...
-------------
ادامه ش اینجا جا نشد توی کام گذاشتم بقیه شو🫠
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
#Part4
یهو روشو به من کرد و گفت"
+تو حروم...زاده اینجا چی میگی
_اولا حروم...زاده خودتی دوما تو کری نمیفهمی پدرم چی میگه
+ببینم الان به من گفتی حروم...زاده؟
_اره
یهو یه سیلی هم به من زد
بعد چونمو گرفت و روشو به پدرم کرد و گفت"
+من این حرو..می رو میبرم تا وقتی که جنس ها رو بیاری برام، اگر هم نیاری میکشمش
_نه خواهش میکنم به دخترم کاری نداشته باش اون خبر نداره
حرفی نزد و چونمو ول کردو رفت، مادر ناتنیم از اون طرف گفت"
+ولش کن بزار ببرتش
_پدرم یه نگاهی به من انداخت و گفت"
_ببخشید دخترم
+بابا نزار منو ببرن
بعد دوتا بادیگارد بازومو گرفتن منم هی داشتم گریه میکردم اما پدرم و مادر ناتنیم هیچ کاری نمیکردن، یهو یه کیسه سرم کردن و خودشون سوار ماشینم کردن و
من هی داشتم داد میزدم توی راه ولی فایده نداشت که یهو یکی شون زد توی گردنم و بیهوش شدم و وقتی بیدار شدم و کیسه رو برداشتن جلوی یه قصر بزرگ بودیم ماشین ایستاد یکی از بادیگارد ها گفت"
+پیاده شو
پیاده شدم داشتم منظره رو نگاه میکردم انگار کاخ بود خونه خیلی بزرگی بود اولین باری بود که وارد همچین خونه میشدم یه عالمه بادیگارد
دور حیاط بود یهو یکی از بادیگارد ها به زانوم لگد زد که با زانو زمین خوردم مطمن بودم زانوم زخم شده سرمو بالا اوردم همون مافیای عصبی روبه روم بود"
+هر..زه کوچولو فک نکن اوردمت اینجا خوش بگذرونی یا همین الان میگی جنس ها کجان یا میکشمت
_من نمیدونم اون جنس های بدرد نخورد کجاست
+بدرد نخور؟ اون جنس ها به کل خاندانت می ارزه
_به من ربطی نداره ولم کنیدددد
+به این هر...زه یه درسی بدین و تا به زبون نیاورده جنس ها کجان ولش نکنید و بعد حرفش رفت
دوتا از بادیگارد ها بازومو گرفتن بلندم کردن با خودشون منو بردن به اطراف نگاه کردم
خونه خیلی بزرگی بود خیلی هم نمای خوشگلی داشت داشتم از دیدن
اطراف لذت میبردم که یهو رفتیم به سمت یه در وقتی واردش شدیم فهمیدم زیر زمینه به اطراف نگاه کردم یه صندلی اونجا بود با یه عالمه
وسایل شکنجه از بوی بدی که مشامم
خورد حالم بد شد سعی کردم زیاد نفس نکشم بوی خون همه جا بود و
این حال منو داشت بهم میزد که،
منو بستن به یه صندلی انقدر محکم بود که نمیتونستم تکون بخورم پس
منم شروع کردم به داد زدن هی داد میزدم و کمک میخواستم ولی...
-------------
ادامه ش اینجا جا نشد توی کام گذاشتم بقیه شو🫠
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
- ۱۷۹
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط