ازداوجاجباری
#ازداوج_اجباری
پارت ۲۲
ویو لیلی::
یونگی اومد نزدیکم
+بیای نزدیکم جیغ میزنما
_مگه تو برای اون ناراحت نشده بودی
+خب
_خب دیگه
الان بیا تو بغلم بخواب
+نه
_چرا
مگه خودت حسودی نکردی
+نه
تازشم من که باهات آشتی نکردم
_خب چیکار کنم که از قهر بودن دربیای؟؟؟
+ام خب
بیا موهامو شونه کن و بباف
_باشه
واد فاک این چی بود گفتم من
من از کسی که موهامو لمس کنه متنفرم ولی خب اگه یونگی باشه اشکال نداره حالا
یونگی رفت و شونه از کیفم برداشت
نزدیکم شد و نشست نزدیک من و شروع کرد به شونه کردن موهام
بعد شونه کردن موهام شروع کرد به بافتنشون
بعد چند دقیقه بافتن موهام تموم شد
_خب اینم تموم شد
حالا آشتی؟؟؟
+ام آره
_خب حالا میای بغلم
کمی فک کردم
+باشه
یونگی رفت و رو صندلی ها نشست
منم رفتم پیشش و نشستم
نشستم پیشش و سرم و گذاشتم رو پاهاش رو به آغوش گرم خواب رفتم
ویو یونگی::
واقعا لیلی تو خواب خیلی ناز بود
یعدفه جونگ کوک اومد تو
=یونگی میگم
_هیس پسر آروم مگه نمیبینی که خوابیده
=او ببخشید
میگم که یونگی الان وقت مرخصی لیلی عه باید ببریمش
_باشه تو برو من میام
=اوکی
و رفت
میخواستم لیلی رو بیدار کنم اما دلم نیومد یواشکی بغلش کردمو و وسایلشا برداشتمو و از درش خارج شدم
_جونگ کوک تو حساب کن من بعدا بهت میدم پولشو
=اهم اوکی
و رفتم و خارج شدم از بیمارستان
نشستم تو ماشین و لیلی گذاشتم رو صندلی
عقب و ماشین رو روشن کردم
که یعدفه جونگ کوک زنگ زد
=یونگی میگم که
مامانت زنگ زده بود
_چی گفت
=هیچی گفت که انگار جیهوپ از سفر داره برمیگرده
_کی برمیگرده
=پس فردا
_عه پس
تو هم میای دیگه مگه نه
=اره مگه میشه نیام
_(خنده)
الحق که مثل خواهرت شیطونی
=ما اینیم دیگه
_شیرین زبونی نکن بچه عه
=(خنده)
خب حالا میرید خونتون یا نیاین خونه ی من
_نمیدونم والا
ولی فک کنم باید امشب رو مهمون شما باشیم جناب جئون
=من که از خدامه
خب دیگه نمیتونم صحبت کنم پشت فرمونم
تو خونه با هم حرف میزنیم
_باشه باشه خدافظ
=خدافظ .
و قطع کردم
#رمان
#کیپاپ
#لیسا
#یونگی
پارت ۲۲
ویو لیلی::
یونگی اومد نزدیکم
+بیای نزدیکم جیغ میزنما
_مگه تو برای اون ناراحت نشده بودی
+خب
_خب دیگه
الان بیا تو بغلم بخواب
+نه
_چرا
مگه خودت حسودی نکردی
+نه
تازشم من که باهات آشتی نکردم
_خب چیکار کنم که از قهر بودن دربیای؟؟؟
+ام خب
بیا موهامو شونه کن و بباف
_باشه
واد فاک این چی بود گفتم من
من از کسی که موهامو لمس کنه متنفرم ولی خب اگه یونگی باشه اشکال نداره حالا
یونگی رفت و شونه از کیفم برداشت
نزدیکم شد و نشست نزدیک من و شروع کرد به شونه کردن موهام
بعد شونه کردن موهام شروع کرد به بافتنشون
بعد چند دقیقه بافتن موهام تموم شد
_خب اینم تموم شد
حالا آشتی؟؟؟
+ام آره
_خب حالا میای بغلم
کمی فک کردم
+باشه
یونگی رفت و رو صندلی ها نشست
منم رفتم پیشش و نشستم
نشستم پیشش و سرم و گذاشتم رو پاهاش رو به آغوش گرم خواب رفتم
ویو یونگی::
واقعا لیلی تو خواب خیلی ناز بود
یعدفه جونگ کوک اومد تو
=یونگی میگم
_هیس پسر آروم مگه نمیبینی که خوابیده
=او ببخشید
میگم که یونگی الان وقت مرخصی لیلی عه باید ببریمش
_باشه تو برو من میام
=اوکی
و رفت
میخواستم لیلی رو بیدار کنم اما دلم نیومد یواشکی بغلش کردمو و وسایلشا برداشتمو و از درش خارج شدم
_جونگ کوک تو حساب کن من بعدا بهت میدم پولشو
=اهم اوکی
و رفتم و خارج شدم از بیمارستان
نشستم تو ماشین و لیلی گذاشتم رو صندلی
عقب و ماشین رو روشن کردم
که یعدفه جونگ کوک زنگ زد
=یونگی میگم که
مامانت زنگ زده بود
_چی گفت
=هیچی گفت که انگار جیهوپ از سفر داره برمیگرده
_کی برمیگرده
=پس فردا
_عه پس
تو هم میای دیگه مگه نه
=اره مگه میشه نیام
_(خنده)
الحق که مثل خواهرت شیطونی
=ما اینیم دیگه
_شیرین زبونی نکن بچه عه
=(خنده)
خب حالا میرید خونتون یا نیاین خونه ی من
_نمیدونم والا
ولی فک کنم باید امشب رو مهمون شما باشیم جناب جئون
=من که از خدامه
خب دیگه نمیتونم صحبت کنم پشت فرمونم
تو خونه با هم حرف میزنیم
_باشه باشه خدافظ
=خدافظ .
و قطع کردم
#رمان
#کیپاپ
#لیسا
#یونگی
- ۳۲۶
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط