{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part2

ناگهان نور های ابی و قرمز در فاصله ی دور روی جاده شروع به رقصیدن کردند.
الی با دیدنشان یخ زد و گفت: دنبالتن؟

مرد گفت:باید از اینجا دور بشم...کمک کن...با ماشین تو!

الی مات و مبهوت ماند منطقش فریاد میزد نه اما او درمانده و درعین حال قدرتمند بود...

صدای آژیر نزدیک تر میشد باید تصمیم میگرفت که چه کند؟
مرد به الی با صدای لرز گفت:اروم باش و نفس عمیق بکش!

الی سعی کرد کنترل کند و گفت:شما...شما باید اینجا رو ترک کنید اون ماشین ها دارن میان...صداش گرفته بود و به سختی شنیده میشد

کوک به جلو خیره شد:میدونم لعنتی دقیقا وقتی که نباید...

الی حرفش و قطع کرد:میشه...پشت صخره ها پنهان بشی...اونجا دید نداره...من ماشینو یه جوری میکنم که انگار اتفاقی نیوفتاده شاید...شاید فکر کنن یه تصادف بوده و برن

کوک با تعجب گفت:تو چرا داری اینکارو میکنی لعنتی میتونی همین الان منو لو بدی من یه خطرم برات!

الی لبخند تلخی زد :میدونم...شاید چون اونموقع حس رو داشتم که باید کمکت میکردم تو ادم زخمی بودی که نیاز به کمک داشتی بقیش مهم نیست!

کوک چند لحظه مات چشمان تیله ی مشکی دخترک شد و گفت:باید سریع باشیم هر لحظه که قراره برسن!


ماهزاد های من امیدوارم از فیکشن راضی باشید باید بگم تازه داره داستان شروع میشه و هیجانش بیشتر میشه حالا بگید که راضید و پیش بینی کنید که چه اتفاقی میوفته منتظر کامنتاتون هستم هر سوالی داشتید بپرسید با جون و دل جواب میدم🍒

#فیک#فیکشن#اسمات#کوک#تهیونگ#فیک_کوک#بنگتن#فیکشن_کوک#مافیایی
دیدگاه ها (۱۲)

part3

part4

part1

مقدمه

part6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط