{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part 1۶ }🌔

- اینجا دوتا اتاق بیشتر نداره
× خوب من یک اتاق بیشتر نمیخوام که...
- یک اتاق برای لنا هستش یکی هم برای من ..
× چیییی ( داد)
- لنا خوابه داد نزن ...
،× من رو کاناپه می‌خوابم
- نه... باید بیای اتاق من ...
× نمیخوام ...
- برام من مهم نیست که میخوای یا نه ...

× عمارت به این بزرگی یعنی یک اتاق دیگه نداره... از جاش بلند شد و با دستش بهم اشاره کرد که پشت سرش برم ...آروم پشت سرش شروع به حرکت کردم هرجا می‌رفت منم دنبالش میرفتم ...

- خوب اینجا اتاق منه برو داخل ...

× در اتاق رو باز کرد با چیزی که دیدم هوش از سرم پرید ..اتاق خیلی بزرگ و خفنی داشت ... رنگ اتاق مشکی تیره بود و هر قسمتی از اتاق عکس خودش و لنا بود ... به سمت کاناپه توی اتاق رفتم ‌روش نشستم و نگاهم رو بهش دادم

- اونجوری نگام نکن ... بیا اینو بگیر
× لباس... برای چی
- نترس کاریت ندارم( پوزخند) ... نمی تونی با این لباس که بخوابی ...
×این‌ خیلی بزرگه برام
- شرمنده عزیزم مزون لباس نیستم
× نمک دون ( خنده الکی )
- برو عوض کن ...
× جلو تو ( عصبی و تعجب)
- فکر بدیم نیست( پوزخند)
× بیشور منحرف ... من کجا عوض کنم ( داد و عصبی)
- برو داخل سرویس ( خنده)

× به سمت سرویس رفتم و بعد از عوض کردن لباسم از سرویس بیرون اومدم... چون هودیم بزرگ بود ... شلواری زیرش نپوشیدم ..‌و این منو موعضب میکرد...

- فکر کردن بسه بیا بخواب ...
× باید بالشت بزاری وستمون...
- این سوسول بازی ها چیه ... بیا نمی‌خواد بالشت ازت فاصله میگیرم ...
× با ترسی که داشتم به سمت تخت رفتم ... آروم روی تخت دراز کشیدم ..‌

× به من دست نزنی ... هی چیکار می‌کنی ... باتویم...

ادامه دارد...🌔


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨

بابت تاخیر معذرت
دیدگاه ها (۵۸)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

تولد شوگا

ازش پرسیدن... چرا عاشقشی وقتی می‌دونی بهش نمی‌رسی ... در جوا...

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط