{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part 1۸ }🌔

صدای در از خواب پریدم....

- ات اتفاقی افتاده چرا نفس نفس میزنی...

× نگاهی به فرد رو به روم کردم کسی که پدر مادرمو ازم گرفت و تنها فقدر برام کابوس هرشب رو گذاشت...

× نه اتفاقی نیافتاده...
- بیا بریم پایین صبحونه بخوریم ...
× اما لنا...
- صبح بردمش مهد کودک...
× اهوم...
- من رفتم سریع بیا پایین ...

× از اتاق رفت بیرون نفسی راحت کشیدم...
از روی تخت بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی که داخل اتاق بود رفتم ... در سرویس رو باز کردم که با کلی وسایل صورتی برخورد کردم... همه چیز صورتی بود... حتا دستمال... خوب طبیعی هست ... لنا یک بچه اس و خوب دختر بچه ها همیشه عاشق رنگ صورتینن البته به جز من که از بچگی عاشق رنگ مشکی بودم ... سر همین موضوع همیشه داخل مدرسه با همه متفاوت بودم ...

ویو ۵ دقیقه بعد:
× بعد از انجام دادن کارهام از سرویس بیرون زدم لباسمو با لباسی که دیشب جونکوک بهم داده بود عوض کردم... در اتاق رو باز کردم و برای آخرین بار نگاهی به اتاق صورتی لنا کردم از اتاق اومدم بیرون و به سمت آشپزخونه رفتم ... عمارت خیلییی بزرگی بود از عمارت بچگی های پدر و مادرم هم بزرگ تر بود ...

× سلام
- سلام بشین

× روی صندلی نشستم چه اجوما غذا هارو آورد دیشب با اجوما آشنا شدم زن مهربونی بود ...

× سلام اجوما
اجوما: سلام دخترم
- شما ها کی باهام آشنا شدید ..
× دیشب ...
- دیشب که تو پیشم بود...
× وقتی خوابیدی ... تشنم شد اومد آب بخورم که اجوما رو دیدم و باهام آشنا شدیم...
اجوما: خوب بفرماید ... ( غذا رو میزاره روی میز)
× - ممنون ...

ویو بعد از خوردن صبحانه:
× جونکوک...
- هوم .. ( درحال غذا خوردن)
× می‌خوام برم خونه..
- باش ...
× خوب بسع چقدر میخوری برو آماده شو ...
- اوکی ...

× اجوما داشت ضرف هارو جمع می‌کرد ... از جام بلند شدم و شروع کردم به کمک کردن اجوما...

اجوما: دخترم خودم جمع میکنم تو برو بشین ..
× نه اجوما این دو تا ظرف که چیزی نیست ...

× ظرفا تموم شد که در اتاق جونکوک بلند شد ...

- ات بریم
× باش ... اجوما خدانگهدار...
اجوما: خدانگهدار...

× از خونه رفتیم بیرون ... جونکوک رفته بود ماشین رو از پارکینگ بیرون بیاره... نگاهی به خونه های اطراف میکردم ... چقدر اینجا بزرگ بود با اینکه خارج از شهره عمارتش ولی دوتا عمارت دیگه هم کنارشه ... نگاهم به دوتا عمارت دیگه بود که ... نم نم آبی روی صورتم ریخت توجه ای به این کار نکردم ... که نم نم آب بیشتر شد... سرمو بالا آوردم که متوجه بارون شدم ... همین که خواستم برم زیر سقف بارون شدید شد ... تمام لباس هام خیس بود... آنقدر اعصابم خورد شده بود که میتونستم الان یکی رو بکشم ...

- سوار شو سریع باش...

× بدون حتا یک کلمه سوار ماشین شدم ...

- ات...
×.....
- نمی‌خوای جوابمو بدی...
× نه ... دو ساعته داری یک‌ ماشین رو از پارکینگ میاری بیرون ... نگاه کن خیس شدم ...

× بدون حتا یک کلمه نگاهمو به شیشه ماشین دادم ...

ویو ۳ دقیقه بعد:
× نگا های خیره کسی رو به خودم حس کردم ... سرمو برگردونم که با نگاه خیره جونکوک برخورد کردم ... نگاهشو دنبال کردم که...

ادامه دارد....🌔


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای😘💖

دخترا تا شب یک پارت دیگه هم آپلود میشه🫠💪
دیدگاه ها (۷۲)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

تولد شوگا

رمان جونکوک

part7 عشق پنهانات: سلام قربان《باصدای لرزون》جونگ کوک: سلام تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط