رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۱۹ }🌔
× داشت به رون پام که از بارون خیست شده بود نگاه میکرد ... این کارش باعث شد معذب بشم... با دستم قطرات باران رو پاک کردم ... که پوزخندی بهم زد ...
مردک چندش..
سرمو به سمت شیشه چرخوندم تا به بارون نگاه کنم که متوجه شدم از خونم رد شد ...
× چرا از خونم رد کردی... ( عصبی)
- پس فردا تولد لنا هستش .... میخوام براش کادو بگیرم اما نمیدونم دخترا چی دوست دارند واسه همین میخوام تو براش انتخاب کنی...
× واقعاااا( ذوق)
- آرههه
× الان کجا میریم ...
- اسباب بازی فروشی ... مورد علاقهی لنا
ویو بعد از رسیدن به اسباب بازی فروشی:
- رسیدیم ...
× سریع از ماشین پریدم بیرون ... همین که خواستم در فروشگاه رو باز کنم دستی دور کمرم حلقه شد...
- باهام میریم ...
× ب...باشه..
× وارد فروشگاه که شدیم یک عالمه عروسک و وسایل مختلفی اینجا بود... نمیدونم چرا ولی این موقع یاد بچگی های خودم افتادم ... چقدر به پدرم اسرا میکردم برام وسایل بازی پسرونه برداره ولی میگفت تو دختری و وسایل پسرونه نیازت نمیشه ... داشتم داخل قفسه ها میگشتم که یک عروسک خیلی خوشکل دیدم سه تا خرس بغل هم بودن یکیشون بزرگ تر از همه بود که انگاری پدر بود و اون یکیم مادر ... و اون کوچیکه هم بچه ... با ذوق عروسک رو برداشتم و به سمت جونکوک بردم ...
ویو کوک:
- وقتی گفتم به ات میخوام برای تولد لنا اسباب بازی بخرم خیلی ذوق کرد ... وارد فروشگاه که شدیم ..ات با شوق داشت بین عروسکا راه میرفت دنبالش میرفتم که رسید به یک عروسک ... ذوق رو میتونستم توی چشماش ببینم ... نگاهی به عروسک کرد و با خوشحالی به سمتم اومد
× جونکوک... نگاه کن این خیلی ناز...
- این اصلا برای لنا خوب نیست ... یکی دیگه انتخاب کن...
× اما ... ( ناراحت)
- گفتم یکی دیگه انتخاب کن ... ( عصبی)
× وقتی بهش نشون دادم عصبی شد و گفت اینو بزار ... با ناراحتی به سمت قفسه عروسک رفتم و برای آخرین بار نگاهی به عروسک انداختم ..خیلی زیبا بود کاش یکی بود برام میگرفت... از جام بلند شدم و بدون اینکه زره ای احساسی داشته باشم دنبال اسباب بازی دیگه ای رفتم ...
ویو ۱۵ دقیقه بعد:
× هرچی میگشتم چیزی پیدا نمی کردم ... برگشتم که با صورت کلافه جونکوک مواجه شدم ...
× نمیدونم چی خوبه ... خودت انتخاب کن ...
× جونکوک نگاهی به قفسه ها کرد و چند اسباب بازی رو برداشت ... چقدر سریع انتخاب کرد ... با ناراحتی نگاش میکردم که با کلافه گی شروع به حرف زدن کرد ...
- برو تو ماشین حساب کردم میام ...
× بدون هیچ حرفی سرمو به معنی باشه تکون دادم و از مغازه رفتم بیرون ... ماشین رو پیدا کردم و با سرعت به سمت ماشین رفتم .. در ماشین باز بود ... وارد ماشین شدم و به اسباب بازی فروشی نگاه میکردم ... کاش آنقدر ذوق نمیکردم که اینطوری بزنه تو ذوقم...
ویو کوک:
- به ات گفتم بره داخل ماشین ... اونم با سر تایید کرد و رفت وقتی مطمئن شدم رفته به سمت قفسه ای که اون عروسک رو دیده بود رفتم ... شروع کردم به نگاه به هر قفسه ...
ویو ۲ دقیقه بعد :
- عروسک زیاد بود و این کلافم میکرد ... چشم خورد به عروسکی که ات گفته بود سریع برداشتم و نگاهی بهش کردم ... یعنی واقعا برای این ذوق کرده بود ...
ویو بعد از حساب کردن عروسک ها؛
- عروسک ها رو حساب کردم و عروسک اتم گذاشتم داخل پلاستیک تا نبینه... به سمت ماشین رفتم .. هنوزم بارون میومد ... بعد از باز کردن صندوق عقب کل عروسک هارو گذاشتم داخل ... به جز اون عروسک ... به سمت در ماشین رفتم و بعد از باز کردن سریع سوار شدم... ات نگاهی هم حتا بهم نکرد ...
× سوار ماشین شد ... حتا دوست نداشتم نگاش کنم ... که با برخورد چیز نرمی به صورتم برگشتم ... این همون عروسکسسسس
- خدمت شما...
× برای لنا خریدی...
- نه. خیر برای شما ...
× واقعااااااا... ( ذوق )
- بله بفر....
× ( میپره بغل کوک) ممنونم ...
× خیلی ذوق کرده بودم ... پریدم بغلش که ... بعداز چند دقیقه متوجه موقعیتم شدم سریع از بقلش بیرون اومدم که با خنده داشت نگاهم میکرد ... اصلا وایسا ببینم من واسه یک عروسک چرا بغلش کردم ... کسی که ... نههه چرا اینکار کردم... از بغلش بیرون اومد و روی صندلیم نشستم ...
- دوستش داری...
× ا.. آره ..
- هوم خوبه ... ( ماشین رو روشن میکنه)
× الان میریم کجا..
- دنبال لنا...
× اگه باهام ببینمه مارو چی ...
- میگیم باهام دوستیم ...
× باش ...
× دوباره نگاهم رو به عروسکه دادم خیلی زیبا و البته نرم بود عروسک رو مثل یک بچه توی آغوش گرفتم و به مسیر نگاه میکردم ....
ادامه دارد.... 🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ( پارت جدید چند دقیقه دیگه آپلود میشه) 🥹💖
× داشت به رون پام که از بارون خیست شده بود نگاه میکرد ... این کارش باعث شد معذب بشم... با دستم قطرات باران رو پاک کردم ... که پوزخندی بهم زد ...
مردک چندش..
سرمو به سمت شیشه چرخوندم تا به بارون نگاه کنم که متوجه شدم از خونم رد شد ...
× چرا از خونم رد کردی... ( عصبی)
- پس فردا تولد لنا هستش .... میخوام براش کادو بگیرم اما نمیدونم دخترا چی دوست دارند واسه همین میخوام تو براش انتخاب کنی...
× واقعاااا( ذوق)
- آرههه
× الان کجا میریم ...
- اسباب بازی فروشی ... مورد علاقهی لنا
ویو بعد از رسیدن به اسباب بازی فروشی:
- رسیدیم ...
× سریع از ماشین پریدم بیرون ... همین که خواستم در فروشگاه رو باز کنم دستی دور کمرم حلقه شد...
- باهام میریم ...
× ب...باشه..
× وارد فروشگاه که شدیم یک عالمه عروسک و وسایل مختلفی اینجا بود... نمیدونم چرا ولی این موقع یاد بچگی های خودم افتادم ... چقدر به پدرم اسرا میکردم برام وسایل بازی پسرونه برداره ولی میگفت تو دختری و وسایل پسرونه نیازت نمیشه ... داشتم داخل قفسه ها میگشتم که یک عروسک خیلی خوشکل دیدم سه تا خرس بغل هم بودن یکیشون بزرگ تر از همه بود که انگاری پدر بود و اون یکیم مادر ... و اون کوچیکه هم بچه ... با ذوق عروسک رو برداشتم و به سمت جونکوک بردم ...
ویو کوک:
- وقتی گفتم به ات میخوام برای تولد لنا اسباب بازی بخرم خیلی ذوق کرد ... وارد فروشگاه که شدیم ..ات با شوق داشت بین عروسکا راه میرفت دنبالش میرفتم که رسید به یک عروسک ... ذوق رو میتونستم توی چشماش ببینم ... نگاهی به عروسک کرد و با خوشحالی به سمتم اومد
× جونکوک... نگاه کن این خیلی ناز...
- این اصلا برای لنا خوب نیست ... یکی دیگه انتخاب کن...
× اما ... ( ناراحت)
- گفتم یکی دیگه انتخاب کن ... ( عصبی)
× وقتی بهش نشون دادم عصبی شد و گفت اینو بزار ... با ناراحتی به سمت قفسه عروسک رفتم و برای آخرین بار نگاهی به عروسک انداختم ..خیلی زیبا بود کاش یکی بود برام میگرفت... از جام بلند شدم و بدون اینکه زره ای احساسی داشته باشم دنبال اسباب بازی دیگه ای رفتم ...
ویو ۱۵ دقیقه بعد:
× هرچی میگشتم چیزی پیدا نمی کردم ... برگشتم که با صورت کلافه جونکوک مواجه شدم ...
× نمیدونم چی خوبه ... خودت انتخاب کن ...
× جونکوک نگاهی به قفسه ها کرد و چند اسباب بازی رو برداشت ... چقدر سریع انتخاب کرد ... با ناراحتی نگاش میکردم که با کلافه گی شروع به حرف زدن کرد ...
- برو تو ماشین حساب کردم میام ...
× بدون هیچ حرفی سرمو به معنی باشه تکون دادم و از مغازه رفتم بیرون ... ماشین رو پیدا کردم و با سرعت به سمت ماشین رفتم .. در ماشین باز بود ... وارد ماشین شدم و به اسباب بازی فروشی نگاه میکردم ... کاش آنقدر ذوق نمیکردم که اینطوری بزنه تو ذوقم...
ویو کوک:
- به ات گفتم بره داخل ماشین ... اونم با سر تایید کرد و رفت وقتی مطمئن شدم رفته به سمت قفسه ای که اون عروسک رو دیده بود رفتم ... شروع کردم به نگاه به هر قفسه ...
ویو ۲ دقیقه بعد :
- عروسک زیاد بود و این کلافم میکرد ... چشم خورد به عروسکی که ات گفته بود سریع برداشتم و نگاهی بهش کردم ... یعنی واقعا برای این ذوق کرده بود ...
ویو بعد از حساب کردن عروسک ها؛
- عروسک ها رو حساب کردم و عروسک اتم گذاشتم داخل پلاستیک تا نبینه... به سمت ماشین رفتم .. هنوزم بارون میومد ... بعد از باز کردن صندوق عقب کل عروسک هارو گذاشتم داخل ... به جز اون عروسک ... به سمت در ماشین رفتم و بعد از باز کردن سریع سوار شدم... ات نگاهی هم حتا بهم نکرد ...
× سوار ماشین شد ... حتا دوست نداشتم نگاش کنم ... که با برخورد چیز نرمی به صورتم برگشتم ... این همون عروسکسسسس
- خدمت شما...
× برای لنا خریدی...
- نه. خیر برای شما ...
× واقعااااااا... ( ذوق )
- بله بفر....
× ( میپره بغل کوک) ممنونم ...
× خیلی ذوق کرده بودم ... پریدم بغلش که ... بعداز چند دقیقه متوجه موقعیتم شدم سریع از بقلش بیرون اومدم که با خنده داشت نگاهم میکرد ... اصلا وایسا ببینم من واسه یک عروسک چرا بغلش کردم ... کسی که ... نههه چرا اینکار کردم... از بغلش بیرون اومد و روی صندلیم نشستم ...
- دوستش داری...
× ا.. آره ..
- هوم خوبه ... ( ماشین رو روشن میکنه)
× الان میریم کجا..
- دنبال لنا...
× اگه باهام ببینمه مارو چی ...
- میگیم باهام دوستیم ...
× باش ...
× دوباره نگاهم رو به عروسکه دادم خیلی زیبا و البته نرم بود عروسک رو مثل یک بچه توی آغوش گرفتم و به مسیر نگاه میکردم ....
ادامه دارد.... 🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ( پارت جدید چند دقیقه دیگه آپلود میشه) 🥹💖
- ۶۱.۵k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط