{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۳۴ }



ویو فردا :

از زبان نویسنده:

چند. ساعتی از عروسیشون نگذشته بود که ...
دختر با لباس سفید پف دارش روی سنگ فرش های عمارت پشت سر پسر راه می‌رفت...

هرجا پسر میرفت دختر هم پشت سرش مثل جوجه اردکی به دنبال صاحبش حرکت می‌کرد...

خدمتکارا با دیدن پسر با سریع ترین حالت ممکن در سالن رو باز کردن و کفش های پسر رو از پاش خارج کردن ...

دختر با تعجب به خدمتکار ها چشم دوخته بود که متوجه دستی زیر کفشش شد ..

برگشت و با دیدن خدمتکار که خم شده تا
کفش هاش رو از پاش بیرون بیاره به جلو حرکت کرد

خدمتکار فکر کرد دختر ترسیده پس دوباره از روی زمین بلند شد و برای بار دیگه هم خواست کفش هاشو از پاش بیرون بیاره که دختر
این قضیه رو فهمید و
خودش کفاشو بیرون آورد ...

خدمتکار با تعجب به دختر چشم دوخت ...

دختر لباس پوف دارش رو با انگشتاش بالا آورد و همین که خواست قدم اول رو روی پله برداره ...
صدای پسر بلند شد...

برگشت که با صورت سردش مواجه شد ...

از صبح هیچ صحبتی باهام نمی‌کرد...
فقدر با اعضای خانوادش گرم گرفته بود...
گویا که من توی اون صالن وجود نداشتم ...


- گوش کن بهت چی میگم ...
شاید چند ساعت پیش به طور رسمی ازدواج کردیم و زنم شدی ...
ولی کار به کار همدیگه نداریم ...
البته تا زمانی که حد و حدودت رو رعایت کنی ...
و به حرفام گوش بدی ...

× این داشت برای خودش چی می‌گفت ...

× مثلاً چه کارایی ( پوزخند)؛

- هیچ وقت این حق رو بهت نمیدم تا خانوادت رو ببینی...

× یعنی چی ... چرا ( با عصابنیت این حرفو گفتم که با صدای نسبتاً بلندش ساکت شدم )


- چون قرارم با خانوادت این بود دختر جان...


× دروغ نگو خانواده من شاید تو رو به من فروختند ولی حتما دلشون میخواد منو ببین
و چنین حرفی رو نزدن...
اونا چنین کاری نمی‌کند...

- همون خانواده ای که تک دخترشون رو به یک غریبه دادند


× حرفشو‌ با طعنه گفت...
با حرفش بغض بدی گلوم رو چنگ میزد...


صدای داد و بیداد هامون توی سالن عمارت اکو میشد ...
و تمام خدمتکار ها به ما چشم دوخته بودند...

- و دو ...

و سعی کن پیش خانوادم یا دوستام زیاد خودتو نشون ندی...
اگه هم نشون دادی بگو‌‌ خدمتکار هستی ...


× یعنی چی ... اونا منو توی مراسم ازدواجمون دیدن...

- همشون ندیدن...

× بعدشم تو که خدمتکار میخواستی چرا با من ازدواج کردی...
از اول میگفتی خدمتکار می‌خوام....

تن صداش بالا رفت و با قدم های آهسته به سمتم اومد ...

خواستم عقب برم که با حرفش ایستادم...
و سعی برای فرار کردن ازش رو دیگه نداشتم ...

- تا همینجا بدونی کافیه...

توی کار های منم حق دخالت رو نداری فهمیدیی...( داد)



ازم فاصله گرفت و به سمت اتاقش رفت...


با عصابی بهم ریخته به سمت اتاقم رفتم و لباس عروسو از تنم بیرون آوردم...

با دیدن سطل اشغال لباس عرسمو توی دستم فشاری دادم و داخل سطل اشغال گذاشتم ....

اریشمو پاک کردم‌ و روی تختم دراز کشیدم...



که با صدای در به خودم اومدم ...
کی این وقت ظهر اومده خونه ...


🌷ادامه دارد....✨


خوب به به رسیدیم به شروع ماجرا...
آقا ماجرا اینجا قراره شروع بشه...

منتظر حمایت های قشنگتون هستم تنکیو بای بای 😍🥺

شرط ها:

۲۵۰ لایک

۹۰ بازنشر

۱۴ فالو
دیدگاه ها (۴۹)

بانو فالوشع 🌷✨https://wisgoon.com/rena.aaaa

رمان تهیونگ

بیو گرافی از خودم

...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط