رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۳۵ }
ویو ات:
حس کنجکاویم شروع شده بود...
یعنی کی این وقت ظهر اومده خونه....
از روی تخت بلند شدم و از اتاق زدم بیرون...
سرمو پایین انداختم و تند تند از پله ها پایین اومدم...
به آخرین پله رسیدم که با صدای آشنایی سرمو بالا آوردم....
این اینجا چیکار میکنه...
نگاهم بهش بود که با یاد آوری چیزی از پله پایین اومدم و به سمتش رفتم و سلامی برای عرض ادب انجام دادم
× سلام خوش اومدید...
× همین حرفم کافی بود که با اون نگاه شیطانیش نگام کنه ...
× با صدای بم مردانه کسی چرخیدم....
تهیونگ بود ...
~ او پسرمممم...
× خواستم برم عقب که زنکه پیر از قصد بازوشو بهم زد که باعث شد با ضربش به عقب پرتاب شم...
- سلام.... ( سرد)
× کوه یخ حتا با مادرشم سرد بود چه برسه به من....
~ پسرم بیا بشین باهات حرف دارم...
× حوصله بحث های مسخرشون نداشتم پس از کنارشون رد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم ...
شکمم درد میکرد پس چایی گیاهی رو برداشتم و مقداری آبجوش داخلش ریختم و با قاشق هم زدم
شروع کردم به خوردن ...
ویو ۳ دقیقه بعد:
× نگاهی به چایی گیاهیم انداختم....
مزه تلخی داشت ....
مقداری ازش باقی مونده بود
اهمیت ندادم و ماگ رو داخل سینک ظرفشویی گذاشتم ...
از آشپزخونه زدم بیرون که متوجه پیر زن شیطانی شدم ...
داشت کل خونه رو راه میرفت ...
با دیدن من به سمتم اومد و مچ دستمو گرفت....
~ دیشب که چیزی نشده ها....
تهیونگ نبینم به این دختره دهاتی دست بزنی ...
- نه دست بهش نزدم ... ( سرد)
× مچ دستم با شدت ول شد ...
مچمو با دستم گرفتم و اخی زیر لب گفتم ...
همین که خواستم به سمت اتاقم برم با دادش برگشتم ....
~ خدایههه من این چیه...؟!
× مشتاقانه برگشتم ببینم چی دیده ....
که با دیدن ماگی که چند دقیقه پیش داخلش چایی گیاهی خورده بودم تعجب کردم ...
لیوان رو از داخل سینک ظرفشویی برداشت و جلوی بینیش گرفت و بو کرد....
~ چایی گیاهیه ... تهیونگ که به من دروغ میگی ها ( داد)
یجوری رنگش پریده بود که انگار چه اتفاقی افتاده...!
- من نمی دونم مال کیه...
× با حرص به سمتش رفتم و لیوان رو از دستش گرفتم ...
× برای منه....
زنه جوری برگشت سمتم که یه قدم به عقب برداشتم ....
صورتش قرمز شده بود ... این چشه....
~ دختره عقب مونده بگو چی به خورد پسرم دادی ها...
× من... من فقدر شکمم درد میکرد اینو خوردم تا بهتر بشم...
نفس راحتی کشید ...
نگاهم بهش بود که با صدای شکستن لیوان به خودم اومدم...
نگاهی به جلوی پام کردم ... دقیقا همون جایی که لیوان رو پرت کرده بود...
با تعجب سرمو بالا آوردم و نگاهی به صورتش کردم...
~ درد و مرض برای پسرم آوردی اره...
به سمت پسرش رو و دستشو گرفت...
~ عزیزم بهش نزدیک نشو... شاید بیماری واگیر داری داشته باشه...
× دوست داشتم به سمتش برم و تا میخورد بزنمش...
ولی بزرگتر از من بود..
داشتم احترام بزرگتر بودنش رو رعایت میکردم...
عصابنیت کل وجودم رو گرفته بود....
~ نگاه... نگاه دختره چشم سفید چطوری نگام میکنه...
چشم غوره ای بهش رفتم و روی زمین خم شدم تا شیشه های لیوان رو جمع کنم...
که بازم صدای دادش بلند شد...
~ دیدی تهیونگ چطوری برای مادرت قیافه گرفت...
- مامان بشین ... بعدا خودم به حسابش میرسم...
× مادرشو به سمت مبل برد .... و دوتاشون نشستن...
پشت جزیره اشپز خونه بودم و نسبت به من دیدی نداشتن...
شروع کردم به جمع کردن خورده شیشه های...
همشو توی دستم گرفتم و خواستم تکه آخر رو بردارم که دستم کشیده شد بهش و مقدار زیادی از دستم بریده شد...
خورده شیشه ها رو داخل اشغالی ریختم و با فشاری دستمو گرفتم تا خونا نریزه....
با دو از آشپز خونه بیرون اومدم و به سمت اتاق رفتم...
که لحظه آخر صدای حرف زدنشون رو شنیدم...
~ خالت داره میاد...
× همین جمله رو فقدر شنیدم...
اهمیتی ندادم و به سمت اتاقم رفتم ...
دستمو فشار میدادم تا خونا نریزه داخل اتاق...
در دشویی رو باز کردم و دستمو توی روشویی دستشویی گرفتم ... شیر اب رو باز کردم ...
از سوزش دستم اشکام شروع به ریختن کرد...
کجای کارو اشتباه کردم که الان باید اینجوری توسط کسی دیگه اذیت بشم ...
اشکام میریخت...
با اسین لباسم اشکامو پاک میکردم ولی فایده ای نداشت و یکی پس از دیگری میریخت...
که با باز شدن در دشویی برگشتم ....
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
شرط ها :
۲۳۰ لایک...
95 بازنشر
14 فالو
ویو ات:
حس کنجکاویم شروع شده بود...
یعنی کی این وقت ظهر اومده خونه....
از روی تخت بلند شدم و از اتاق زدم بیرون...
سرمو پایین انداختم و تند تند از پله ها پایین اومدم...
به آخرین پله رسیدم که با صدای آشنایی سرمو بالا آوردم....
این اینجا چیکار میکنه...
نگاهم بهش بود که با یاد آوری چیزی از پله پایین اومدم و به سمتش رفتم و سلامی برای عرض ادب انجام دادم
× سلام خوش اومدید...
× همین حرفم کافی بود که با اون نگاه شیطانیش نگام کنه ...
× با صدای بم مردانه کسی چرخیدم....
تهیونگ بود ...
~ او پسرمممم...
× خواستم برم عقب که زنکه پیر از قصد بازوشو بهم زد که باعث شد با ضربش به عقب پرتاب شم...
- سلام.... ( سرد)
× کوه یخ حتا با مادرشم سرد بود چه برسه به من....
~ پسرم بیا بشین باهات حرف دارم...
× حوصله بحث های مسخرشون نداشتم پس از کنارشون رد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم ...
شکمم درد میکرد پس چایی گیاهی رو برداشتم و مقداری آبجوش داخلش ریختم و با قاشق هم زدم
شروع کردم به خوردن ...
ویو ۳ دقیقه بعد:
× نگاهی به چایی گیاهیم انداختم....
مزه تلخی داشت ....
مقداری ازش باقی مونده بود
اهمیت ندادم و ماگ رو داخل سینک ظرفشویی گذاشتم ...
از آشپزخونه زدم بیرون که متوجه پیر زن شیطانی شدم ...
داشت کل خونه رو راه میرفت ...
با دیدن من به سمتم اومد و مچ دستمو گرفت....
~ دیشب که چیزی نشده ها....
تهیونگ نبینم به این دختره دهاتی دست بزنی ...
- نه دست بهش نزدم ... ( سرد)
× مچ دستم با شدت ول شد ...
مچمو با دستم گرفتم و اخی زیر لب گفتم ...
همین که خواستم به سمت اتاقم برم با دادش برگشتم ....
~ خدایههه من این چیه...؟!
× مشتاقانه برگشتم ببینم چی دیده ....
که با دیدن ماگی که چند دقیقه پیش داخلش چایی گیاهی خورده بودم تعجب کردم ...
لیوان رو از داخل سینک ظرفشویی برداشت و جلوی بینیش گرفت و بو کرد....
~ چایی گیاهیه ... تهیونگ که به من دروغ میگی ها ( داد)
یجوری رنگش پریده بود که انگار چه اتفاقی افتاده...!
- من نمی دونم مال کیه...
× با حرص به سمتش رفتم و لیوان رو از دستش گرفتم ...
× برای منه....
زنه جوری برگشت سمتم که یه قدم به عقب برداشتم ....
صورتش قرمز شده بود ... این چشه....
~ دختره عقب مونده بگو چی به خورد پسرم دادی ها...
× من... من فقدر شکمم درد میکرد اینو خوردم تا بهتر بشم...
نفس راحتی کشید ...
نگاهم بهش بود که با صدای شکستن لیوان به خودم اومدم...
نگاهی به جلوی پام کردم ... دقیقا همون جایی که لیوان رو پرت کرده بود...
با تعجب سرمو بالا آوردم و نگاهی به صورتش کردم...
~ درد و مرض برای پسرم آوردی اره...
به سمت پسرش رو و دستشو گرفت...
~ عزیزم بهش نزدیک نشو... شاید بیماری واگیر داری داشته باشه...
× دوست داشتم به سمتش برم و تا میخورد بزنمش...
ولی بزرگتر از من بود..
داشتم احترام بزرگتر بودنش رو رعایت میکردم...
عصابنیت کل وجودم رو گرفته بود....
~ نگاه... نگاه دختره چشم سفید چطوری نگام میکنه...
چشم غوره ای بهش رفتم و روی زمین خم شدم تا شیشه های لیوان رو جمع کنم...
که بازم صدای دادش بلند شد...
~ دیدی تهیونگ چطوری برای مادرت قیافه گرفت...
- مامان بشین ... بعدا خودم به حسابش میرسم...
× مادرشو به سمت مبل برد .... و دوتاشون نشستن...
پشت جزیره اشپز خونه بودم و نسبت به من دیدی نداشتن...
شروع کردم به جمع کردن خورده شیشه های...
همشو توی دستم گرفتم و خواستم تکه آخر رو بردارم که دستم کشیده شد بهش و مقدار زیادی از دستم بریده شد...
خورده شیشه ها رو داخل اشغالی ریختم و با فشاری دستمو گرفتم تا خونا نریزه....
با دو از آشپز خونه بیرون اومدم و به سمت اتاق رفتم...
که لحظه آخر صدای حرف زدنشون رو شنیدم...
~ خالت داره میاد...
× همین جمله رو فقدر شنیدم...
اهمیتی ندادم و به سمت اتاقم رفتم ...
دستمو فشار میدادم تا خونا نریزه داخل اتاق...
در دشویی رو باز کردم و دستمو توی روشویی دستشویی گرفتم ... شیر اب رو باز کردم ...
از سوزش دستم اشکام شروع به ریختن کرد...
کجای کارو اشتباه کردم که الان باید اینجوری توسط کسی دیگه اذیت بشم ...
اشکام میریخت...
با اسین لباسم اشکامو پاک میکردم ولی فایده ای نداشت و یکی پس از دیگری میریخت...
که با باز شدن در دشویی برگشتم ....
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
شرط ها :
۲۳۰ لایک...
95 بازنشر
14 فالو
- ۷.۷k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط