#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²²
یک هفته بعد_______________
رینا توی جلسهای با سران خانوادههای دیگه بود.
همه ازش میترسیدن.
یهو در باز شد.
همه برگشتن.
توی چهارچوب در، یه مرد ایستاده بود.
موهای مشکی، کت مشکی، چشمای عمیق.
یونگی.
رینا نگاهش کرد.
صورتش هیچ تغییری نکرد.
یونگی: سلام رینا.
همه یخ کردن.
رینا بلند شد. آروم رفت سمتش.
رینا: تو مردی.
یونگی: نه. زندم.
رینا: پس کجا بودی؟
یونگی: جایی که باید میبودم.
رینا: یک سال و نیم؟! یک سال و نیم منو تنها گذاشتی؟!
یونگی به چشماش نگاه کرد. چیزی توی چشمای رینا دید که انتظارش رو نداشت.
سردی.
بیرحمی.
یونگی: رینا... تغییر کردی.
رینا: آره. تغییر کردم. چون مجبور شدم. وقتی تو رفتی، کسی نبود که ازم محافظت کنه. پس خودم یاد گرفتم.
یونگی: من برای نجات تو رفتم...
رینا: نجات من؟! با دروغ گفتن که مردی؟! با تنها گذاشتن من توی این دنیای تاریک؟!
یونگی دستش رو دراز کرد که صورتش رو لمس کنه.
رینا عقب کشید.
رینا: دست نزن.
یونگی جا خورد.
رینا: یونگی... من دیگه اون دختر کوچولوی نهساله نیستم که با یه "نه" کوتاه اشکش دربیاد. من رئیس این خانوادهام. و تو... تو فقط یه خاطرهای.
یونگی نگاهش کرد. چیزی توی چشماش شکست.
یونگی: رینا... من هنوز...
رینا: چی؟ هنوز دوستم داری؟ اگه دوستم داشتی، نمیذاشتی یک سال و نیم تنها بمونم. نمیذاشتی فکر کنم مردی. نمیذاشتی من تبدیل به این موجودی بشم که الان هستم.
یونگی چیزی نگفت.
فقط بهش نگاه کرد.
و برای اولین بار توی زندگیش، دید که رینا دیگه اون رینای سابق نیست.
دیگه اون دختر مهربون و معصوم نیست.
حالا یه ملکهی سرد بود.
بیرحم.
مغرور.
و تنها.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدیننننن🔪🎀
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²²
یک هفته بعد_______________
رینا توی جلسهای با سران خانوادههای دیگه بود.
همه ازش میترسیدن.
یهو در باز شد.
همه برگشتن.
توی چهارچوب در، یه مرد ایستاده بود.
موهای مشکی، کت مشکی، چشمای عمیق.
یونگی.
رینا نگاهش کرد.
صورتش هیچ تغییری نکرد.
یونگی: سلام رینا.
همه یخ کردن.
رینا بلند شد. آروم رفت سمتش.
رینا: تو مردی.
یونگی: نه. زندم.
رینا: پس کجا بودی؟
یونگی: جایی که باید میبودم.
رینا: یک سال و نیم؟! یک سال و نیم منو تنها گذاشتی؟!
یونگی به چشماش نگاه کرد. چیزی توی چشمای رینا دید که انتظارش رو نداشت.
سردی.
بیرحمی.
یونگی: رینا... تغییر کردی.
رینا: آره. تغییر کردم. چون مجبور شدم. وقتی تو رفتی، کسی نبود که ازم محافظت کنه. پس خودم یاد گرفتم.
یونگی: من برای نجات تو رفتم...
رینا: نجات من؟! با دروغ گفتن که مردی؟! با تنها گذاشتن من توی این دنیای تاریک؟!
یونگی دستش رو دراز کرد که صورتش رو لمس کنه.
رینا عقب کشید.
رینا: دست نزن.
یونگی جا خورد.
رینا: یونگی... من دیگه اون دختر کوچولوی نهساله نیستم که با یه "نه" کوتاه اشکش دربیاد. من رئیس این خانوادهام. و تو... تو فقط یه خاطرهای.
یونگی نگاهش کرد. چیزی توی چشماش شکست.
یونگی: رینا... من هنوز...
رینا: چی؟ هنوز دوستم داری؟ اگه دوستم داشتی، نمیذاشتی یک سال و نیم تنها بمونم. نمیذاشتی فکر کنم مردی. نمیذاشتی من تبدیل به این موجودی بشم که الان هستم.
یونگی چیزی نگفت.
فقط بهش نگاه کرد.
و برای اولین بار توی زندگیش، دید که رینا دیگه اون رینای سابق نیست.
دیگه اون دختر مهربون و معصوم نیست.
حالا یه ملکهی سرد بود.
بیرحم.
مغرور.
و تنها.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدیننننن🔪🎀
- ۱.۰k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط