{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_81

ویو کایلا

دو روز گذشته بود...
حالم خیلی بهتر شده بود
حداقل خودم اینطوری فکر میکردم

ولی یه نفر...
اصلاً باهام موافق نبود
جونگ کوک...
از وقتی به هوش اومده بودم...
دقیقاً هر پنج دقیقه یه بار یه سؤال تکراری میپرسید

با اخم نگام کرد و گفت:
سرت درد میکنه؟

کلافه فوتی کردم:
نه.

دو دقیقه بعد دوباره سرشو از روی لپتاپ بلند کرد:
سرگیجه نداری؟

چشمامو بستم:
نه..

این بار لیوان آب رو سمتم گرفت:
چیزی لازم نداری؟

لیوانو از دستش گرفتم:
نه.

هنوز درست آب نخورده بودم که دوباره با نگرانی پرسید:
خوابت میاد؟

نفس عمیقی کشیدم
سرمو به بالش تکیه دادم و با حرص گفتم:
جونگ کوک...

فوری نگام کرد:
جانم؟
یه ابرو بالا انداختم:
تو شوهرمی... یا پرستار شیفت صبح؟
چند ثانیه با قیافه‌ای کاملاً جدی نگام کرد

بعد خیلی خونسرد جواب داد:
فعلاً هردو

چشمام گرد شد:
واقعاً؟

شونه‌ای بالا انداخت:
آره.
مشکلی داری؟

زیر لب غر زدم:
خیلی...

از جاش بلند شد
لیوان آب رو دوباره سمتم گرفت:
اول اینو کامل بخور.
یه جرعه دیگه خوردم.

این بار دیگه واقعاً حرصم گرفت:
جونگ کوک...

آروم گفت:
هوم؟

انگشتمو سمتش گرفتم:
قسم میخورم اگه یه بار دیگه بپرسی حالم خوبه یا نه... خودم باعث میشم خوب نباشم.
چند لحظه فقط نگام کرد...

بعد بی‌اختیار خندید.
اومد کنار تختم نشست و خیلی آروم دستمو بین دستاش گرفت

لبخندش کم‌کم محو شد.

آهسته گفت:
حق داری...
چند ثانیه سکوت کرد
بعد با صدایی که این بار غم توش موج میزد ادامه داد:
فقط... هنوز میترسم...
اخمام آروم باز شد
هیچی نگفتم
فقط دستشو آروم فشار دادم
برای عوض کردن فضا لبخند شیطونی زدم:
کوک...

نگاشو بهم داد:
هوم؟

گفتم:
گرسنمه.

بدون اینکه حتی فکر کنه، از جاش بلند شد:
چی دوست داری؟
لبخندم عمیق‌تر شد:
پیتزا

همون لحظه اخماش تو هم رفت:
نه.

لبامو جمع کردم:
چرا؟

با لحنی که معلوم بود بحث‌بردار نیست گفت:
دکتر گفته غذای سبک.

با لحن بچگونه‌ای غر زدم:
ولی فقط یه برش کوچولو...

بدون اینکه حتی نگام کنه دوباره گفت:
نه.

دست به سینه شدم:
خیلی بدجنسی

آروم خم شد و خیلی کوتاه پیشونیمو بوسید
بعد لبخند زد:
هرچی بخوای...
بعد از اینکه کاملاً خوب شدی.

چشمامو چرخوندم:
هیچ جذابیتی نداری.

با خنده کوتاهی گفت:
میدونم.

گفتم:
خیلی رو اعصابی.

خندید:
اونم میدونم

بهش نگاهی انداختم:
پس چرا لبخند میزنی؟

چشم ازم برنداشت:
چون دوباره داری باهام کل‌کل میکنی...
یعنی حالت بهتره..


اگه جایی اشتباه تایپی شده بود یا مشکلی داشت چون عجله ای نوشتم
فردا درست میکنم🥱😴
منتظر کامنت هاتون هستممم


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۵۱)

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط