in your eyes
#in_your_eyes
part_79
ویو کوک
همونجوری روی صندلی ته راهرو نشسته بودم
دستام توی هم قفل شده بودن
چشمام به زمین بود...
ولی ذهنم هنوز توی همون اتاق
هنوز کنار کایلا
هر چند دقیقه یه بار بیاختیار سرمو بلند میکردم و به در اتاقش که اون سمت بود نگاه میکردم
شاید...
شاید الان بیدار شده باشه
شاید...
صدای قدمهای تندی باعث شد سرمو بلند کنم
یه پرستار با عجله از اتاق بیرون اومد
همین که چشمش به من افتاد گفت:
آقای جئون؟
سریع از جام بلند شدم
قلبم داشت دیوونهوار میزد
با صدایی که حتی خودمم به زور شنیدمش گفتم:
اتفاقی افتاده؟
پرستار لبخند خیلی آرومی زد
گفت:
خانوم جئون به هوش اومدن...
ویو کایلا
همه چیز تار بود...
پلکام سنگین شده بود
با سختی چشمامو باز کردم
نور سفید سقف باعث شد دوباره ببندمشون
چند ثانیه بعد دوباره بازشون کردم
این بار تصویر واضحتر بود
بیمارستان...
خواستم سرمو بچرخونم
بدنم هنوز جون نداشت
نگاهم دور اتاق چرخید
آروم زیر لب گفتم:
...کوک؟
ویو کوک
دیگه چیزی نشنیدم
فقط رفتم سمت اتاق
دستم روی دستگیره موند
آروم درو باز کردم.
همین که نگاهم بهش افتاد...
چشمهاش باز بود
داشت نگام میکرد
برای یه لحظه...
همه اون دو روز از جلوی چشمام رد شد.
اون لحظهای که بیهوش توی بغلم افتاد...
دیگه نتونستم
رفتم سمتش
کنارش روی تخت زانو زدم
و محکم بغلش کردم.
اونقدر محکم...
که انگار میخواستم مطمئن بشم واقعیه
صورتمو بین موهاش پنهون کردم
نفسام میلرزیدن
چند ثانیه فقط ساکت گریه کردم
بعد...
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم
گفتم:
خیلی ترسیده بودم...
صدام شکسته بود:
میدونی این دو روز چی بهم گذشت...؟
هر ثانیه فکر میکردم دیر رسیدم...
هر بار چشمامو میبستم... بدترین اتفاق ممکن میومد توی ذهنم.
اشکام روی شونهش میچکید:
همه میگفتن آروم باش
نفسم برید
دستم لرزید
سرمو آروم تکون دادم:
من بدون تو هیچ غلطی نمیتونم بکنم کایلا...
هیچی...
دیگه هیچوقت نذار اینجوری دنبالت بگردم... من طاقت یه بار دیگهشو ندارم...
ویو کایلا
تمام مدت فقط ساکت بهش گوش میدادم
جونگ کوک...
همیشه محکم بود ، همیشه تکیهگاه همه.
ولی الان...
مثل یه بچه خودشو گم کرده بود
آروم دستمو بالا آوردم
بین موهاش کشیدم
لبخند خیلی کمرنگی زدم
گفتم:
هی!
من اینجام... ببین ، خوبم...
سرشو آروم تکون داد
ولی هنوز ولم نمیکرد
زیر لب گفت:
یه بار دیگه بگو...
اخمام رفت بالا:
چی؟
با همون صدای گرفته گفت:
بگو خوبی...
لبخندم عمیقتر شد
آروم گفتم:
خوبم کوک...
پیشتم.
چند ثانیه فقط ساکت موند
بعد محکم تر بغلم کرد
انگار تازه...
بعد از دو روز...
نفس کشیدن یادش اومده بود.
منتظر کامنت هاتون هستم🥺♥️
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_79
ویو کوک
همونجوری روی صندلی ته راهرو نشسته بودم
دستام توی هم قفل شده بودن
چشمام به زمین بود...
ولی ذهنم هنوز توی همون اتاق
هنوز کنار کایلا
هر چند دقیقه یه بار بیاختیار سرمو بلند میکردم و به در اتاقش که اون سمت بود نگاه میکردم
شاید...
شاید الان بیدار شده باشه
شاید...
صدای قدمهای تندی باعث شد سرمو بلند کنم
یه پرستار با عجله از اتاق بیرون اومد
همین که چشمش به من افتاد گفت:
آقای جئون؟
سریع از جام بلند شدم
قلبم داشت دیوونهوار میزد
با صدایی که حتی خودمم به زور شنیدمش گفتم:
اتفاقی افتاده؟
پرستار لبخند خیلی آرومی زد
گفت:
خانوم جئون به هوش اومدن...
ویو کایلا
همه چیز تار بود...
پلکام سنگین شده بود
با سختی چشمامو باز کردم
نور سفید سقف باعث شد دوباره ببندمشون
چند ثانیه بعد دوباره بازشون کردم
این بار تصویر واضحتر بود
بیمارستان...
خواستم سرمو بچرخونم
بدنم هنوز جون نداشت
نگاهم دور اتاق چرخید
آروم زیر لب گفتم:
...کوک؟
ویو کوک
دیگه چیزی نشنیدم
فقط رفتم سمت اتاق
دستم روی دستگیره موند
آروم درو باز کردم.
همین که نگاهم بهش افتاد...
چشمهاش باز بود
داشت نگام میکرد
برای یه لحظه...
همه اون دو روز از جلوی چشمام رد شد.
اون لحظهای که بیهوش توی بغلم افتاد...
دیگه نتونستم
رفتم سمتش
کنارش روی تخت زانو زدم
و محکم بغلش کردم.
اونقدر محکم...
که انگار میخواستم مطمئن بشم واقعیه
صورتمو بین موهاش پنهون کردم
نفسام میلرزیدن
چند ثانیه فقط ساکت گریه کردم
بعد...
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم
گفتم:
خیلی ترسیده بودم...
صدام شکسته بود:
میدونی این دو روز چی بهم گذشت...؟
هر ثانیه فکر میکردم دیر رسیدم...
هر بار چشمامو میبستم... بدترین اتفاق ممکن میومد توی ذهنم.
اشکام روی شونهش میچکید:
همه میگفتن آروم باش
نفسم برید
دستم لرزید
سرمو آروم تکون دادم:
من بدون تو هیچ غلطی نمیتونم بکنم کایلا...
هیچی...
دیگه هیچوقت نذار اینجوری دنبالت بگردم... من طاقت یه بار دیگهشو ندارم...
ویو کایلا
تمام مدت فقط ساکت بهش گوش میدادم
جونگ کوک...
همیشه محکم بود ، همیشه تکیهگاه همه.
ولی الان...
مثل یه بچه خودشو گم کرده بود
آروم دستمو بالا آوردم
بین موهاش کشیدم
لبخند خیلی کمرنگی زدم
گفتم:
هی!
من اینجام... ببین ، خوبم...
سرشو آروم تکون داد
ولی هنوز ولم نمیکرد
زیر لب گفت:
یه بار دیگه بگو...
اخمام رفت بالا:
چی؟
با همون صدای گرفته گفت:
بگو خوبی...
لبخندم عمیقتر شد
آروم گفتم:
خوبم کوک...
پیشتم.
چند ثانیه فقط ساکت موند
بعد محکم تر بغلم کرد
انگار تازه...
بعد از دو روز...
نفس کشیدن یادش اومده بود.
منتظر کامنت هاتون هستم🥺♥️
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۷.۷k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط