in your eyes
#in_your_eyes
part_80
ویو جونگ کوک
همچنان دستم دورش بود...
انگار هرچی بیشتر بغلش میکردم..
کمتر باورم میشد که دوباره کنارمه.
صورتم هنوز بین موهاش بود
بوی عطرش...
همون بویی بود که این دو روز دیوونهوار دنبالش میگشتم.
صدای آروم در باعث شد سرمو بلند کنم.
پرستار با لبخند گفت:
ببخشید آقای جئون... باید معاینهشون کنیم.
آروم از کایلا فاصله گرفتم.
هنوز دستمو کامل رها نکرده بودم.
که انگشتاش دور مچم حلقه شد
نگاش کردم
با صدای آرومی گفت:
نرو.
گوشه لبم بالا رفت
دستشو بین دستام گرفتم و خیلی آروم فشارش دادم:
همینجام... فقط دو دقیقه.
با بیمیلی دستشو روی تخت گذاشتم و کنار ایستادم.
دکتر وارد اتاق شد
چند دقیقه فشارش ، نبضش و سرمشو بررسی کرد.
گاهی چیزی داخل پرونده مینوشت
گاهی هم از کایلا سؤال میپرسید
آخر سر پرونده رو بست و گفت:
خوشبختانه حالشون خیلی بهتره
فقط بدنشون کاملاً تحلیل رفته
چند روز استراحت کامل لازمه
فعلاً استرس ، فعالیت زیاد و حتی راه رفتن طولانی ممنوع.
کایلا همون لحظه اخماشو تو هم برد
لبشو جمع کرد و گفت:
ولی من حالم خوبه
هنوز دکتر چیزی نگفته بود...
که من خیلی جدی گفتم:
نه
کایلا برگشت سمتم:
کوک...
بدون اینکه حتی نگاش کنم ، گفتم:
نه
با حرص گفت:
ولی فقط میخوام بشینم
سرمو تکون دادم:
نه
این بار مستقیم توی چشماش نگاه کردم.
چند ثانیه فقط با اخم نگام کرد
بعد زیر لب غر زد:
خیلی رو اعصابی...
بیاختیار لبخند کمرنگی زدم.
باشه.
ابروش بالا رفت:
باشه یعنی اجازه میدی؟
سرمو تکون دادم:
نه... باشه یعنی شنیدم.
چشمهاشو ریز کرد:
واقعا رو اعصابی.
آروم نفسمو بیرون دادم:
فعلاً
چند لحظه سکوت بینمون نشست
بعد آروم پرسید:
خانوادم...؟
روی صندلی کنار تخت نشستم
دستشو دوباره بین دستام گرفتم:
همه بیرونن
از وقتی آوردیمت... هیچکس از بیمارستان نرفته
لب پایینشو گاز گرفت
نگاهش روی ملحفه ثابت موند
آروم گفت:
ناراحتشون کردم...
سرمو تکون دادم
نه...
فقط نگران بودن.
چند ثانیه ساکت موند
بعد دوباره نگام کرد:
میتونن بیان داخل؟
لبخند کوچیکی زدم
اول باید یه نفر دیگه رو راضی کنم
متعجب پرسید:
کی؟
با انگشت به خودم اشاره کردم:
من.
چند لحظه فقط نگام کرد
بعد با تعجب خندید:
چرا؟
یه نفس عمیقی کشیدم
نگاهم از صورتش جدا نمیشد:
چون دلم نمیخواد حتی یه دقیقه هم تنها بذارمت...
سکوت.
فقط نگام میکرد.
بعد خیلی آروم...
لبخند زد
همون لبخندی که دو روز تمام دنبالش گشته بودم.
بیاختیار دستشو محکمتر گرفتم
این بار...
نه از ترس...
فقط برای اینکه مطمئن بشم واقعاً کنارمه
چند دقیقه بعد ، با اجازه دکتر ، خانوادهها برای مدت کوتاهی وارد اتاق شدن
همه با دیدن بیدار بودن کایلا نفس راحتی کشیدن
بعد از چند دقیقه هم ، برای اینکه استراحتش به هم نخوره ، دوباره از اتاق بیرون رفتن.
همین که در بسته شد...
کایلا یه نگاه شیطون بهم انداخت:
کوک...
سرمو بلند کردم.
جانم؟
لبخندش پررنگتر شد:
الان دیگه میشه بشینم؟
چند لحظه فقط نگاش کردم
بعد خیلی خونسرد گفتم:
نه.
همون لحظه بالش کنار دستش رو برداشت
با اخم مصنوعی گفت:
واقعاً؟
قبل از اینکه جواب بدم...
بالش آروم پرت شد سمتم
بالش به شونم خورد
به بالش نگاه کردم..
بعد به خودش
اونم همونجوری با لبخند نگام میکرد
بیاختیار خندیدم
اونم خندید...
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_80
ویو جونگ کوک
همچنان دستم دورش بود...
انگار هرچی بیشتر بغلش میکردم..
کمتر باورم میشد که دوباره کنارمه.
صورتم هنوز بین موهاش بود
بوی عطرش...
همون بویی بود که این دو روز دیوونهوار دنبالش میگشتم.
صدای آروم در باعث شد سرمو بلند کنم.
پرستار با لبخند گفت:
ببخشید آقای جئون... باید معاینهشون کنیم.
آروم از کایلا فاصله گرفتم.
هنوز دستمو کامل رها نکرده بودم.
که انگشتاش دور مچم حلقه شد
نگاش کردم
با صدای آرومی گفت:
نرو.
گوشه لبم بالا رفت
دستشو بین دستام گرفتم و خیلی آروم فشارش دادم:
همینجام... فقط دو دقیقه.
با بیمیلی دستشو روی تخت گذاشتم و کنار ایستادم.
دکتر وارد اتاق شد
چند دقیقه فشارش ، نبضش و سرمشو بررسی کرد.
گاهی چیزی داخل پرونده مینوشت
گاهی هم از کایلا سؤال میپرسید
آخر سر پرونده رو بست و گفت:
خوشبختانه حالشون خیلی بهتره
فقط بدنشون کاملاً تحلیل رفته
چند روز استراحت کامل لازمه
فعلاً استرس ، فعالیت زیاد و حتی راه رفتن طولانی ممنوع.
کایلا همون لحظه اخماشو تو هم برد
لبشو جمع کرد و گفت:
ولی من حالم خوبه
هنوز دکتر چیزی نگفته بود...
که من خیلی جدی گفتم:
نه
کایلا برگشت سمتم:
کوک...
بدون اینکه حتی نگاش کنم ، گفتم:
نه
با حرص گفت:
ولی فقط میخوام بشینم
سرمو تکون دادم:
نه
این بار مستقیم توی چشماش نگاه کردم.
چند ثانیه فقط با اخم نگام کرد
بعد زیر لب غر زد:
خیلی رو اعصابی...
بیاختیار لبخند کمرنگی زدم.
باشه.
ابروش بالا رفت:
باشه یعنی اجازه میدی؟
سرمو تکون دادم:
نه... باشه یعنی شنیدم.
چشمهاشو ریز کرد:
واقعا رو اعصابی.
آروم نفسمو بیرون دادم:
فعلاً
چند لحظه سکوت بینمون نشست
بعد آروم پرسید:
خانوادم...؟
روی صندلی کنار تخت نشستم
دستشو دوباره بین دستام گرفتم:
همه بیرونن
از وقتی آوردیمت... هیچکس از بیمارستان نرفته
لب پایینشو گاز گرفت
نگاهش روی ملحفه ثابت موند
آروم گفت:
ناراحتشون کردم...
سرمو تکون دادم
نه...
فقط نگران بودن.
چند ثانیه ساکت موند
بعد دوباره نگام کرد:
میتونن بیان داخل؟
لبخند کوچیکی زدم
اول باید یه نفر دیگه رو راضی کنم
متعجب پرسید:
کی؟
با انگشت به خودم اشاره کردم:
من.
چند لحظه فقط نگام کرد
بعد با تعجب خندید:
چرا؟
یه نفس عمیقی کشیدم
نگاهم از صورتش جدا نمیشد:
چون دلم نمیخواد حتی یه دقیقه هم تنها بذارمت...
سکوت.
فقط نگام میکرد.
بعد خیلی آروم...
لبخند زد
همون لبخندی که دو روز تمام دنبالش گشته بودم.
بیاختیار دستشو محکمتر گرفتم
این بار...
نه از ترس...
فقط برای اینکه مطمئن بشم واقعاً کنارمه
چند دقیقه بعد ، با اجازه دکتر ، خانوادهها برای مدت کوتاهی وارد اتاق شدن
همه با دیدن بیدار بودن کایلا نفس راحتی کشیدن
بعد از چند دقیقه هم ، برای اینکه استراحتش به هم نخوره ، دوباره از اتاق بیرون رفتن.
همین که در بسته شد...
کایلا یه نگاه شیطون بهم انداخت:
کوک...
سرمو بلند کردم.
جانم؟
لبخندش پررنگتر شد:
الان دیگه میشه بشینم؟
چند لحظه فقط نگاش کردم
بعد خیلی خونسرد گفتم:
نه.
همون لحظه بالش کنار دستش رو برداشت
با اخم مصنوعی گفت:
واقعاً؟
قبل از اینکه جواب بدم...
بالش آروم پرت شد سمتم
بالش به شونم خورد
به بالش نگاه کردم..
بعد به خودش
اونم همونجوری با لبخند نگام میکرد
بیاختیار خندیدم
اونم خندید...
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۷.۳k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط