هیچ جا خانه ی پدری نمیشود

هیچ جا خانه ی پدری نمیشود
جایی که بوی بچگی هایت را میدهد
از درب‌ِ رنگ و رو رفته ی کهنه اش
که وارد میشوی، صدای خنده و
بازی های بچگی ات را میشنوی
چشم هایت را میبندی و
در خاطراتت جان میگیری
صدای کودکی را میشنوی که
در گوشه های حیاط و پشت درختها
قایم باشک میکند،
میخندد و با خنده اش شبیه
بچگی هایت ذوق میکنی
مگر میشود چنین جایی بود و شاد نبود؟
مگر میشود عطر متفاوتِ
غذای مادرت را استشمام کنی
و خوشحال نباشی؟
اصلا مگر میشود کنار مادرت بنشینی،
چند استکان چایِ “اجباری اش” را
بنوشی و احساس خوشبختی نکنی؟
بهترین گوشه ی دنیا خانه ایست که
کودکی هایت
میان گُل های باغچه اش نفس میکشد
بهترین کاخ دنیا را هم که برایت بسازند
هیچ کجا خانه ی پدری ات نخواهد شد . . .
دیدگاه ها (۱)

همیشه چرخِ روزگار بهترین جوابها رو به رفتارِ آدمها میده شک ن...

زاینده روداصفهان

تنگ بستانک در منطقه کامفیروز استان فارس

-صدای گریه ی کودکی می آمد... دختر جوانی آمد کودک را در آغوش...

یادِ خانم جان به خیر.همیشه میگفت غذا که میپزید حواستان به دو...

رمان جونکوک ( عمارت ارباب )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط