{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرشتهای بدون بال

🦋(فرشته‌ای بدون بال)🦋
پارت ⁹
لویا:وایی نگا کن دختر کوچولوم عاشق شده
ریو:خندید
لویا به طور جدی مانند ولی از قیافه‌‌ای که نگرانی میبارید دست ریو گرفت گفت:(
خیلی نگرانتم ریو ولی دختری نگران نباش من پشتتم هروقت حالت بد بود بدون یکی اینجاست تا حرفاتو بشنوه رفیق
ریو:لبخندی زد....به تو میگن یه رفیق واقعی
اون شب باهم کلی خندیدن موقع برگشتن به خونه بود که چندتا مرد آمدن جلوشونو گرفتن

(ویو ریو)
می‌خواستیم بریم خونه که چندتا مرد گنده با هیکلای بزرگ آمدن سمتون سیاهی مطلق وقتی چشمام باز کردم دیدم بجای تاریکم که جایی پیدا نیست و فقط به نور بالا سر منه و فقط منم که جایی و نمی‌بینم کسی و نمی‌بینم آمدم بلند بشم دیدم دستام بستست با خودم گفتم ای بابا دوباره این زجر کشیدنا من تحمل ندارم


(ویو کوک)
خیلی دیر شده بود ساعت شده بود 2 نصفه شب ولی ریو نیومد دیگه نگران شدم گفتم ردشونو بزنم که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود جواب دادم

،،مکالمه،،
کوک:بله
ناشناس:اگر می‌خوایی دوست دخترت زنده بمونه اون سند کوفتی و بردار بیار

(نکته این ناشناس داداش کوک که به قدرت جونگ‌کوک حسادت میکنه میخواد از دستش درش بیاره برای همین با ریو تهدیدش می‌کنه تا به هدفش برسه این سند هم برگه تمام انتقالی های بار توی تمام شرکت های دنیاست)
،,,,ادامه مکالمه،،،،
کوک:هه بشین تا برات بیارم
د.ک:پس با ریو خدافظی کن
کوک:صبر کن...
گوشیو قطع کرد

(ویو ریو)
هنوز در تلاش بودم بیام بیرون که با یه صدای بم و ترسناک برخوردم آمدم سمتم ماسک داشت با دستش چونمو گرفت صورتمو برد به سمت بالا گفت

د.ک:خوشگلی ولی برای رسیدن به هدفم باید اینکارو کنم
،،،ادمین،،،
صندلی هول داد ریو افتاد ریو رو میزد تو شکمش و پهلو خاش شلاق آورد 94 تا شلاق زد ریو برای بار آخر خون زیادی بالا آورد از حال رفت که مرد رحم نکرد یه لگد تو قفسه سینه ریو گذاشت لویا هم با همون دهن بستش داد میزد بخاطر آسیبی که ریو خورده بود تو اون وضعیت میدیدش گریه میکرد ولی ریو داشت می‌مرد باید به آمبولانس زنک می‌زدیم ولی دست لویا بسته بود اون مرد هم رفته بود درم قفل کرده بود ولی باید چیکار میکرد لویا صدای تفنگ شنید ترسید که چشمش به جسم بی جون ریو افتاد که غرق خون اون مرد دوباره آمد یه تیر به شکم ریو شلیک کرد نزدیک به قلبش بود بعداز تیر زدن به ریو...

(ویو لویا)
آخه چرا ریو باید اینجوری میشد...گریه تقصیر من بود همین جور که خودمو سرزنش میکردم یهو اون مرد دوباره آمد تو به ریو یه تیر زد التماسش کردم که یه داغی تو دستم حس کردم کردم دستم خون می‌رفت ساکت شدم فهمیدم تیر خوردم اون مرد داشت برمیگشت که بره یهو افتاد چی دارم میبینم این مرد اینو کشت نکنه این همون مرد‌ه‌ست که ریو دوست داره چقدر خوشتیپ خیلی به هم میان هه ببین چقدر ریو برام مهم بود که درد دستم و خون ریزیم یادم رفت

(ویو کوک)
ردشون بالاخره زدم باند خبر دادم سریع آماده بشن مصلح بشن بعداز آماده شدن سوار ماشین زد گلوله شدم 10 تا ماشین دیگه ما و پوشش دادن که رسیدیم اونجا فقط یک ساعت با اونا میجنگیدم کم تموم شد از بیرون داد زدم
پس کجاییی مردک ترسو بیا بیرون موش کثیف آمد بیرون دید در برابر من کم میاره دیگه این حونی براش باقی نمونده برگشت تو همون خراب شده که دنبالش رفتم صدای تیر شنیدم دنبالش کردم به تیر تو مغزش حروم کردم ریو وقتی دیدم مو به تنم سیخ شد فقط رفتم سمتش سعی کردم بیدارش کنم نبض نداشتم سریع ریو دادم به اعضا که ببرنش بیمارستان تا منم بیام دست دوستش و هم با کردم اونم بردم که....

امیدوارم خوشتون آمده باشه برای پارت 10 به حمایت نیاز دارم
ببخشید که نتونستم بهتر بنویسم یکم عجله‌ای شد!🎀💫
بدی به همتون شب بخیر:))))💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
دیدگاه ها (۱۱)

🦋(فرشته‌ای بدون بال)🦋پارت¹⁰(ویو کوک)دنبالش رفتم صدای تیر شنی...

🦋(فرشته‌ای بدون بال)🦋پارت¹¹(ویو ریو)که گرمی رو لبام حس کردم ...

🦋(فرشته‌ای بدون بال)🦋پارته⁸دید که 7:45 دقیقه‌ست به لویا زنگ ...

(خاص من)تک پارتی---یک روز گرم تابستان، جونگ کوک و شما تصمیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط