فرشتهای بدون بال
🦋(فرشتهای بدون بال)🦋
پارته⁸
دید که 7:45 دقیقهست به لویا زنگ زد گفت من آماده میتونی بیایی دنبالم که زنک خونه خورد تعجب کردم چقدر سریع رسید سوال ماشین شدیم حرکت کردیم بعداز 20 مین رسیدیم رفتیم تو یه پاساژ خواستم کیفمو چک کنم ببینم کارتم آوردم که دیدم دوتا بلک کارت تو کیف پولم تعجب کردم به لویا گفتم
ریو:میشه یه لحظه وایسی من به یه نفر زنگ بزنم؟؟
لویا:چیشده؟؟
ریو:هیچی نشده فقط یه چیزی باید اطلاع بدم
لویا:باشه من میرم لباس و ببینم بعد توهم بیا
ریو: باشه
.
(ویو ریو)
گوشیو برداشتم به کو...عه نه ببخشید جونگکوک زنگ زدم وایی چرا یهو گفتم کوک اگر بفهمه کلمو میکنه حالا ولش کن زنک زدم بهش
،،بوقبوق،،
کوک:بلع؟
ریو:جونگکوک این کارت توعه تو کیف من؟؟
کوک:کوک کارت؟؟
ریو:بابا دوتا بلک کارت تو کیفمه
کوک:آها اونو گذاشتم که پول نیاز داشتی برداری
ریو:چرا اینکارو میکنی..داد(همه برگشتن نگاه کردن که ریو عذر خواهی کرد دوباره با گوشیش حرف زد)چرا اینکارو میکنی؟!
کوک:ناسلامتی دوست پسرم
ریو: کی گفته؟؟
کوک:صبح و یادت رفته؟؟
با این حرف ریو سکوت کرد چیزی نگفت که تپش قلب گرفت قند تو دلش آب شد
ریو:م..م..م.م.من باید برم
کوک:باشه مراقب خودت باش
ریو:فعلا
گوشیو قطع کرد رفت پیش لویا کلی باهم خرید کردن بعداز خرید خیلی خسته بودن گرسنه تصمیم گرفتن وسایلا رو بزارن تو ماشین برم یه رستوران خوب غذا بخورن یک ساعت داشتن بحث میکردم که کی حساب کنه که آخرم لویا حساب کرد ولی از یه طرف ریو بهش گفت سری بعدی نوبت کنه لویا قبول کرد با اینکه ریو میدونست بعدشم همین داستانه ولی چیزی نگفت گذاشت حساب کنه رفتن نشستم سر یه میز باهم حرف میزدن
،،،مکالمه،،،
لویا:خب دیگه ریو دیگه چه خبر چیکارا میکنی؟؟
ریو:هیچی فعلا دارم هنوزم با جونگکوک زندگی میکنم(اینم بگم ریو قبلا برای لویا توضیح داده که فروخته شده)
لویا:چی بگم والا باهات چجوری رفتار میکنه؟؟
ریو:هیچ.....امد حرفشو بزنه گارشون آمد و سفارش گرفت ریو دوکبوکی نودل انتخاب کرد لویا هم همین طور
لویا:خوب بگو داشتی میگفتی گارسون آمد حرفت قطع شد
ریو:هیچی فعلا بابا اون اوایل خیلی رو مخ بد اخلاق بود ولی الان خیلی مهربونه باهام بهم گفته عاشقمه
لویا:واییی دختر چقدر رویایی شد
ریو:دیوونه ای آخه چه رویایی
دوباره گارسون آمد غذارو براشون آورد حرفاشون قطع شد شروع کردن به غذا خوردن ریو دوباره شروع کرد به توضیح دادن
ریو:لویا
لویا:هوم...
ریو:فک کنم عاشقش شدم
لویا:چیییی...داد(همه برگشتن نگاه کردن که ریو اشاره کرد آروم تر همه دارن نگامون میکنن بعد لویا برگشت سمت ریو گفت)
لویا:دختر تو دیوونه شدی عاشق یه مافیا؟؟
ریو: ولی آخه این که دست من نیست
لویا:وایی ریو داری با خودت چیکار میکنی
ریو:,لویا بخدا ماری نمیکنم خب عاشقشم دیگه
لویا لبخندی زد و گفت:(
لویا:وایی نگا کن دختر کوچولوم عاشق شده
و....
برای ادامه داستان به حمایت نیاز دارم ببخشید بد شد امیدوارم خوشتون اومده باشه:)
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
پارته⁸
دید که 7:45 دقیقهست به لویا زنگ زد گفت من آماده میتونی بیایی دنبالم که زنک خونه خورد تعجب کردم چقدر سریع رسید سوال ماشین شدیم حرکت کردیم بعداز 20 مین رسیدیم رفتیم تو یه پاساژ خواستم کیفمو چک کنم ببینم کارتم آوردم که دیدم دوتا بلک کارت تو کیف پولم تعجب کردم به لویا گفتم
ریو:میشه یه لحظه وایسی من به یه نفر زنگ بزنم؟؟
لویا:چیشده؟؟
ریو:هیچی نشده فقط یه چیزی باید اطلاع بدم
لویا:باشه من میرم لباس و ببینم بعد توهم بیا
ریو: باشه
.
(ویو ریو)
گوشیو برداشتم به کو...عه نه ببخشید جونگکوک زنگ زدم وایی چرا یهو گفتم کوک اگر بفهمه کلمو میکنه حالا ولش کن زنک زدم بهش
،،بوقبوق،،
کوک:بلع؟
ریو:جونگکوک این کارت توعه تو کیف من؟؟
کوک:کوک کارت؟؟
ریو:بابا دوتا بلک کارت تو کیفمه
کوک:آها اونو گذاشتم که پول نیاز داشتی برداری
ریو:چرا اینکارو میکنی..داد(همه برگشتن نگاه کردن که ریو عذر خواهی کرد دوباره با گوشیش حرف زد)چرا اینکارو میکنی؟!
کوک:ناسلامتی دوست پسرم
ریو: کی گفته؟؟
کوک:صبح و یادت رفته؟؟
با این حرف ریو سکوت کرد چیزی نگفت که تپش قلب گرفت قند تو دلش آب شد
ریو:م..م..م.م.من باید برم
کوک:باشه مراقب خودت باش
ریو:فعلا
گوشیو قطع کرد رفت پیش لویا کلی باهم خرید کردن بعداز خرید خیلی خسته بودن گرسنه تصمیم گرفتن وسایلا رو بزارن تو ماشین برم یه رستوران خوب غذا بخورن یک ساعت داشتن بحث میکردم که کی حساب کنه که آخرم لویا حساب کرد ولی از یه طرف ریو بهش گفت سری بعدی نوبت کنه لویا قبول کرد با اینکه ریو میدونست بعدشم همین داستانه ولی چیزی نگفت گذاشت حساب کنه رفتن نشستم سر یه میز باهم حرف میزدن
،،،مکالمه،،،
لویا:خب دیگه ریو دیگه چه خبر چیکارا میکنی؟؟
ریو:هیچی فعلا دارم هنوزم با جونگکوک زندگی میکنم(اینم بگم ریو قبلا برای لویا توضیح داده که فروخته شده)
لویا:چی بگم والا باهات چجوری رفتار میکنه؟؟
ریو:هیچ.....امد حرفشو بزنه گارشون آمد و سفارش گرفت ریو دوکبوکی نودل انتخاب کرد لویا هم همین طور
لویا:خوب بگو داشتی میگفتی گارسون آمد حرفت قطع شد
ریو:هیچی فعلا بابا اون اوایل خیلی رو مخ بد اخلاق بود ولی الان خیلی مهربونه باهام بهم گفته عاشقمه
لویا:واییی دختر چقدر رویایی شد
ریو:دیوونه ای آخه چه رویایی
دوباره گارسون آمد غذارو براشون آورد حرفاشون قطع شد شروع کردن به غذا خوردن ریو دوباره شروع کرد به توضیح دادن
ریو:لویا
لویا:هوم...
ریو:فک کنم عاشقش شدم
لویا:چیییی...داد(همه برگشتن نگاه کردن که ریو اشاره کرد آروم تر همه دارن نگامون میکنن بعد لویا برگشت سمت ریو گفت)
لویا:دختر تو دیوونه شدی عاشق یه مافیا؟؟
ریو: ولی آخه این که دست من نیست
لویا:وایی ریو داری با خودت چیکار میکنی
ریو:,لویا بخدا ماری نمیکنم خب عاشقشم دیگه
لویا لبخندی زد و گفت:(
لویا:وایی نگا کن دختر کوچولوم عاشق شده
و....
برای ادامه داستان به حمایت نیاز دارم ببخشید بد شد امیدوارم خوشتون اومده باشه:)
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
- ۱.۸k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط