PART23
PART23
[ویو آرین]
جونگکوک: پرنسس نمیخوای بیدار شی
آرین: چی؟ چیشده؟
چشمام رو کامل باز کردم
تو اتاقم بودم جونگکوک هم
کنارم رو تخت دراز کشیده بود
از پنجره به بیرون نگاه کردم تقریبا شب بود
رو کردم به جونگکوک
آرین: کی رسیدیم؟ چرا بیدارم نکردی؟ و... چرا اینجا خوابیدی؟!
جونگکوک: خب خیلی وقته رسیدیم عین بچه ها خواب بودی منم بیدارت نکردم و.... اینجام چون... نمیدونم
با یاد آوری چیزی جیغ بلندییی کشیدم
جونگکوک: یا خدا چیشد؟
آرین: وایسا، وایسا از باغ که برگشتیم من تو بغل تو بودم درسته؟
جونگکوک: آره
آرین: بعد داخل بغل تو خوابم برد درسته؟
جونگکوک: آره
آرین: بعد تو منو همون جوری آوردی داخل قصر جلوی صدتا ندیمه گارد درستههه؟
جونگکوک: آره
هولش دادم که پرت شد رو تخت رو شکمش نشستم و به سینه اش ضربه زدم
آرین: تو چیکار کردی جونگکوک آبروم رفت هیچ فکر کردی ممکن بود پدرت مارو ببینه ها..
آبروم رفت هیچ میدونی اون ندیمه ها چی فکر میکنن
جونگکوک داشت آروم نگاهم میکرد
آرین: چرا انقدر آرومی هاا هیچ میدونی چه گندی زدی
جونگکوک: راحتی پرنسس کوچولو
به پایین نگاه کردم
وایی خاک تو سرم من چرا اینجا نشستم
خواستم بلند شم ولی کمرم رو گرفت و تو همون حالت
بلند شد و نشست رو تخت الان رو شکمش نبودم رو پاش بودم
جونگکوک: کجا فرار میکنی کوچولو؟
آرین: جونگکوک ولم کن بزار برم
جونگکوک: نه دیگه نمیخوام ولت کنم
آرین: جونگکوک چته قبلا اینطوری نبودی قبلا......
پرید وسط حرفم.....
جونگکوک: قبلا من یه محافظ بودم ولی الان نیستم
آرین: مگه خودت نمیگفتی من برات فقط وظیفه هستم پس الان چرا.....
دوباره پرید وسط حرفم...
جونگکوک: قبلا میترسیدم....
آرین: و الان؟
جونگکوک: و الان چیز هایی رو قبول کردم که قبلا ازش میترسیدم......
آرین:.....
سکوت کردم چون هیچی واسه گفتن نداشتم
جونگکوک: من.... دوست....
نارا: بانوی من میتونم بیام داخل..
وایییی واقعا که نارا آخرش به دست خودم میمیری
آخه الان وقت اومدن بود هاا
آرین: ن... نه نارا فعلا کار دارم ن.. نیا
جونگکوک داشت با نیشخند نگام میکرد
نارا: چیکار دارین بانوی من کمک میخواین
آخ نارااا میکشمت حالا چی بگم بهش
آرین: نارا ل.. لباس تنم نیست برو دیگه
نارا: باشه بانوی من کاری داشتین خبر کنین
آرین: باشه برو
جونگکوک: که لباس تنت نیستا
آرین: جونگکوک بسه دیگه ولم کن
جونگکوک: اگه نکنم چی؟
آرین: باهات قهر میکنم
جونگکوک: باشه...
بلندم کرد و گذاشتم رو تخت
خودش بلند شد و...
جونگکوک: من رفتم پرنسس
و از در رفت بیرون........
ادامه دارد........
[ویو آرین]
جونگکوک: پرنسس نمیخوای بیدار شی
آرین: چی؟ چیشده؟
چشمام رو کامل باز کردم
تو اتاقم بودم جونگکوک هم
کنارم رو تخت دراز کشیده بود
از پنجره به بیرون نگاه کردم تقریبا شب بود
رو کردم به جونگکوک
آرین: کی رسیدیم؟ چرا بیدارم نکردی؟ و... چرا اینجا خوابیدی؟!
جونگکوک: خب خیلی وقته رسیدیم عین بچه ها خواب بودی منم بیدارت نکردم و.... اینجام چون... نمیدونم
با یاد آوری چیزی جیغ بلندییی کشیدم
جونگکوک: یا خدا چیشد؟
آرین: وایسا، وایسا از باغ که برگشتیم من تو بغل تو بودم درسته؟
جونگکوک: آره
آرین: بعد داخل بغل تو خوابم برد درسته؟
جونگکوک: آره
آرین: بعد تو منو همون جوری آوردی داخل قصر جلوی صدتا ندیمه گارد درستههه؟
جونگکوک: آره
هولش دادم که پرت شد رو تخت رو شکمش نشستم و به سینه اش ضربه زدم
آرین: تو چیکار کردی جونگکوک آبروم رفت هیچ فکر کردی ممکن بود پدرت مارو ببینه ها..
آبروم رفت هیچ میدونی اون ندیمه ها چی فکر میکنن
جونگکوک داشت آروم نگاهم میکرد
آرین: چرا انقدر آرومی هاا هیچ میدونی چه گندی زدی
جونگکوک: راحتی پرنسس کوچولو
به پایین نگاه کردم
وایی خاک تو سرم من چرا اینجا نشستم
خواستم بلند شم ولی کمرم رو گرفت و تو همون حالت
بلند شد و نشست رو تخت الان رو شکمش نبودم رو پاش بودم
جونگکوک: کجا فرار میکنی کوچولو؟
آرین: جونگکوک ولم کن بزار برم
جونگکوک: نه دیگه نمیخوام ولت کنم
آرین: جونگکوک چته قبلا اینطوری نبودی قبلا......
پرید وسط حرفم.....
جونگکوک: قبلا من یه محافظ بودم ولی الان نیستم
آرین: مگه خودت نمیگفتی من برات فقط وظیفه هستم پس الان چرا.....
دوباره پرید وسط حرفم...
جونگکوک: قبلا میترسیدم....
آرین: و الان؟
جونگکوک: و الان چیز هایی رو قبول کردم که قبلا ازش میترسیدم......
آرین:.....
سکوت کردم چون هیچی واسه گفتن نداشتم
جونگکوک: من.... دوست....
نارا: بانوی من میتونم بیام داخل..
وایییی واقعا که نارا آخرش به دست خودم میمیری
آخه الان وقت اومدن بود هاا
آرین: ن... نه نارا فعلا کار دارم ن.. نیا
جونگکوک داشت با نیشخند نگام میکرد
نارا: چیکار دارین بانوی من کمک میخواین
آخ نارااا میکشمت حالا چی بگم بهش
آرین: نارا ل.. لباس تنم نیست برو دیگه
نارا: باشه بانوی من کاری داشتین خبر کنین
آرین: باشه برو
جونگکوک: که لباس تنت نیستا
آرین: جونگکوک بسه دیگه ولم کن
جونگکوک: اگه نکنم چی؟
آرین: باهات قهر میکنم
جونگکوک: باشه...
بلندم کرد و گذاشتم رو تخت
خودش بلند شد و...
جونگکوک: من رفتم پرنسس
و از در رفت بیرون........
ادامه دارد........
- ۲۵۶
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط