{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PART24

PART24

[ویو جونگکوک]

دارم چیکار میکنم؟

خیلی دارم به آرین نزدیک میشم..

این اشتباه

هست؟

واقعا اینکه من اون رو دوست دارم اشتباه هست؟

امشب قصر خیلی ساکته

پس....

رفتم پشت بام قصر اینجا واقعا آرامش بخشه

داشتم به پایین نگاه میکردم

آرین؟!

اون اینجا چیکار میکنه؟!

تقریبا از نیمه شب گذشته پس چرا داره میره باغ پشتی قصر؟

چخبره؟

[ویو آرین]

بعد رفتن جونگکوک

چند دقیقه به دیوار رو به روم زول زدم

هضم اون همه اتفاق تو یه روز واقعا سخت بود

نمیدونم قراره چی بشه

با یادآوری چیزی از روی تخت بلند شدم

به سمت میزِ داخل اتاقم رفتم

کاغذ؟ هنوز اونجا بود خیالم راحت شد

به سمت کمد رفتم لباس مبدل پوشیدم

این وقت شب هیچکس حق نداشت از

اقامتگاه خودش بیرون بیاد

پس منم یه کیف برداشتم اون کاغذ به همراه چند سلاح کوچک برداشتم و داخل کیف گذاشتم

آروم از پنجره بیرون پریدم

کلاه لباسم رو سر کردم و به سمت باغ پشتی قصر حرکت
کردم

ترس؟ راستش آره خیلی میترسیدم

ولی باید بفهمم چرا مامان مرده داخل این قصر چخبره

و آیا من واقعا برای مذاکرات فرستاده شدم

..........

تقریبا رسیده بودم

ایستادم

آرین: کسی هست؟

یهو از پشت سرم صدای دست زدن اومد

با تردید برگشتم همون بود همون مردنقاب دار

مرد نقاب دار: آفرین پرنسس یا بهتر بگم.....

یهو نقابش رو برداشت...

کایرز: خواهر جون (پوزخند)

آرین: ک....کایرز؟!

با قدم های آهسته نزدیکم شد

دستش رو رویه گونه ام کشید

کایرز: تعجب کردی آرین کوچولو(پوزخند)

هولش دادم و با صدای نسبتاً بلند غریدم

آرین: گمشو عوضی بهم دست نزن

ازم فاصله گرفت و چند قدم به عقب رفت

کایرز: اومدی حقیقت رو بفهمی آرین؟

آرین: مادرم چطور مرده و تو... چرا اینجایی؟

کایرز: خب... داستان از این قراره که بیست سال قبل دختری

به زیبایی ماه متولد میشه.... دختر امپراتور زیبایی خیره کننده

داشت ولی آیا واقعا دختر امپراتور بود؟ هه نه اون دختر

امپراتور نبود، زن امپراتور چین ملکه ای زیبا و با وقار بود

ولی اون بچه دار نمیشد، پیش هزار طبیب و درمانگر رفت

اما علاجی پیدا نکرد، امپراتور که از این موضوع خیلی

خشمگین میشه و دستور میده ملکه رو به دار ببندن

روزها گذشت و ملکه هنوز به دار بسته بود

بالاخره روز موعود رسید قرار بود سر ملکه رو بزنن

امپراتور شمشیر به دست گرفت

همین که خواست سر ملکه رو از بدنش جدا کنه

ملکه غرید: ن... نه نکن لطفا من باردار هستم

با حرف ملکه دهن همه مردم باز شد

گویا هیچکس انتظار همچین حرفی رو نداشت

و حتی ملکه هم انتظار نداشت همچنین حرفی بزند

ادامه دارد......
دیدگاه ها (۰)

بانوی زیبا فالوشه لطفا @xoxo_lili

✨you are my past ✨part4[ویو آرورا]الیزابت: آرورا یکم استراحت...

PART23[ویو آرین] جونگکوک: پرنسس نمیخوای بیدار شیآرین: چی؟ چی...

✨you are my past✨part 3[ویو آرورا] آرورا: چرا چرت میگی کدوم ...

PART13[ویو جونگکوک]امپراطور منو به اتاق جنگ قصر صدا کرد.روی ...

PART3[نیمه شب ویو آرین] به سمت کره حرکت کرده بودیم، همچی عاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط