✨you are my past✨
✨you are my past✨
part 3
[ویو آرورا]
آرورا: چرا چرت میگی کدوم عشق؟
اومد نزدیکم و با شیطنت کنار گوشم زمزمه کرد
الیزابت: کیم تهیونگ...
حرکتی کردم که بگیرمش ولی فرار کرد
آرورا: الی میکشمت اون عشق من نیست
ایستاد و خودشو رو مبل پرت کرد
و دوباره همون قیافه جدی رو به خودش گرفت
الیزابت: آرورا چرا نمیخوای قبول کنی؟
آروم کنارش نشستم دراز کشیدم و سرم رو رو پاش گذاشتم
آرورا: نمیدونم میترسم الی میترسم
آروم سرم رو نوازش میکرد
الیزابت: اشکالی نداره همچی درست میشه
آرورا: الی باید چیکار کنم؟
الیزابت: نمیدونم ولی با هم درستش میکنیم
آرورا: مرسی که هستی
الیزابت: خب وسایل هاتو جمع کردی؟
آرورا: آر.... وای وسایلام هنوز جمعشون نکردم
سریع بلند شدم و به سمت در رفتم
آرورا: الی نیم ساعت دیگه بیا دنبالم
و از در خارج شدم سوار ماشینم شدم
...................
رسیدم خونه....
آرورا: ساین ساین ساینننننن
ساین: بله، بله خانم
آرورا: ساین زود باش لباسام وسایل هام رو جمع کن زود
ساین: چشم خانم، چشم
آرورا: مال خودتم جمع کن باشه
.................
ساعت 11:30 بود و منم باید ساعت 12:00 فرودگاه میبودم
بالاخره الیزابت اومد...
آرورا: وایی الی کجایی تو میدونی از کی منتظرت هستیم
الیزابت: خب منم وسایل هامو جمع کردم، ببینم ساین هم میاد
آرورا: آره ساین هم باهامون میاد
ساین: سلام الیزابت خانم
الیزابت: سلام ساین، خب سوار شین دیگه
آرورا: باشه باشه
و ما سوار ماشین شدیم
از پنجره ماشین داشتم به بیرون نگاه میکردم
شاید آخرین باری باشه که اینجا رو میبینم
............
با رسیدنمون به فرودگاه ماشین ایستاد
و ما پیاده شدیم
کلی خبرنگار دورم جمع شدن
بادیگارد ها سعی داشتن دورشون کنن ولی مگه ممکن بود
خیلی زیاد بودن
.......
بالاخره بعد کلی سوال و جواب از دست خبرنگار ها خلاص شدیم
وارد جت شخصیم شدیم
و حرکت کردیم
داشتم پا به مسیری متفاوت میذاشتم
مسیری که دیگه راه برگشتی نداشت
ادامه دارد...........
(اگه بد شد متاشفم هیچ ایده ای نداشتم)
part 3
[ویو آرورا]
آرورا: چرا چرت میگی کدوم عشق؟
اومد نزدیکم و با شیطنت کنار گوشم زمزمه کرد
الیزابت: کیم تهیونگ...
حرکتی کردم که بگیرمش ولی فرار کرد
آرورا: الی میکشمت اون عشق من نیست
ایستاد و خودشو رو مبل پرت کرد
و دوباره همون قیافه جدی رو به خودش گرفت
الیزابت: آرورا چرا نمیخوای قبول کنی؟
آروم کنارش نشستم دراز کشیدم و سرم رو رو پاش گذاشتم
آرورا: نمیدونم میترسم الی میترسم
آروم سرم رو نوازش میکرد
الیزابت: اشکالی نداره همچی درست میشه
آرورا: الی باید چیکار کنم؟
الیزابت: نمیدونم ولی با هم درستش میکنیم
آرورا: مرسی که هستی
الیزابت: خب وسایل هاتو جمع کردی؟
آرورا: آر.... وای وسایلام هنوز جمعشون نکردم
سریع بلند شدم و به سمت در رفتم
آرورا: الی نیم ساعت دیگه بیا دنبالم
و از در خارج شدم سوار ماشینم شدم
...................
رسیدم خونه....
آرورا: ساین ساین ساینننننن
ساین: بله، بله خانم
آرورا: ساین زود باش لباسام وسایل هام رو جمع کن زود
ساین: چشم خانم، چشم
آرورا: مال خودتم جمع کن باشه
.................
ساعت 11:30 بود و منم باید ساعت 12:00 فرودگاه میبودم
بالاخره الیزابت اومد...
آرورا: وایی الی کجایی تو میدونی از کی منتظرت هستیم
الیزابت: خب منم وسایل هامو جمع کردم، ببینم ساین هم میاد
آرورا: آره ساین هم باهامون میاد
ساین: سلام الیزابت خانم
الیزابت: سلام ساین، خب سوار شین دیگه
آرورا: باشه باشه
و ما سوار ماشین شدیم
از پنجره ماشین داشتم به بیرون نگاه میکردم
شاید آخرین باری باشه که اینجا رو میبینم
............
با رسیدنمون به فرودگاه ماشین ایستاد
و ما پیاده شدیم
کلی خبرنگار دورم جمع شدن
بادیگارد ها سعی داشتن دورشون کنن ولی مگه ممکن بود
خیلی زیاد بودن
.......
بالاخره بعد کلی سوال و جواب از دست خبرنگار ها خلاص شدیم
وارد جت شخصیم شدیم
و حرکت کردیم
داشتم پا به مسیری متفاوت میذاشتم
مسیری که دیگه راه برگشتی نداشت
ادامه دارد...........
(اگه بد شد متاشفم هیچ ایده ای نداشتم)
- ۴۰۸
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط