{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوای فنوت

اوای فنوت
part =۲۶

(یک ماه بعد از تبعید بیانکا)

زندگی توی قصر مدیچی مثل یه رویای شیرین شده بود. ایزابل و تهیونگ هر روز صبح باهم صبحانه می‌خوردند، بعدازظهرها توی باغ قدم می‌زدند، شب‌ها کنار شومینه می‌نشستند و از آینده حرف می‌زدند.

روز اول - پیک نیک توی باغ غربی

ایزابل سبد پیک نیک آماده کرده بود: نان، پنیر، انگور، و یه بطری شراب قرمز. تهیونگ هم زیر یه درخت بلوط بزرگ، یه پتو پهن کرده بود.

ایزابل دراز کشید روی پتو و به آسمون نگاه کرد. "آسمون ایتالیا با فرانسه فرق داره."

تهیونگ کنارش دراز کشید: "چطور؟"

"آسمون فرانسه همیشه ابریه. مثل اینکه همیشه داره گریه می‌کنه. ولی اینجا... آفتابی و گرمه. انگار داره لبخند می‌زنه."

تهیونگ برگشت به سمتش و دستش رو گذاشت روی صورتش: "مثل تو."

ایزابل خندید و صورتش رو برگردوند: "چاپلوس!"

"چاپلوسی نیست. حقیقته."

همون موقع، سوفیا از دور اومد با یه سینی نوشیدنی. داد زد: "ببخشید مزاحمتون شدم! فقط گفتم شربت سرد بیارم!"

ایزابل بلند شد و رفت سمتش: "تو هم بیا بشین."

سوفیا با خجالت نشست. سه تایی زیر درخت نشسته بودن و از زندگی لذت می‌بردند. هیچکس فکر نمی‌کرد که این آخرین پیک نیکشون باشه.

روز دوم - آشپزی توی آشپزخانه قصر

ایزابل تصمیم گرفت خودش برای تهیونگ شام درست کنه. رفت توی آشپزخانه، پیشوندهاش رو بست، و شروع کرد به غذا پختن.

اما راستش، ایزابل هیچی از آشپزی نمی‌دونست. نمک رو با شکر قاطی کرد، غذا رو سوزوند، تخم‌مرغ رو با پوست توی قابلمه انداخت.

تهیونگ که از پشت در نگاه می‌کرد، خنده‌اش گرفته بود. رفت توی آشپزخانه و گفت: "ملکه جان، بیا من کمکت کنم."

ایزابل با صورت آردی برگشت: "نه! خودم می‌خوام انجامش بدم!"

تهیونگ رفت پشت سرش، دستاش رو گذاشت روی دستای ایزابل و گفت: "بذار باهم انجامش بدیم."

و باهم غذا پختند. غذا سوخت، شور شد، آبکی شد، ولی وقتی سر میز نشستند و لقمه اول رو برداشتند، تهیونگ گفت: "بهترین غذای عمرم بود."

ایزابل خندید: "داری دروغ می‌گی!"

"آره. ولی به عشق تو، همه چی خوشمزه‌ست."

روز سوم - شب مهتابی توی بالکن

ایزابل و تهیونگ توی بالکن اتاقشون ایستاده بودن. ماه کامل بود، ستاره‌ها می‌درخشیدند، باد ملایمی می‌وزید.

تهیونگ گفت: "ایزابل... من می‌خوام بهت یه چیزی بگم."

"بگو."

"من... قبل از تو، هیچوقت نمی‌دونستم عشق یعنی چی. فکر می‌کردم عشق همون ازدواج اجباری، همون مسئولیت، همون بچه دار شدنه. ولی تو... تو به من یاد دادی که عشق یعنی نفس کشیدن. یعنی بیدار شدن صبح با یه لبخند. یعنی خوابیدن شب با یه قلب آروم."

ایزابل اشک توی چشماش جمع شد: "تهیونگ... منم..."

تهیونگ حرفش رو قطع کرد: "بذار تموم کنم. می‌خوام بدون که تا آخرین نفس، مال توام. هیچ چیز، هیچ کس، هیچ بلایی نمی‌تونه منو از تو جدا کنه."

ایزابل دیگه نتونست جلوی گریه خودش رو بگیره. پرید توی بغل تهیونگ و هر دو گریه کردند.

همین موقع، یه چیزی توی تاریکی حرکت کرد. یه سایه. یه نفر داشت از پشت درختا نگاه می‌کرد. برادر دومینیک.

دستش توی جیباش بود. چیزی توی دستش می‌درخشید. یه سرنگ کوچک. پر از سم.

لبخند زد و زیر لب گفت: "لذت ببرید از این لحظات... چون دیگه تکرار نمی‌شه..."

---

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

اوای فنوت.part =۲۷(سه روز بعد از اون شب مهتابی)قصر مدیچی توی...

https://wisgoon.com/asas.wبهترین فیک نویسه دنیا 🥹🛐🛐فقط نگاه ...

اوای فنوتpart =۲۵(دو هفته بعد از تبعید بیانکا)قصر مدیچی بالا...

The Secret of Love in the Dark Shadowpart =۱۲سول‌گی: (با لرز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط