اوای فنوت
اوای فنوت
Part =۲۴
(سه روز بعد، تالار بزرگ قصر - صبح)
همه جمع بودند. وزیرا، نجیبزادهها، سربازا، خدمتکارا. تهیونگ روی تخت نشسته بود، ایزابل کنارش. صورتش آروم بود ولی دلش تند میزد.
بیانکا با یه لباس سبز زمردی اومد وسط تالار. یه پاکت توی دستش بود.
"علیاحضرت، من باید چیزی رو بهتون نشون بدم. چیزی که چند روزه توی اتاق ملکه پیدا کردم."
همه نگاهها به ایزابل دوخت. ایزابل رنگ پرید. سوفیا که گوشه سالن ایستاده بود، نفسش بند اومد.
تهیونگ با خونسردی گفت: "چیه اون چیز؟"
بیانکا نامه رو باز کرد و بلند خوند:
"پدر جان، من دارم اسرار ایتالیا رو برات میفرستم. برنامههای جنگی، نقشه قصر، ضعفهای تهیونگ. فقط صبر کن تا اعتمادش رو کامل جلب کنم. بعد خود ایتالیا میشه مال ما. - دخترت، ایزابل"
تالار به هم ریخت. وزیرا فریاد زدن: "خیانت! جاسوسی!" سربازا دست به شمشیر شدن. بعضی از نجیبزادهها به ایزابل نگاه میکردن انگار یه مار سمی بود.
ایزابل بلند شد: "این دروغه! من همچین نامهای ننوشتم!"
بیانکا جلو اومد: "پس چطور توی اتاق تو پیدا شد؟ شاید خط خودته؟ بیا مقایسه کنیم."
همه منتظر بودن. تهیونگ نامه رو گرفت. نگاه کرد. بعد نگاه به ایزابل.
ایزابل اشک توی چشماش داشت: "تهیونگ... به من اعتماد نداری؟"
تهیونگ بلند شد. همه ساکت شدن.
"این نامه جعلی است."
بیانکا پرید: "چطور مطمئنی؟"
تهیونگ نامه رو مچاله کرد و انداخت زمین: "چون ایزابل هر شبی کنار من میخوابه. هیچ فرصتی برای نوشتن همچین نامهای نداره. دوم اینکه، خط این نامه شبیه خط اونه ولی یه جا اشتباه داره. ایزابل همیشه حرف «گ» رو با یه انحنای خاص مینویسه. اینجا درست نوشته نشده. سوم اینکه..."
تهیونگ رفت سمت بیانکا. نزدیکش ایستاد.
"سوم اینکه، من خودم دیشب رفتم توی برج شرقی و اون پاکت قرمز رو دیدم. نامه پدر ایزابل به تو. میدونی یعنی چی؟ یعنی تو با پادشاه فرانسه تبانی کردی تا ایزابل رو از بین ببری."
بیانکا عقب رفت. صورتش سفید شد. "این... این دروغه! من همچین کاری نکردم!"
تهیونگ دستور داد: "برج شرقی رو بگردید. همه چی رو بیارید اینجا."
سربازا رفتند. چند دقیقه بعد برگشتن با کلی نامه و مدارک. وسطش، اون پاکت قرمز معروف.
تهیونگ نامه پدر ایزابل رو بلند خوند. همه شنیدن که پادشاه فرانسه به بیانکا گفته بود ایزابل رو تبعید کنه.
تالار دوباره به هم ریخت. این بار همه به بیانکا نگاه میکردن.
بیانکا داد زد: "این دامه! یکی اینا رو گذاشته اونجا!"
تهیونگ سرد گفت: "دستگیرش کنید."
سربازا بیانکا رو گرفتن. بیانکا فریاد میزد: "تهیونگ! تو روزی پشیمون میشی! من برگردم!"
بیانکا رو بردند زیرزمین. ایزابل ایستاده بود، اشک توی چشماش، نمیدونست چی بگه.
همه رفتند. فقط تهیونگ و ایزابل موندن توی تالار.
ایزابل گفت: "تو... تو میدونستی؟ از اول؟"
تهیونگ دستش رو گرفت: "میدونستم که بیانکا نقشه داره. میدونستم که تو بیگناهی. فقط منتظر بودم تا خودش رو لو بده."
"چرا به من نگفتی؟"
"چون میخواستم خودت قوی بشی. تو ثابت کردی که میتونی بدون من هم بجنگی. ولی بدون که همیشه پشتتم."
ایزابل بغلش کرد و گریه کرد. گریه شادی.
سوفیا از پشت ستون بیرون اومد و گفت: "آفرین علیاحضرت. من واقعاً تحت تأثیر هوش و صبر شما قرار گرفتم."
تهیونگ نگاهش کرد: "تو هم نقش خوبی بازی کردی سوفیا. بدون تو این اتفاق نمیافتاد."
ایزابل سرش رو بلند کرد: "حالا بیانکا چی میشه؟"
تهیونگ گفت: "محاکمه میشه. اگه گناهش ثابت بشه، اعدام."
ایزابل فکر کرد. بعد گفت: "نه. نکشش. تبعیدش کن. بذار دور از اینجا، توی یه دهکده دور زندگی کنه. رنج کشیدن از مرگ بدتره."
تهیونگ قبول کرد. بیانکا تبعید شد. برادر دومینیک هم فرار کرد، کسی ندید کجا رفت.
---
اون شب، اتاق ایزابل
ایزابل و تهیونگ کنار پنجره نشسته بودن. ماه میدرخشید.
ایزابل گفت: "میترسم بازم یکی بیاد نقشه بکشه."
تهیونگ دستش رو فشار داد: "هرکی بیاد، میدونم چطور جلوش بگیرم. فقط تو به من اعتماد کن."
ایزابل بهش نگاه کرد: "همیشه."
و اون شب، برای اولین بار بعد از ماهها، با آرامش خوابیدند. ولی توی تاریکی، یه نفر از دور قصر نگاه میکرد. برادر دومینیک با چشمانی سنگی. داشت نقشه جدید میکشید...
---
ادامه دارد.....
شرطا نرسیده بود ولی گزاشتم
ولی خواهشا حمایت کنید🥺
یه کامنت یه لایک رو بزن چیزی نمیشه باور کن
بنظرتون اهنگ بزارم مثل اینا یا نه؟
Part =۲۴
(سه روز بعد، تالار بزرگ قصر - صبح)
همه جمع بودند. وزیرا، نجیبزادهها، سربازا، خدمتکارا. تهیونگ روی تخت نشسته بود، ایزابل کنارش. صورتش آروم بود ولی دلش تند میزد.
بیانکا با یه لباس سبز زمردی اومد وسط تالار. یه پاکت توی دستش بود.
"علیاحضرت، من باید چیزی رو بهتون نشون بدم. چیزی که چند روزه توی اتاق ملکه پیدا کردم."
همه نگاهها به ایزابل دوخت. ایزابل رنگ پرید. سوفیا که گوشه سالن ایستاده بود، نفسش بند اومد.
تهیونگ با خونسردی گفت: "چیه اون چیز؟"
بیانکا نامه رو باز کرد و بلند خوند:
"پدر جان، من دارم اسرار ایتالیا رو برات میفرستم. برنامههای جنگی، نقشه قصر، ضعفهای تهیونگ. فقط صبر کن تا اعتمادش رو کامل جلب کنم. بعد خود ایتالیا میشه مال ما. - دخترت، ایزابل"
تالار به هم ریخت. وزیرا فریاد زدن: "خیانت! جاسوسی!" سربازا دست به شمشیر شدن. بعضی از نجیبزادهها به ایزابل نگاه میکردن انگار یه مار سمی بود.
ایزابل بلند شد: "این دروغه! من همچین نامهای ننوشتم!"
بیانکا جلو اومد: "پس چطور توی اتاق تو پیدا شد؟ شاید خط خودته؟ بیا مقایسه کنیم."
همه منتظر بودن. تهیونگ نامه رو گرفت. نگاه کرد. بعد نگاه به ایزابل.
ایزابل اشک توی چشماش داشت: "تهیونگ... به من اعتماد نداری؟"
تهیونگ بلند شد. همه ساکت شدن.
"این نامه جعلی است."
بیانکا پرید: "چطور مطمئنی؟"
تهیونگ نامه رو مچاله کرد و انداخت زمین: "چون ایزابل هر شبی کنار من میخوابه. هیچ فرصتی برای نوشتن همچین نامهای نداره. دوم اینکه، خط این نامه شبیه خط اونه ولی یه جا اشتباه داره. ایزابل همیشه حرف «گ» رو با یه انحنای خاص مینویسه. اینجا درست نوشته نشده. سوم اینکه..."
تهیونگ رفت سمت بیانکا. نزدیکش ایستاد.
"سوم اینکه، من خودم دیشب رفتم توی برج شرقی و اون پاکت قرمز رو دیدم. نامه پدر ایزابل به تو. میدونی یعنی چی؟ یعنی تو با پادشاه فرانسه تبانی کردی تا ایزابل رو از بین ببری."
بیانکا عقب رفت. صورتش سفید شد. "این... این دروغه! من همچین کاری نکردم!"
تهیونگ دستور داد: "برج شرقی رو بگردید. همه چی رو بیارید اینجا."
سربازا رفتند. چند دقیقه بعد برگشتن با کلی نامه و مدارک. وسطش، اون پاکت قرمز معروف.
تهیونگ نامه پدر ایزابل رو بلند خوند. همه شنیدن که پادشاه فرانسه به بیانکا گفته بود ایزابل رو تبعید کنه.
تالار دوباره به هم ریخت. این بار همه به بیانکا نگاه میکردن.
بیانکا داد زد: "این دامه! یکی اینا رو گذاشته اونجا!"
تهیونگ سرد گفت: "دستگیرش کنید."
سربازا بیانکا رو گرفتن. بیانکا فریاد میزد: "تهیونگ! تو روزی پشیمون میشی! من برگردم!"
بیانکا رو بردند زیرزمین. ایزابل ایستاده بود، اشک توی چشماش، نمیدونست چی بگه.
همه رفتند. فقط تهیونگ و ایزابل موندن توی تالار.
ایزابل گفت: "تو... تو میدونستی؟ از اول؟"
تهیونگ دستش رو گرفت: "میدونستم که بیانکا نقشه داره. میدونستم که تو بیگناهی. فقط منتظر بودم تا خودش رو لو بده."
"چرا به من نگفتی؟"
"چون میخواستم خودت قوی بشی. تو ثابت کردی که میتونی بدون من هم بجنگی. ولی بدون که همیشه پشتتم."
ایزابل بغلش کرد و گریه کرد. گریه شادی.
سوفیا از پشت ستون بیرون اومد و گفت: "آفرین علیاحضرت. من واقعاً تحت تأثیر هوش و صبر شما قرار گرفتم."
تهیونگ نگاهش کرد: "تو هم نقش خوبی بازی کردی سوفیا. بدون تو این اتفاق نمیافتاد."
ایزابل سرش رو بلند کرد: "حالا بیانکا چی میشه؟"
تهیونگ گفت: "محاکمه میشه. اگه گناهش ثابت بشه، اعدام."
ایزابل فکر کرد. بعد گفت: "نه. نکشش. تبعیدش کن. بذار دور از اینجا، توی یه دهکده دور زندگی کنه. رنج کشیدن از مرگ بدتره."
تهیونگ قبول کرد. بیانکا تبعید شد. برادر دومینیک هم فرار کرد، کسی ندید کجا رفت.
---
اون شب، اتاق ایزابل
ایزابل و تهیونگ کنار پنجره نشسته بودن. ماه میدرخشید.
ایزابل گفت: "میترسم بازم یکی بیاد نقشه بکشه."
تهیونگ دستش رو فشار داد: "هرکی بیاد، میدونم چطور جلوش بگیرم. فقط تو به من اعتماد کن."
ایزابل بهش نگاه کرد: "همیشه."
و اون شب، برای اولین بار بعد از ماهها، با آرامش خوابیدند. ولی توی تاریکی، یه نفر از دور قصر نگاه میکرد. برادر دومینیک با چشمانی سنگی. داشت نقشه جدید میکشید...
---
ادامه دارد.....
شرطا نرسیده بود ولی گزاشتم
ولی خواهشا حمایت کنید🥺
یه کامنت یه لایک رو بزن چیزی نمیشه باور کن
بنظرتون اهنگ بزارم مثل اینا یا نه؟
- ۳.۸k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط