PART 11
PART 11
[ویو آرین]
اون نگاهش یه جوری بود…
نه مثل قبل سرد و بیاحساس… نه مثل وقتی که فقط وظیفه داشت.
یه چیزی بینش بود که نمیتونستم درست بفهمم.
آرین: چرا اینجوری نگام میکنی؟
جونگکوک خیلی راحت نگاهش رو ازم گرفت.
جونگکوک: نگاه خاصی نیست.
آرین: دروغ میگی.
جونگکوک: من دروغ نمیگم.
آرین: آره… همش همینو میگی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعدش بدون اینکه ادامه بده، رفت.
همین!
بازم رفت!
---
[ویو آرین]
یه کم حرصم گرفته بود.
آرین: این پسره واقعا غیرقابل تحمله…
نارا: بانوی من… با کی حرف میزدین؟
آرین: با هیچکس.
ولی ته دلم… یه چیز دیگه بود.
انگار از اینکه اون رفت، یه کم ناراحت شدم.
---
[ویو دوهی، خودم]
اون طرف قصر، جونگکوک تنها وایساده بود.
نگاهش به زمین بود… ولی ذهنش جای دیگه.
---
[ویو جونگکوک]
چرا وقتی میبینمش، اینجوری میشم؟
چرا وقتی با بقیه میخنده، اعصابم خورد میشه؟
نگاهم رو بستم…
بعد دوباره باز کردم.
جونگکوک (با خودش): این فقط وظیفهست…
مکث…
ولی یه صدای کوچیک توی ذهنم خندید.
«واقعاً فقط وظیفهست؟»
ساکت شدم.
نگاهم رفت سمت جایی که آرین بود.
دوباره داشت حرف میزد… میخندید.
دستهام ناخودآگاه مشت شد.
جونگکوک (با خودش): چرا انقدر نزدیکش میشن…
یه نفس سنگین کشیدم.
بعد خیلی آروم زیر لب گفتم:
جونگکوک: اعصابم رو خورد میکنه…
مکث…
بعدش خیلی کوتاه، یه لبخند خیلی محو اومد روی صورتم.
خودمم متوجهش نشدم.
---
[ویو آرین]
همون لحظه برگشتم…
باز هم حس کردم نگام میکنه.
این بار نگاهش رو دزدید.
آرین: هه… باز چی تو سرت داری آقای محافظ؟
ولی جواب نداد…
فقط رفت.
و این بار…
یه چیزی توی دلم گفت:
این بازی هنوز تازه شروع شده.
---
ادامه دارد…
[ویو آرین]
اون نگاهش یه جوری بود…
نه مثل قبل سرد و بیاحساس… نه مثل وقتی که فقط وظیفه داشت.
یه چیزی بینش بود که نمیتونستم درست بفهمم.
آرین: چرا اینجوری نگام میکنی؟
جونگکوک خیلی راحت نگاهش رو ازم گرفت.
جونگکوک: نگاه خاصی نیست.
آرین: دروغ میگی.
جونگکوک: من دروغ نمیگم.
آرین: آره… همش همینو میگی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعدش بدون اینکه ادامه بده، رفت.
همین!
بازم رفت!
---
[ویو آرین]
یه کم حرصم گرفته بود.
آرین: این پسره واقعا غیرقابل تحمله…
نارا: بانوی من… با کی حرف میزدین؟
آرین: با هیچکس.
ولی ته دلم… یه چیز دیگه بود.
انگار از اینکه اون رفت، یه کم ناراحت شدم.
---
[ویو دوهی، خودم]
اون طرف قصر، جونگکوک تنها وایساده بود.
نگاهش به زمین بود… ولی ذهنش جای دیگه.
---
[ویو جونگکوک]
چرا وقتی میبینمش، اینجوری میشم؟
چرا وقتی با بقیه میخنده، اعصابم خورد میشه؟
نگاهم رو بستم…
بعد دوباره باز کردم.
جونگکوک (با خودش): این فقط وظیفهست…
مکث…
ولی یه صدای کوچیک توی ذهنم خندید.
«واقعاً فقط وظیفهست؟»
ساکت شدم.
نگاهم رفت سمت جایی که آرین بود.
دوباره داشت حرف میزد… میخندید.
دستهام ناخودآگاه مشت شد.
جونگکوک (با خودش): چرا انقدر نزدیکش میشن…
یه نفس سنگین کشیدم.
بعد خیلی آروم زیر لب گفتم:
جونگکوک: اعصابم رو خورد میکنه…
مکث…
بعدش خیلی کوتاه، یه لبخند خیلی محو اومد روی صورتم.
خودمم متوجهش نشدم.
---
[ویو آرین]
همون لحظه برگشتم…
باز هم حس کردم نگام میکنه.
این بار نگاهش رو دزدید.
آرین: هه… باز چی تو سرت داری آقای محافظ؟
ولی جواب نداد…
فقط رفت.
و این بار…
یه چیزی توی دلم گفت:
این بازی هنوز تازه شروع شده.
---
ادامه دارد…
- ۲۴۸
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط