{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...

p_9

ا.ت ویو
یه قدم عقب رفتم و خوردم به کمد سر تا سری....اما باز امد نزدیک تر بدن لختش باعث می‌شد بیشتر بترسم...یا خدا چیکار میخواد بکنه؟

تهیونگ تو میلی متری صورت ا.ت قرار گرفت و دستاشو دور کمر ا.ت گذاشت
ته: میخوام یکاری کنم که تا ده روز نهار نخوری تیتیش مامانی
یهو...لبشو به دهن گرفت و مک زد جوری که ا.ت جیغ تو گلویی کشید اما تهیونگ باز یه مک محکم تر زد و جدا شد
ته: به نظرت مامان بابا ۶ روز دیگه وقتی میان با این لجبازیات تو رو چطوری میبینن
ا‌.ت: کیم تهیونگ برو کنار ولم کنننننن
ته: عومممم چیه باز اون ترس امد سراغت؟از من اره باید بترسی....من یه بار محبت میکنم اگر عقل داشتی....(لبشو دوباره بوسید که ا.ت هینی کشید)ازش استفاده میکردی
خواست یه بار دیگه ا،تو ببوسه که ا.ت شروع به لرزیدن کرد....

تهیونگ ویو
اه باز این لرزش...چی میشه یبار کیفشو ببرم بدون اینکه این دختر اینجوری کنه؟یه هرزه کارش همینه مگه نه؟
تک خنده ای زدم و دستمو از دور کمرش کشیدم و کنار رفتم که رو زانوهاش افتاد
ته: امروز پاستا میخوام....بعد از ظهر جایی نمیری...جاییم نمیبرمت
ا.ت: ببخشید(اروم)
تهیونگ: بلند شو باید لباسمو تنم کنی

خلاصه همیشه همنجوری بود با دست پس میزدن و با پا پیش میکشن...هیچکس سر از کار اینا در نمی‌آورد حتی خودشونم فاز اینهمه آزار و سگ بودن و در عین حال دوست داشتن همو نمیفهمیدن

تهیونگ به ا.ت نگاه کرد که سعی می‌کرد بلند شه اما نمیتونست...آهی کشید و دستاشو گرفت و بلندش کرد و دنبال خودش به حال کشوند...ا.ت مظلومانه و بی مخالفت دنبالش میرفت و کنارش رو کاناپه نشست
ته: لباسمو برم کن....ا.ت دستشو دراز کرد و بی‌حرف به تمیزی لباسو تن تهیونگ کرد
بلند شد و شروع به آشپزی کرد حالا داشت یادش میومد که ۲۰ ثانیه مهربونی به معنی همیشه خوب بودن نیس
غذا یکم طول کشید ولی وقتی آماده شد ا.ت بی رقبت غذا رو جلو تهیونگ گذاشت و به اتاقش رفت و در رو قفل کرد تهیونگم بی هیچ ری‌اکت خاصی مشغول غذا شد

ویو سه ساعت بعد
تهیونگ ویو
چشمامو باز کردم...رو مبل خواب بودم لعنت بهش...

ته: ا.ت کجایی؟
صدایی نیومد
ته: ا.ت خونه‌ای؟
صدایی نبود....با تعجب بلند شد و خواست در اتاق ا،تو باز کنه اما قفل بود
گوشیشو در آورد و به هانا زنگ زد
هانا: بله؟
ته: ببینم ا.ت اونجاس؟با توعه؟
هانا: نه ا.ت گفت امروز هیچجا نمیاد....چیزی...
نذاشت حرفش تموم شه گوشی رو قطع کرد و اشتباهی شماره هانا رو پاک کرد
به طبقه بالا رفت و تو حموم و همه جا رو گشت اما کسی خونه نبود و به شمارش زنگ زد و صدا از داخل اتاق میومد

ته: ا.ت درو بار کن
اما صدایی نیومد گوشی دستش بوق میخورد اما قطع نمیشد
ته: فقط دعا کن کاری نکرده باشی
دستگیره رو به سمت باز کردن چرخوند و با ...

ا.ت تهش چه بلایی سر خودش اورده؟
🤫🤡۵۰❤️
دیدگاه ها (۳۳)

چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...

happy birthday my man

پیداش کردم

بیاید خاطرات لجند و فتیشاتون رو بگید

نام: قرارداد نفرتPart:⁴²چند ساعت از شروع مهمونی گذشته بود.سا...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁰عصر رو به پایان بود.همه توی سالن آپا...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁷بعد از شام، همه وسایل رو جمع کردن و ...

three hearts, one love

نام: قرارداد نفرتPart:34بعد از اینکه از خونه بیرون اومدن، ا/...

فیک تهیونگ (درخواستی)(پارت ۲)وقتی تولدشون رو یادت میره

پارت. ۳۱

پارت. ۲۸

نام: قرارداد نفرتPart:³¹بعد از ناهار، همه هنوز توی سالن نشست...

part 22

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط