{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

Part:⁴²

چند ساعت از شروع مهمونی گذشته بود.

سالن بزرگ آپارتمان حسابی شلوغ شده بود.

صدای موسیقی، خنده‌ی مهمونا و حرف زدن آدما همه‌جا پیچیده بود.

ناری و یورین کنار میز خوراکی‌ها وایساده بودن و هی دنبال چیزای خوشمزه می‌گشتن.

سوهیون با خنده گفت:

«شما دوتا اومدین مهمونی یا اومدین کل میز رو خالی کنین؟»

ناری در حالی که یه تیکه کیک برمی‌داشت گفت:

«هر دو.»

یورین خندید.

«من فقط دارم کیفیت غذاها رو چک می‌کنم.»

سوهیون سرش رو تکون داد.

«با ده بار تست کردن؟»

«کار سختیه دیگه.»

همه خندیدن.

اون طرف سالن، ا/ت کنار هانا وایساده بود.

ته‌وو هم چند قدم اون‌طرف‌تر با چند نفر حرف می‌زد.

هانا گفت:

«تا الان که خوب گذشته.»

ا/ت لبخند زد.

«آره. فقط یه کم شلوغه.»

ته‌وو نزدیکشون شد.

«خسته شدی؟»

ا/ت گفت:

«یه کم.»

ته‌وو یه لیوان برداشت.

«پس یه چیزی بخور، حالت بهتر میشه.»

ا/ت یه لیوان از روی میز برداشت.

«ممنون.»

هانا نگاهی به لیوان انداخت.

«این چیه؟»

ا/ت شونه بالا انداخت.

«نمی‌دونم. فکر کنم یه نوشیدنی معمولیه.»

هانا خواست چیزی بگه، اما همون لحظه یورین از اون طرف صداشون زد.

«هانا! بیا اینجا!»

هانا برگشت.

«الان میام.»

چند دقیقه بعد، ته‌وو دوباره کنار ا/ت ایستاد.

جونگکوک اون طرف سالن داشت با تهیونگ حرف می‌زد.

ته‌وو یه نگاه کوتاه به جونگکوک انداخت.

بعد با یه لبخند کج گفت:

«ا/ت، یه لحظه وایسا.»

ا/ت برگشت.

«چیه؟»

ته‌وو لیوانش رو یه کم کج کرد.

چند قطره روی آستین ا/ت ریخت.

ا/ت با تعجب به لباسش نگاه کرد.

«ته‌وو!»

ته‌وو سریع گفت:

«اوه، ببخشید.»

بعد دستش رو جلو آورد.

«صبر کن، پاکش می‌کنم.»

هانا سریع بینشون قرار گرفت.

«لازم نیست. خودم تمیزش می‌کنم.»

دستمالی برداشت و به ا/ت داد.

ته‌وو دستش رو عقب کشید.

«باشه.»

ولی یه لبخند ریز هنوز گوشه لبش بود.

هانا متوجه شد.

«عمداً بود؟»

ته‌وو شونه بالا انداخت.

«شاید.»

اون طرف سالن، جونگکوک کل صحنه رو دیده بود.

تهیونگ گفت:

«چیه؟»

جونگکوک نگاهش رو از ته‌وو گرفت.

«هیچی.»

تهیونگ خندید.

«باز شروع شد.»

جونگکوک اخم کرد.

«گفتم هیچی.»

چند دقیقه گذشت.

ا/ت هنوز همون نوشیدنی رو دستش داشت.

کم‌کم رفتارش عوض شد.

خنده‌هاش بیشتر شده بود.

وسط حرف‌ها یهو موضوع رو عوض می‌کرد.

هانا با تعجب نگاهش کرد.

«ا/ت، حالت خوبه؟»

ا/ت خندید.

«خیلی هم خوبم.»

«مطمئنی؟»

«من؟ همیشه اوکی‌ام.»

بعد بی‌دلیل زد زیر خنده.

هانا نگران نگاهش کرد.

«چرا می‌خندی؟»

ا/ت خیلی جدی گفت:

«نمی‌دونم.»

بعد دوباره خندید.

چند دقیقه بعد، موسیقی بلندتر شد.

چند نفر وسط سالن شروع کردن به رقصیدن.

ا/ت با هیجان نگاه کرد.

«چرا همه دارن می‌رقصن؟»

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نام:قرارداد نفرتpart:⁴²هانا گفت:«چون مهمونیه دیگه.»ا/ت سرش ر...

نام: قرارداد نفرتPart:43چند دقیقه بعد، هانا که هنوز نگران ا/...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁰عصر رو به پایان بود.همه توی سالن آپا...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁹چند دقیقه بعد، همه وسایلشون رو جمع ک...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁷بعد از شام، همه وسایل رو جمع کردن و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط