{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Beloved Rival

The Beloved Rival
part 4


هوا سردتر بود یا فقط من زیادی توی ذهنم گیر کرده بودم؟
چراغ‌های شهر یکی‌یکی از کنارم عبور می‌کردن و انگار با بی‌رحمی یادم می‌نداختن که امشب، *امشب لعنتی*, همه چیز برگشته بالا.
چیزی که فکر می‌کردم دفنش کردم.

گوشی توی جیبم لرزید.
هیچ اسمی نیفتاد، ولی پیام واضح بود:

«به خونه رسیدی بهم بگو.»

پوزخند زدم.
سه سال سکوت و بعد همچین پیام کنترل‌گرانه‌ای؟
جواب ندادم.
هنوز نه.

ماشین رو جلوی خونه سالوادور پارک کردم. چراغ ایوون روشن بود—کار همیشگی مامان. همیشه می‌گفت:

«چراغ باید روشن باشه. تا خونه تنها نشه.»

کلید رو توی قفل چرخوندم.
در باز شد—و گابریلا درست وسط سالن، دست‌به‌سینه، مثل وکیلی که آماده‌ی بازجویی متهمه.

«خب… تو کجا بودی؟»

«مسابقه.»

«می‌دونم. شنیدم.»
چشم‌هاش برق عجیبی زد.
«شنیدم یه نفر… برگشته.»

اخم کردم. «کی بهت گفت؟»

«آدلینا. لونا. بابا.»
مکث کرد. «مامان هم تقریباً فهمیده.»

در حالی که داشتم کت‌مو درمی‌آوردم، صدای عجیب-آشنای قدم‌های کوچیک، از راهرو اومد.
لونا با لباس خواب یونیکورنی و موهای بامزه پف‌کرده ظاهر شد.

«کاترین… راست می‌گن؟ جونگ‌کوک برگشته؟»

«برو بخواب، فسقلی.»

«اگه حقیقت رو بگی، می‌خوابم.»
چشماش برق زد. «فقط بگو خوشگل‌تر شده یا نه.»

گابریلا زد زیر خنده.
من نه.

آدلینا از پشت سر، با گوشی دستش رسید.
«خب؟ اول تو سلام کردی یا اون؟»

«هیچ‌کس.»
رفتم سمت آشپزخونه.

«پس تنننش داشته!»
آدلینا دستش رو زد به میز. «Ay por Dios—cuéntamelo todo!»
(وای خدای من—همه‌چیزو تعریف کن!)

«هیچی برای تعریف نیست!»

گابی اومد جلو. «کاترین… سه ساله هیچی نگفتی. الان که برگشته، خیلی حق داریم بدونیم.»

نفسی دادم.
«نمی‌دونم چی می‌خواد.»

سه‌تاشون با هم گفتن: «تو چی می‌خوای؟»

قبل از اینکه جواب بدم—
درِ ورودی محکم باز شد.

پدرو اومد داخل.
یونیفرمش هنوز تنش بود.
سکوت خونه ترکید وقتی صداش پیچید:

«¡¿Qué demonios está pasando con ese muchacho?!»
(این پسره دقیقاً چه غلطی کرده؟!)

من و خواهرها خشک‌مون زد.
اووووه اوووووه پدرسالار فعال شد.

پدرو نفس‌نفس می‌زد. «¡Tres años desaparecido y ahora aparece así como si nada!»
(سه سال ناپدید بوده، حالا همین‌طوری پیداش شده انگار نه انگار!)

گابریلا زیر لب گفت: «آخ… شروع شد.»

پدرو دستش رو زد به پیشونیش. «¡Ay, Dios mío, mis hijas van a volverme loco!»
(خدایا… این دخترا دیوونه‌م می‌کنن!)

و درست همون لحظه،
هه‌این از آشپزخونه سرک کشید—کاسه‌ی کیک‌خمیر دستش.

«어머나… 진짜 그 애가…?»
(وای… یعنی واقعاً اون پسره…؟)

«بله مامان.»
گابی گفت.

هه‌این چشم‌هاش گشاد شد.
«세상에… 오늘 شب روحه‌مو از بدنم می‌کشی بیرون!»
(ای وای… امشب روحمو از بدنم می‌کشید بیرون!)

پدرو به مامان نگاه کرد.
مامان به پدرو.
هر دو با هم:

«¡¿Qué?! / 뭐?!»
(چی؟!)

من: «می‌شه آروم باشید؟!»

پدرو دوباره پرید وسط:
«¡Katherine! ¿Tú todavía lo quieres?»
(کاترین! تو هنوزم دوسش داری؟)

«بابا—نه—اصلاً—موضوع این نیست—»

هه‌این دستشو گذاشت رو قلبش.
«아이고… 내가 이 집에서 죽겠다…»
(اوه خدای من… من از دست این خونه می‌میرم…)

سه تا خواهر از شدت خنده افتادن روی مبل.
من؟
من داشتم دود می‌شدم.

پدرو یک قدم جلو اومد.
«اگر اون بچه دوباره اشکتو دربیاره، te juro que—»
(بهت قسم می‌خورم اگر دوباره ناراحتت کنه—)

«بابا!» جلوش رو گرفتم.
«قرار نیست چیزی بشه! فقط… برگشته.»

یه‌دفعه گوشی‌م دوباره لرزید.
همه‌مون نگاه کردیم.
هوا قشنگ یخ زد.

لونا پرید سمت گوشی—
«نه—لونااا—»

اما دیر شده بود.

با صدای بلند خوند:
«فردا می‌بینمت.»

پدرو:
«¡¿MAÑANA?!»
(فردااااا؟!)

هه‌این:
«어머!!!»
(وای!!!)

گابی: «وای شروع شد.»

آدلینا: «Ay Dios mío esto está bueno.»
(وای خدای من این‌یکی خوبه!)

من: «هیچی نیست! هیچی قرار نیست بشه!»

ولی لپم…
لعنتی
گرم شده بود.

و همه دیدن.

لونا جیغ زد:
«کاترین داره قرمز می‌شه! این یعنی—»

«نــــــه!»

ولی حتی نمی‌تونستم انکار کنم.
چون توی قلبم، یک صدای آرام…
خیلی آرام…
زمزمه کرد:

این شب تازه شروع شده.

---
دیدگاه ها (۰)

The Beloved Rivalpart 3 باد کمی سردتر شد، ا...

زیبااا فالوشههه@asas.w

^do you remember me ?^

The Beloved rivalpart 1---سه سال گذشته بود. سه سال بدون هیچ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط