{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه...

چشم هاش زیبا بود ...
به اندازه تمام پول ها و طلا هایی که داشتم زیبابود.
اون دوتا تیله مشکی رنگ داشت که می‌درخشید. تا به حال نتونسته بودم سنگی پیدا کنم که به اندازه اون دوتا تیله بدرخشد و گران بها باشه
زیبا بود ...
روحش رو میگم ؛ پاک بود و خوشی رو طلب میکرد .
این قدر پاک بود که احساس کردم اقیانوسی صاف درونش وجود دارد .
اون پسر رو دوست داشتم ...
..............................................................................................................................
مجری خبر ؛ یانگ لونا ، طراح بزرگ ترین شرکت طلا سازی دستگیر شد .
.
.
.
بازرس : چرا چشم های اون پسر رو در آوردی و به گردنبد تبدیلش کردی ؟
لونا : چون اون ها میدرخشید، من دوستشون داشتم ، ولی اون از چشم هاش مراقبت نمی‌کرد و یک روزی هم وقتی میمرد چشم هاش خشک میشدن ، ولی من اون ها رو تا ابد نگه میدارم
دیدگاه ها (۲)

فقط برم...

سلام

تولدمه...

I belong to that boy.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط