{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part3

part3

کوک:داشتم به سمت کلاس قدم بر می داشتم که صدای داد و بیداد کسی که انگار داره سر یکی داد میزنه شنیدم، میخواستم صدا رو دنبال کنم که یه دختر پیکمی که داشت باعشوه گری حرف میزد مانعم شد و گفت:الان مدیر از نیلسو عصبانیه چون دیر سرکلاس رسیده ، بهتره تو الان وارد دفتر مدیر نشی ، و چون منم از دختر پیکمی خوشم نمیاد با حالت عصبانی و سرد او رو به حال خودش رها کردم، همینطور داشتم مسیر صدا رو دنبال میکردم که به دفتر مدیر رسیدم همین که میخواستم در رو باز کنم در خود به خود باز شد؛ با کمال نا باوری دوباره همون دختری که توی حیاط با هاش برخوردم، دیدم که چشماش اشکی شده و همین کافی بود که باعث موجی از عصبانیت شدم.داشتم فکر می کردم چرا گریه کرده که مدیر صدام زد از فکر در اومدم


مدیر:
داشتم نیلسو رو دعوا میکردم که نیلسو یهویی از دفتر زد بیرون میخواستم دنبالش برم‌ که با تن بلندقامت و هیکل جونگکوک روبه‌رو شدم که متوجه ی عصبی شدنش شدم برای اینکه ارومش کنم صداش زدم، همین که میخواستم ارومش کنم بهم حمله کردو گفت:که چرا باعث شدم اون دختر گریه کنه (با حالت داد زدن)
منم صدامو بلند کردم و داد زدم چون قوانین دانشگاه رو رعایت نکرد و من روی نظمو انضبات خیلی حساسم همین که حرفم تموم شد ، با حالت تهدیدی که تا به حال ندیدم کسی تهدیدم کنه ، گفت : فقط یک بار دیگه روی این دختر صدا بلند کنی یا فریاد بزنی کاری میکنم که نباید بکنم. من همینطوری توی شک بودم که با دادی که زد سریع سرمو تکون دادم همین که میخواست از دفتر بره گفتم: جونگکوک چرا اینقدر به این دختر که تازه اشنا شدی اهمیت میدی؟ انگار همین جمله باعث شد به فکر فرو بره بعد از چند دقیقه جواب داد:


شرط

۱۰ لایک

۱۰ بازنشر

کامنت دل بخواهی
دیدگاه ها (۵)

خوشکلا بانو بهترینههه رماناش فالو شه

part 2

part1 نیلسو :چون دیشب بخاطر نوشتن ارائه ام دی خوابیده بودم ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط