{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرونشت

"سرونشت "
فصل ۲
p,27
.
.
.
( اول از همه ببخشید من این چند روز پیش خالم تو بیمارستانم و نشد پارت جدید بزارم چون اینجا به نت خودمه و خیلی افتضاحهه بازم ببخشید )
.
.
رفتم و پیش جونگ کوک و پیتر نشستم ...
.
.
بعد از کمی حرف زدن ..‌ حرف زدن که چه عرض کنم بعد از توپیدن جوگ کوک به پیتر ... پیتر رفت پایین و منو جونگ کوک هنوز توی اتاق داشتیم با نینی بازی میکردیم ...
.
.
کوک : نمیشه ی نینی خوشگل مث جومین بیاریم ..؟
.
.
با قاطعیت کامل و بدون مکث گفتم ...
.
.
ا/ت : خفه ... اصلا کی گفته من میخام با تو ازدواج کنم شاید .. شاید بخام با پیت_
.
.
حرفم رو با خیمه زدن جونگ کوک روم خوردم ....
.
.
کوک : اها ... پس منو به اون نر ترجیح میدی نه ؟
.
.
به چشمای خمار و لب های کمی بازش حرفشو گفت ...
.
.
اب دهنمو قورت دادم و گفتم ..
.
.
ا/ت : من... من .. غل_
.
.
حرف دخترک با قرار گرفتن لب های جونگ کوک روی لب های پف کرده و تینت دارم قطع شد ....
.
.
‌کوک کنترل بوسه رو به دست گرفت و اروم شروع کرد به بوسیدن ...
.
.
دخترک هم که کنترلی روی خودش و کاراش نداشت اروم دستشو دور گردن مردش انداخت .... و همبن حرکت باعث غلیظ تر شدن پوزخند مرد شد ....
.
.
این بوسه فرق داشت ... توش دلتنگی موج مید .... عشق و ... و کمی ... فقط کمی نفرت ...
.
.
بعد از چند دقیقه دخترک نفس کم اورد و از هم جدا شدن ...
.
.
ا/ت : این ... این ... ی .. اشتباهه ... بزرگه ....خیلی،.... خیلی ... بزرگ ...( نفس نفس )
.
‌.
کوک : من اسم این اشتباهو میزارم عشق .... دوست دارم ا/ت ... بیشتر از تموم نفسایی که توی زندگیم کشیدم ....
.
.
ا/ت : .. جونگ کوک .... م... م...
.
.
ناگهان صدای گریه ی نینی که کنار دستشون بود شنیده شد ...
.
.
ا/ت زود سمت نینی برگشت و برداشت ... اروم راهش میبرد ...
.
.
ا/ت : باید بریم ... همین الانشم دیر شده ...
.
.
کوک : همیشه تینت گیلاسی بزن ... طعمش از اون توت فرنگی همیشگی بهتره ... خوشرنگ ترم هست ....
.
.
دخترک اصلا متوجه رنگ کبود لباش نشده بود .... به سرعت به سمت اینه رفت و تینتشو برداشت ... دوباره ازش به لباش زد و نینی رو برداشت و به سمت پاییت رفت ...
.
.
ته و هیونلیکس هم بودن ...
.
.
هیون : چرا این قد طولش دادین ..؟
.
.
همونجوری که با نینی بازی میکردم خیلی ریلکس گفت ..
.
‌.
ا/ت : پوشکشو عوض کردیم ...
.
.
کوک هومی زیر لب گفت و تهیونگ دسته گلی کهخیره بود رو برداشت و به سمت ویلای سوکجین حرکت کردیم ...محض احتیات هرکدوم ی چاقوی کوچیک کنار کفشمون گذاشتیم ...
.
.
زیگ زیگ ...
.
.
در بعد از ۳۰ ثانیه باز شد و قیافه ی ی پسر همسن خودم با فیس گوگولی و کیوت که قهوه دستش بود نمایان شد ..‌
.
.
واییی شبیه گریه میمونههه
.
.
پونگی : بله ؟
.
.
ا/ت : سلام ( لبخند ) ما همسایه های جدیدتونیم دقیقا ویلای سمت راست و چپی .... برای اشنایی اومدین ( لبخند )
.
.
یونگی : .....
.
.
.
جیلیلیلی نظرتونه؟
دیدگاه ها (۶۰)

"سرنوشت "p,28...یونگی : اوه ... خوش اومدید بفرمایید تو ........

۱۰۰۰ تایییمون مبارکک عشقای مننننن😭🩷ببخشید ولی الان نمیتونم پ...

"سرونشت "فصل ۲ p,26...همهگی خوابالود دور نیز جمع بودن .........

"سرنوشت "فصل ۲p,25...ا/ت : هوم .....نینی ساکت شد ...اروم بغل...

"سرنوشت "فصل ۲ P,20...الان وجب به وجب خونه اسلحه جا ساز شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط