Forbidden Moon (10)
Forbidden Moon (10)
ویو لیا
چند روز گذشته بود.
و برخلاف چیزی که انتظار داشتم، بیشتر از قبل به جونگکوک عادت کرده بودم.
نه اینکه دوستش داشته باشم.
نه.
فقط...
حضورش دیگه عجیب نبود.
انگار همیشه یه گوشه از اطرافم بود.
حتی وقتی نمیدیدمش.
---
اون روز تصمیم گرفتم یه مسیر جدید رو امتحان کنم.
البته نه اونقدر دور که دوباره گم بشم.
هنوز اون اشتباه رو فراموش نکرده بودم.
همینطور که بین درختها قدم میزدم، صدای خندهای شنیدم.
بعد یه صدای دیگه.
کنجکاو شدم.
آروم جلو رفتم.
و چند ثانیه بعد خشکم زد.
چند نفر وسط یه فضای باز ایستاده بودن.
همشون مردهای جوون بودن.
بعضیا مشغول تمرین بودن.
بعضیا با هم حرف میزدن.
اما چیزی که توجهم رو جلب کرد...
قدرتشون بود.
یه نفر تنه درختی رو بلند کرد که دو نفر عادی هم به سختی میتونستن تکونش بدن.
پلک زدم.
— چی...
شاید اشتباه دیده بودم.
حتماً اشتباه دیده بودم.
همون لحظه یکی از پسرها متوجه حضورم شد.
— لیا؟
لعنتی.
---
ویو جونگکوک
از دور بوش رو حس کردم.
و همون لحظه فهمیدم دردسر درست شده.
راه افتادم.
اما وقتی رسیدم، دیر شده بود.
لیا وسط محوطه قبیله ایستاده بود.
و تقریباً همه داشتن نگاهش میکردن.
عالی.
دقیقاً چیزی که نمیخواستم.
مینسو اولین کسی بود که جلو رفت.
— سلام!
لیا هنوز به اطراف نگاه میکرد.
— اینجا چیه؟
هیچکس جواب نداد.
همه منتظر من بودن.
---
ویو لیا
ناگهان سکوت عجیبی حاکم شد.
برگشتم.
جونگکوک پشت سرم ایستاده بود.
مثل همیشه آروم.
مثل همیشه غیرقابلخوندن.
اما این بار حس کردم ناراحته.
خیلی ناراحت.
— تو اینجا چیکار میکنی؟
دستام رو بالا بردم.
— قبل از اینکه چیزی بگی، گم نشدم.
مینسو خندید.
جونگکوک اخماش رو توی هم کشید.
— باید برگردی.
— چرا؟
— چون اینجا جای تو نیست.
این جمله یه جوری توی دلم نشست.
اخم کردم.
— یعنی چی جای من نیست؟
سکوت کرد.
و همین بیشتر حرصم داد.
— چند وقته همه دارن باهام مثل یه راز رفتار میکنن.
— لیا...
— نه. این بار جواب میخوام.
چشمامو توی چشمهاش دوختم.
— شماها دقیقاً چی رو ازم پنهون میکنین؟
---
ویو جونگکوک
همه منتظر جواب من بودن.
اما نمیتونستم حقیقت رو بگم.
هنوز نه.
چون اگه میفهمید...
همهچیز از کنترل خارج میشد.
آروم گفتم:
— الان وقتش نیست.
اخمهای لیا بیشتر توی هم رفت.
— این جواب نیست.
— میدونم.
— پس جواب واقعی رو بده.
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.
بعد گفتم:
— قول میدم وقتی زمانش برسه، خودم همهچی رو بهت بگم.
برای لحظهای سکوت بینمون حاکم شد.
و برخلاف انتظارم...
لیا چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
انگار میخواست تصمیم بگیره میتونه بهم اعتماد کنه یا نه.
و نمیدونستم از نتیجه اون تصمیم بیشتر میترسم...
یا از روزی که مجبور بشم حقیقت رو بهش بگم.
...
ادامه دارد...
شرط: 70 لایک
30 بازنشر
ویو لیا
چند روز گذشته بود.
و برخلاف چیزی که انتظار داشتم، بیشتر از قبل به جونگکوک عادت کرده بودم.
نه اینکه دوستش داشته باشم.
نه.
فقط...
حضورش دیگه عجیب نبود.
انگار همیشه یه گوشه از اطرافم بود.
حتی وقتی نمیدیدمش.
---
اون روز تصمیم گرفتم یه مسیر جدید رو امتحان کنم.
البته نه اونقدر دور که دوباره گم بشم.
هنوز اون اشتباه رو فراموش نکرده بودم.
همینطور که بین درختها قدم میزدم، صدای خندهای شنیدم.
بعد یه صدای دیگه.
کنجکاو شدم.
آروم جلو رفتم.
و چند ثانیه بعد خشکم زد.
چند نفر وسط یه فضای باز ایستاده بودن.
همشون مردهای جوون بودن.
بعضیا مشغول تمرین بودن.
بعضیا با هم حرف میزدن.
اما چیزی که توجهم رو جلب کرد...
قدرتشون بود.
یه نفر تنه درختی رو بلند کرد که دو نفر عادی هم به سختی میتونستن تکونش بدن.
پلک زدم.
— چی...
شاید اشتباه دیده بودم.
حتماً اشتباه دیده بودم.
همون لحظه یکی از پسرها متوجه حضورم شد.
— لیا؟
لعنتی.
---
ویو جونگکوک
از دور بوش رو حس کردم.
و همون لحظه فهمیدم دردسر درست شده.
راه افتادم.
اما وقتی رسیدم، دیر شده بود.
لیا وسط محوطه قبیله ایستاده بود.
و تقریباً همه داشتن نگاهش میکردن.
عالی.
دقیقاً چیزی که نمیخواستم.
مینسو اولین کسی بود که جلو رفت.
— سلام!
لیا هنوز به اطراف نگاه میکرد.
— اینجا چیه؟
هیچکس جواب نداد.
همه منتظر من بودن.
---
ویو لیا
ناگهان سکوت عجیبی حاکم شد.
برگشتم.
جونگکوک پشت سرم ایستاده بود.
مثل همیشه آروم.
مثل همیشه غیرقابلخوندن.
اما این بار حس کردم ناراحته.
خیلی ناراحت.
— تو اینجا چیکار میکنی؟
دستام رو بالا بردم.
— قبل از اینکه چیزی بگی، گم نشدم.
مینسو خندید.
جونگکوک اخماش رو توی هم کشید.
— باید برگردی.
— چرا؟
— چون اینجا جای تو نیست.
این جمله یه جوری توی دلم نشست.
اخم کردم.
— یعنی چی جای من نیست؟
سکوت کرد.
و همین بیشتر حرصم داد.
— چند وقته همه دارن باهام مثل یه راز رفتار میکنن.
— لیا...
— نه. این بار جواب میخوام.
چشمامو توی چشمهاش دوختم.
— شماها دقیقاً چی رو ازم پنهون میکنین؟
---
ویو جونگکوک
همه منتظر جواب من بودن.
اما نمیتونستم حقیقت رو بگم.
هنوز نه.
چون اگه میفهمید...
همهچیز از کنترل خارج میشد.
آروم گفتم:
— الان وقتش نیست.
اخمهای لیا بیشتر توی هم رفت.
— این جواب نیست.
— میدونم.
— پس جواب واقعی رو بده.
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.
بعد گفتم:
— قول میدم وقتی زمانش برسه، خودم همهچی رو بهت بگم.
برای لحظهای سکوت بینمون حاکم شد.
و برخلاف انتظارم...
لیا چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
انگار میخواست تصمیم بگیره میتونه بهم اعتماد کنه یا نه.
و نمیدونستم از نتیجه اون تصمیم بیشتر میترسم...
یا از روزی که مجبور بشم حقیقت رو بهش بگم.
...
ادامه دارد...
شرط: 70 لایک
30 بازنشر
- ۸۳۲
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط